لیوان چایی با اون بخار گرمی که ازش بُلند می شه،بهم چشمک می زنه...دس می برم و برش می دارم و یه جرعه ازش هُرت می کشم!طعمش ،مزه هٍل می ده. دقیقن هٍلی که حاج خانوم(مادربزرگم)چن سال پیش تو روزایی که صدای قطره های بارون پشت شیشه گوش نواز بود، تو چاییای خوشرنگ آلبالوییش می ریخ و قُل قُل سماور استیلش غوغا میکرد.
...
یه دفه دوروبرم شولوغ می شه.یکی صدا می زنه:
...:اوهوی علیه!توپمو بده!واسه چی برش داشتی؟
...:مال خودمه! واسه تو نیس!الان می رم بابامو می آرم!
دست می برم و می خوام توپ پلاستیکی سفید و قرمزو از دس پسرک بگیرم ،اما محو می شه...
انگاری دارم راه میرم...تو کوچه های آجری قرمز رنگ و پُردرخت محله قدیمی مادرجون(مادربزرگ مادریم).
دم ُظهره...یه ظهر گرم که همه چی داغه و تصویر آدمایی که دورتر از تو قدم برمی دارن،موج داره و تو جو زمین حل شده.
بوی قرمز سبزی کوچه رو برداشته!نفس می کشم...عمیق و تُند.ریه هام پُر می شن و سُرفه م می گیره.
یه در سبز باز می شه و یه دختربچه تُخس با موهای گرد و چتری و پیرهن سفید که عکس پلنگ صورتی روش داره و یه گردنبد الله تو گردنشه،از زیر پام رد می شه وهمچین سر به هواس که ناخون پاش می گیره به ساق پامو نفسمو بند می آره.
بعدش می دوئه تو حیاط!چقدر شبیه منه!صاف می ره تو بغل مامان بزرگ من که داره یه دسته جعفری خوشبو رو، رو ایوون حیاط پاک می کنه!مادرجون زنده شده انگاری...
مادرجونم به زبون بچگی های من به دختره می گه:مموئی!!تو که الان بالا پشت بوم بودی!چطوری از در حیاط اومدی تو؟باز رفتی پشت بوم ندا اینا؟پریدی تو کوچه؟
بیا...بیا... جیوان دلُم!برات قورمه سبزی پختم.
بغض گلومو می گیره.نفس کشیدن سخت می شه.می رم جولوتر اما مادرجونم منو نمی بینه...همه توجهش به همون دختر بازیگوش موچتریه!
در اتاق رو باز می کنم.وای خدایا چه بویی می آد!یعنی اینجا همون خونه متروکه مادرجون منه که چن سال پیش کوبیدنش؟
همه چی دوباره سرجاشه!اون تلویزیون...رومیزی های گلدوزی شده...پُشتی های گُل قرمز و نرم...فرش دست باف تیریز ُ،مبلای سنگین سفید و قرمز و کاغذ دیواریهای خوشبو و نو...دُرُس مث ۲۵ سال پیش...
وااای خدایا!!چه عطری!! چقدر آشناس!
انگاری این عطرو ۳۰ ساله که می شناسم..خیلی خوب...بازم بو می کشم ...
آره!این همون عطر برنج یه که یه روز، تو تابستونی گرم شد اسم وبلاگم...شُد همه گذشته من...شد بچگی های من...شد دوست من...شد تخته سفید من...شد کتاب من...شد عطر برنج من...
...
باز یکی ازون دور دورا صدا می زنه:ممو جان!خوابیدی؟پاشو چاییت سرد شدااا!
حالا دلیل این اسمو فهمیدم.وای چه روزهای ممو جونم کاش می شد زمان رو متوقف کرد
اره هلی جونم! دلیل انتخاب این اسم همین بود...
اخی نازی
چه جیگری هستیا.
الهییییییییییییییییی
چقدر منم رفتم به قدیم ترا
قدیم
قدیم
گذشته
منم می می جان...منم...
اخه عزیزم چه دخمل خوشگلی
خیلی نازی عزیزم
:)))
چقدر نازی تو.
متنو خوندی آلمایی؟؟
وای چه جالب گفتی آدم خیلی یاد قدیم ها میفته ... نازی
من عاشق نوستالوژی هایم هستم
منم.... عزیزم...
عاشق بوی غذا تو کوچه ها هستم احساس می کنم هنوز زندگی به قشنگیه بچگیهامه.
منم همیشه این فکرو می کنم...کاشکی اونجوری بود...
حس نوستالژیکت منو کشت ممویی...ممو داغ دل تازه می کنی ... یکی از اینائی که دخترشو گرفتن, دوست صمیمیه شاهینه. دختره رو بعد یه مدت ول کردن. اگر بدونی چه حالی داره. شوکه شده, همینطور زل می زنه به یه گوشه, نمی دونی چقدر وحشتناک باهاش رفتار کردن. الهی بدجور سرشون بیاد.
حس نوستالژی من تمومی نداره گیتی جون! این روزا بدجوری هوای قدیما زده به سرم...
ایشالا!! ایشالا....
چه جالب
چند وقت پیش به قوقولگفتم دلم واسه خونه قدیمی مادرجون خیلی تنگ شده یک سر بریم از بیرون ببینم
چقدر یاد اونروزا به خیره
به خیر....
یادته یه بارم ازت پرسیده بودم شمالی هستی که اسم وبلاگت توش برنج داره؟ حالا دلیلش معلوم شد!!
ممو اون خودتی دیگه یه چی جلوی صورتت گرفتی!!
شمالی نیستم نانازی!! من فارسم! شهر شیراز....
خوب تُخس بیدم دیگه!!
ووووووووووووووووووووووووووییییییییی چه مموی ملوس نازنازی جیگر بلائی!
چه خاطرات شیرینی... اگه خاطرات نبودن، خاطرات خوش، چه جوری زندگی می کردیم تو این اوضاع؟
این عکس دومی اوج شیطنت رو نشون می ده... وایییییییییییییی ممو من و بردی به سال ها قبل.. سبزی پاک کردن مامان و دوستاش ... بازی من و خواهرم.. رو تخت چوبی حیاط ...
خیلی انرژی دار بود مرسسسسسسسسسسسیییی...
خدا مادربزرگت رو رحمت کنه...
سلام عزیزمممممممممممممممم:*
تفلدت مبارک با تاخیر....
25 ساله شدی ایا؟درست گفتم؟
من بلاگم درسته نوشته هاش که
چقد بلاگت خوشگل شده با این گل بنفشه
چد دلم واسه نوشته های شادت تنگ شده بود
وای نیگا کن عکس بچگیاشو....نگا موهاشووووووو:*
سالگرد عقدتون مبارک باشه:*
وای ممو من اگه دردونه واسم همچین دسته گلی بیاره تموم دلخوریا از یادم میره
ما شهریوریا کینه ای نیستیم که فقط یکم خودخواهیم
عجب عکسایی از شمال انداختی من یبار ماسوله رفتم واقعا محشر بود...ادم دلش میخواد با این عکسایی که نشون دادی همین الان پاشه بره
من خیلی از اینایی که گفتی اصلا ندیدم
باید حتما برم
ممو چقدر ناز اون دختر مو چتری ! چقدر ملیحه نگاش ! ممویی یکجوری شدم نوشته ات رو خواندم انگار یک چیزی توی دلم فروریخت . منم یاد گذشته افتادم .
ممنونم عزیزم...منم .قتی می خونمش گریه م می گیره...
واااااایی ممویی جونم چقدر قشنگ توصیف کردی اون زمانها رو انگاری همه چیز جلو چشمهام نقش بست

ولی جالب بود برام چون میشه گفت علت اسم بلاگت رو هم فهمیدم دیگه
موفق باشی عزیز دلم
قربونت برم خانومی...
چشمام درد گرفت نتونستم بخونم این همه رنگ
چرا حالا قرمز؟!
رنگش نارنجیه!قرمز نیس....
سلام مموی ناز
چقدر خوب نوشتی حسابی آدمو می بره به اون زمونا!
قربونت برم!
وای چه دختر خانم خوشگلی
خیلی ناناز بودی ها
مرسی....
کاش همه آدما بتونن حس نوستالزیک کودکی رو تو ذهنشون حفظ کنن... کودکی پر از رنگ.. پر از عطر... اصلا کاش همه آدما کودکی ای داشتن پر از رنگ و عطر...
کودکی من که همینطور بوده! ای کاش...
سلام. من عاشق عطر برنجم.عطر زندگیه! اسمش نظرمو جلب کرد و لینکی اومدم خونه تون. راستش رفتم نوشته های اولتم خوندم. ما خیلی به هم شبیهیم. ماجرای عقد منم عین تو بود.دقیقا ژارسال ولی ۱۹ خرداد. حالام داریم هم خونه می شیم ولی عروسی سال دیگه ست. دغدغه هامو می نویسم. خوشحال می شم دوست هم باشیم!
منم همینطور عزیزم...
واااااااای چه دخمل ناااااااازی

اره محبت مامان بزرگا فرق میکنه
خدا مامان بزرگ منو حفظ کنه و شفاش بده
ایشالا....
الهییییییییییییی.... چقد ناز بیدی دوس جون...
چقدر متنت قشنگ بود... من هوس قدیم ندیما کرد دلم
قربونت برم دوسم! من که خیلی وخته هوس قدیم ندیما کردم!
ممویی چقدر ناز بودی بچه گیات منم مثل تو موی چتری داشتم
اوخیش!! مُد بود دیگه!
واییییییییی ممو چه ناز بودی. البته الانم هستیات. اما معصوم بودی الان دیگه نمیدونم هستی یا نه
ای بلا! نه الان تُخسم!