برنده لوح تقدیر در جشنواره وبلاگهای برتر بانوان سال 88-برنده لوح تقدیر و رتبه 22 در جشنواره وبلاگهای برتر بانوان سال 89 و برگزیده به عنوان وبلاگ برتر در سال 92 وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ عطــــــــــــربرنــــــــــــج
X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

آمدم با کتاب سومم :))))

شنبه 30 مرداد 1395 کی 09:39

سلام بر روی ماه خوانندگان گل این وبلاگ.چقدر دلم تنگ شده بود براتون...شهریور ماه منه ماه تولدم و امیدوارم کلی اتفاق خوب توش بیفته برام...

چقدر خوب شد که من به بهانه ی چاپ کتابم،اومدم اینجا تا باهاتون حرف بزنم.

عزیزانم،من بالاخره اومدم با یه خبر خوش...

کتاب سوم من با نشر درجه یک رمان که همون نشر علی ه،تو این هفته که هفته ی اول شهریور باشه،بیرون میاد.واقعا خوشحالم چون زحماتم دوباره به ثمر نشست و تونستم یک اثر دیگه از خودم به ثبت برسونم.اثری که کاری متفاوته و موضوع و پرداختش با کارهای قبلیم،فرق داره.خودم دوستش دارم چون براش زحمت کشیدم و با یک نشر خوب برای چاپش اقدام کردم.عاشق طرح جلدشم که زیباست و واقعا پاش زحمت کشیده شده و فکر گذاشته شده.

این کار پر از پیغامه و حرفهای جدید و مهم که به دغدغه های امروزی وصله و به کار مادر و دخترهای امروزی میاد.

این اثر پر از زنانگیهای خاص و احساسات و کشمکشهای درونی یک دختر و درگیریهاش با دنیای بیرونه.زبان روان و ساده است.پیچیده ننوشتم اما معمایی هم هست.ضربه های داخل داستان،غیرمنتظره ست و دور از انتظاره.

امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید.این کتاب تو این هفته وارد بازار میشه و تو تمام شهرکتابهای سطح ایران پخش میشه.حتی توی آمریکا و سوئد و کانادا هم پخش میشه. اگر می خواید اینترنتی بخریدش،به سایتهای خرید کتاب مثل بوک سیتی یا سایت اینترنتی شهرکتاب مراجعه کنید.http://shahreketabonline.com/

عضو بشید و خرید کنید.اسم نشر رو به یاد داشته باشید حتما.

دوستتون دارم و امیدوارم این بار نظر موافقتون رو جلب کنه.

تا درودی دیگر بدرود.

پ.ن: این هم لینک کانالم که دوستان خواسته بودندکه خوشبختانه  9 هزار تا ممبر داره.روش کلیک کنید:

https://telegram.me/joinchat/BjTY6zvroK4NpFmqcYRcfw


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سلااام بر بهترینهای این وبلاگ...

دوشنبه 14 تیر 1395 کی 01:02

سلااام دوستانم....

هوووف! چه خاکی گرفته اینجا رو! با تکوندن و یکی دوبار دستمال کشی هم درست نمیشه...القصه!

می دونید چیه؟

انقدر خوشحالم که اینجا با اینکه آپ نمیشه باز هم خواننده داره اون هم دویست و خرده ای!

این نشون میده مطالب این وبلاگ ارزشمند و پر محتوی بوده حداقل برای یه عده ی خاص.

بدونید اگر الان با اومدن واتس آپ و تلگرام و کانال هنوز وبلاگ می خونید و وبگردید،خاصید!

جونم براتون بگه که اومدم یه خبر مهم بدم و برم،کتاب سوم بنده در راهه ان شاالله.

به زودی اطلاع رسانی می کنم دوستان خوبم.

می بوسمتون.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سلاااام عزیزان جانها...

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 کی 02:04

 سلام دوستان عزیز و گل من!

بعد از یک مدت مدید که نبودم و به اینجا سر نزدم،سلام گرم من رو از زیر گردو غبار یک ساله ی این وبلاگ بپذیرید.میدونم خیلی دور بودم از شماها...از خودم.اما چه کنم؟که روزگاره و هزاران گرفتاری و بچه داری و زندگی و سرشلوغیهای همیشگی...

الان وبلاگنویسی از رونق افتاده و بهتون گفتم که کانال دارم و مطالب مفید از خودم و از دیگران رو اونجا میذارم.

دو تا خبر دارم،یکیش اینه که روز 16 اردیبهشت 95 ،ساعت 4 تا 6 بعدازظهر، تو کافه ویونای تهران برام جلسه ی داستانخوانی و معرفی آثار گذاشتن.از دوستان علاقمند و گلم دعوت رسمی و صمیمانه می کنم که بیان و سرافرازم کنن.چون مایه افتخاره برام.و دوست دارم روی ماه تک تکتون رو ببینم.

این هم پوستر و آدرس دقیقش...تا می تونید حمایت کنید و اطلاع رسانی کنید به دیگر دوستان ، عزیزان من...

و دوم اینکه من روز دوشنبه 20 اردیبهشت 95 و سه شنبه 21 اردیبهشت 95  ساعت 5 بعدازظهر،تو غرفه ی نشر پرسمان،نمایشگاه کتاب واقع در شهر آفتاب، (آدرس غرفه پرسمان:سالن 1،راهروی 3،غرفه ی 330) منتظر دیدار عزیزان مخاطب هستم.باز هم مایه ی افتخاره دیدنتون و شاد می شم حسابی...می دونید که من از هر دیداری استقبال می کنم و شاد می شم.مثل بعضیها که کتاب چاپ نکردن و معروف نشدن،کلاس الکی نمیذارم!

لازمه ی هنرمند بودن،خاکی بودن و مردمی بودنه...

آدرس کافه ویونا: خیابان کریم خان،ابتدای خردمند جنوبی،پلاک 129،کافه ویونا.

می بوسمتون...فعلا!

پ.ن:یک دنیا ممنون که هنوز به یادم هستید و با اینکه دیگه نمی نویسم،باز هم سر میزنید و آمار وبلاگ نشون از این داره که دوستان و مخاطبها هنوز فراموشم نکردن.هنوز لحظه های خوب این وبلاگ رو به خاطر دارن.مرسی به خاطر بودنتان چه سایه وار و چه واقعی...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

عطربرنج عطر سیب می شود...

چهارشنبه 19 اسفند 1394 کی 05:16

سلام دوستان عزیزم...

خوبید؟یکی از دوستان یک ماه پیش برام یه پیغام گذاشته بود.

نوشته بود،اینجا رو فراموش نکنید،هستند کسانیکه که هنوز به اینجا سر می زنند و به یاد شمان.

یکی دیگه از دوستان نوشته بود برام:دلم برات تنگ شده...کجایی؟

چند تا پیغام محبت آمیز دیگه هم داشتم.واقعا ممنونم از این همه مهر و محبت.از اینکه اینجا با وجود اینکه آپ نمیشه، هنوز که هنوزه 300 تا بازدید کننده داره و فراموشم نکردید،ممنونم.

دوستان گلم،خیلی وقته به اینجا سر نزدم می دونم، اما واقعیتش اینه که دیگه وبلاگنویسی از رونق افتاده.یه موجی بود که اومد و تمام شد.و واقعا هم دیگه اون حوصله ی روزهای اول که بتونم مثل قبل اینجا بنویسم رو ندارم.

عاشق اینجا و خواننده های قدیمی و نابشم و نتونستم هنوز حذفش کنم.

اما یه خبر خوب براتون دارم!

یه کانال زدیم با دو هزار تا ممبر فعال و دوست داشتنی...مثل همینجاست!شاید هم بهتر و متنوعتر و دل انگیز تر.

عکسنوشته داره،معرفی کتاب و فیلم و درد و دلها...اخبار سینما،کلیپهای عاشقانه فیلمها رو هم گلچین کردم و گذاشتم برای مخاطبها.داستانک داره...دو خط از بهترین کتابها رو اونجا گذاشتم با اخبار به روز سینما و هنر و ادبیات.دلنوشته ها و شعرها و داستانکهای خودمم توشه.متنوعتر و زیباتر و به روز تر از اینجاست.

ازتون می خوام اگر هنوز عطر برنج رو دوست دارید،اگر هنوز با حسهای خوب من شریکید و می خواید یادی از خاطرات خوش این وبلاگ بکنید و همراهم باشید،با تلگرام اپ دیت شده،به "عطر سیب"  بپیوندید،

کلیک کنید:

https://telegram.me/joinchat/BjTY6zvroK4NpFmqcYRcfw

منتظر حضورتونم...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تصمیم صغری!

پنج‌شنبه 5 آذر 1394 کی 08:45

سلام...

یه تصمیمی داشتم.

می خواستم یکی از رمانهای ناتمامم رو  پست به پست بگذارم که کلا پشیمون شدم.

نمی دونم چرا اما حس کردم الان موقعش نیست.هر چقدر کلنجار رفتم  باخودم دیدم نیمشه.

ان شاالله یک وقت دیگه.

تا بعد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

لازمت میشود

دوشنبه 2 آذر 1394 کی 08:30

گاهی اوقات لازمت میشود،ظرفها را نشویی.بگذاریشان توی ماشین ظرفشویی.حتی همان یک دانه قاشق چایخوری یا یک لیوان با تفاله ی چای را.

گاهی اوقات لازمت میشود با همان دمپاییها بروی تا ته کوچه و باشگاه ورزشی.کتانیهایت را به جای توی پلاستیک گذاشتن،توی دست بگیری و بدوی تا کلاست دیر نشود.

شاید بعضی وقتها لازم است وقتی از ورزش برمی گردی،در همان یک قدم فاصله ای که باشگاه با خانه ات دارد،برای خودت ارام لالایی کودکیهایت را زمزنه کنی.نفس بکشی و به برگهای طلایی و کمرنگ پاییز که زیر نور کوچه برق می زنند،نگاه کنی و بگویی خدا را شکر.

شاید حس دلتنگیهایت را بهتر باشد بریزی توی تن همین کوچه و از در بروی تو. بروی بالا.

اگر خسته شدی،وسط راه پله ها بنشینی،خودت را بغل کنی.اگر چراغها هم خاموش شدند،توی تاریکی بنشینی و گوش دهی.به صدای پیرزنی که چهارسال است همسایه ی توست اما سر جمع تو چهار بار هم ندیدی اش.

بعد گوش تیز کنی و صدای ارام پیانوی همسایه ی کناری ات،ارامت کند.به منظره ی کوه که رو به رویت نشسته است و توی سرما نفس میکشد،زل بزنی و تاریکی را ببینی که چطور روی قله اش نشسته و دامنه اش به زور خودش را از لا به لای نور بیرون کشیده است تا تو آن را ببینی و مثل آن وقتها دل به دلش دهی و از اینکه داری اش،شاکر باشی.

آنوقت منتظر شوهرت بمانی در همان راه پله تا با دخترکت از سر کار بیاید و دست بندازد زیر بازویت و تو را ببرد توی خانه.

لازم است برای خودت چای دم کنی با نودل.از همان نودلهایی که طعم قارچ می دهد.

همه ی این لزومات برای این است که به خودت برگردی.به خودت نزدیک شوی.از روزمرگیها فرار کنی و نروی توی تکرار تند روزهای یک شکل و یکنواخت.

همه ی زندگی نسکافه نیست که شیرین شود و سفید باشد  و قهوه ای.

شاید برخی اوقات سفیدِ سفید باشد،یا سیاه...

نمی دانم اما لازم است گاهی وقتها قلم مو برداری و سفیدها را خاکستری کنی و سیاهها را سفید.گاهی اوقات قالبت را بشکنی.همیشه از خودت نخواهی خوب باشی.خاکستری بودن هم گاهی اوقات خوب است.

نشستن ظرفها هم.دویدن وسط کوچه هم.نفس کشیدن وسط کوچه هم.

پینوشت:کلی خندیدم! خیلی حالم خوب شد امروز با دیدن یه جمله! روزمو ساختی!مرسیییی عزیز.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کلمات گم شده

دوشنبه 4 آبان 1394 کی 08:36

این صفحه ی سفید دارد مثل خوره مرا می خورد.

بازش کرده ام رو به رویم و نمی دانم از چه بنویسم؟آن موقعها از چه می نوشتم؟نمی دانم!

انگار ته کشیده ام.از مطلب ،از نوشتن.

شاید هم آنقدر نوشته ام که الان دیگر کلمه ها تمام شده اند و پوسیده اند.

شاید هم نه! نپوسیده اند هستند و من پیدایشان نمی کنم.

شاید هم پیدایشان می کنم اما نمی دانم چطوری بچینمشان.چطور جمله بسازم و از چه بگویم؟

چقدر شروع دوباره سخت است.

چقدر همه چیز خاک گرفته و مبهم و پر غبار است.

سلام وبلاگم!

سلام روزهای آبیِ پر خاطره...

خودت دستم را بگیر و مرا از روزهای رکودت برسان به سر منزل عشق روزهای دور.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

حال خوب

شنبه 2 آبان 1394 کی 08:25

می دانید حال خوب همیشگی نیست.می آید و میرود و نمی توانی بگیری اش.

نمی توانی نگهش داری.

حال خوب یعنی آن حالی که از غیب برایت خبر خوش می اید می ریزد به جانت.خبر خوشی که هرگز انتظارش را نداشته ای و فکر می کردی بدترین خبر زندگیت خواهد بود.حال خوش یعنی همان حالی که همیشه یک در هزار استو همیشه نیست اما در یک لحظع هست می شود.

کاش این حال خوب را میشد گرفت،کرد توی شیشه ای تا نرود! تا از پر نکشد.تا بماند و همیشگی باشد.

اما این روزها حال خوب کم گیر می آید.شده است کیمیا.بین مرزهای روزمرگی و وهم و حوادث حال خوب مثلا دیشبت آب میشود.می ریزد توی چاه سینک ظرفشویی.میرود قاطی هر چه که باید نیست شود.

زندگی حالهای خوبش کم است و حالهای بدش زیاد.

کاش یک شیشه داشتم.بزرگ و شفاف.حال خوب را می ریختم تویش و درش را می بستم.نمی گذاشتم در برود از دستم.


بعدا نوشت:این هم کانالی که قولش رو داده بودم بهتون.جوین شید با تلگرام آپدیت شده.

 

https://telegram.me/roman_khonha

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پیوند

پنج‌شنبه 30 مهر 1394 کی 08:12

امروز از این رو می نویسم که به خودم یادآوری کنم که سالها پیش در چنین روزی رخت عروسی بر تن کردم و توی باد پاییزی رقصیدم.برای این می نویسم که یادم بیاید،دو سال پیش در چنین روزی یک نوزاد پانزده روزه توی بغلم بود و لبهای کوچکش پی خوردن شیر تکان می خورد.

برای عشقم می نویسم که در طول این سالها گاهی خیلی پررنگتر و گاهی کمی کمرنگ شده است.

می نویسم تا یادم بیاید،روزهای پر رونق این وبلاگ چقدر خاطره انگیز و آبی بودند.

امروز شاید نوشتنم از روی دلتنگی هم باشد.دلتنگی ای که نمی دانم از کجا آمده است خانه کرده توی روزهایم.

دلتنگی ای که شاید زود بگذرد اما در همین مدت کوتاه هم مرا به اینجا کشانده تا حتی شده چند سطری بنویسم و سیاه کنم.

ابن روزها شلوغند و بی پایان.روزمرگیها می ایند و می روند و من با تندباد زندگی مانده ام.

هر بار می لرزم،می ترسم اما باز می ایستم و چوبدستی ام را توی خاک فرو می کنم تا بمانم.

بمانم و بدانم که هستم.

وقتی صفحه ی سفید وبلاگ را باز کردم،همه چیز دیر لود میشد،وقتی صفحه ی رنگها را زدم،دیر بالا آمد.باز هم دلم فشرده شد.

پ.ن:دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود.از این به بعد شاید دوباره نوشتم.شاید دو یا سه روز در هفته.یه کانال خاص رو هم بهتون معرفی می کنم.

 


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بیست و دومین تکرار

شنبه 17 مرداد 1394 کی 08:34

تکراری  است اگر بگویم،قلبم...عمرم...عشقم...

 می بوسمت.تکراری ست بگویم،دوستت دارم و چقدر این روزهای تابستان از اینکه با تو بروم بیرون و پل طبیعت را دور بزنیم و با هم بخندیم،خوشحالم.

تکراری ست اگر بگویم وقتی بعد از آن همه شیطنت می خوابی چقدر دلم برایم تنگ میشود.

چقدر معصوم میشوی،مثل فرشته ها!

تکراری ست اگر بگویم به حرف افتاده ای و چقدر از آن زبان کوچک که همه چیز را خوب هجی می کند ،لذت می برم.

برای خودت قاموسی داری مثال نزدنی:

سلام و احوالپرسی را خوب بلدی:سلااام...خوبی؟چوطوری؟

به پدربزرگت می گویی بابا جیگیلی! طوری که دل آدم برایت ضعف می رود.

اسم دختر خاله ات را می دانی کامل و صدایش می زنی.اسم شوهر خاله را همینطور...برای دختر خاله ات شیر درست می کنی و توی دهانش می گذاری.دختر خاله ای که حالا راه افتاده و دست در دست تو به هر گوشه ای از خانه سرک می کشد.

هر کسی که صدایت می زند،تو جواب میدهی: جانم؟

هر خوراکی که دوست داری را به زبان می گویی: اسمارتیز،خیار،سیب،نان و پنیر و گردو و پسته...کباب...کیک.شیر.

به تخم مرغ هم که می گویی تخم توتو!

کتاب خواندن را دوست داری و بعضی وقتها آنقدر شعرهای کتاب را باهم می خوانیم که سرم گیج می رود و به دوران می افتد!

همین چند روز پیش به ماشینی که پیچیده بود جلوی ماشین پدرت،گفتی:صبر کن آقا! 

انقدر خوب حرف می زنی که در این وبلاگ نمی گنجد.

همه اینها را گفتم تا بگویم چقدر چلاندنی و با مزه شده ای.چقدر پیشرفت کرده ای.چقدر همه چیزمان شده ای.چقدر عشقمانی...

می بوسمت بیست و دو ماهه ی من.

مبارکت باشد این "دو" های محبوب.

پینوشت: نیلوفر جان،بانوی اردیبهشت پیغامها رسیدند.فکر کنم این همان ریحانه باشد.همان...ریحانه ای که...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       119    >>