عطــــــــــــربرنــــــــــــج
عطــــــــــــربرنــــــــــــج

عطــــــــــــربرنــــــــــــج

چشم به راه

می دونم امسال هم چشم به راهی...آخه باز داره اسفند می شه...

می دونم دلت یه قابلمه بزرگ فسنجون پر از گردو و کوفته قلقلی و قورمه سبزی می خواد با چند تا دیس برنج زعفرونی فرد اعلی...

می دونم خودت که بودی،از این خوشمزه تر درست می کردی...و همیشه به خاطر من برای مهمونیات کنار غذاهای رنگارنگت قورمه سبزی می زاشتی...

پس خواب دونه بی حکمت نبوده...

می خوام این 5 شنبه خودم برات خیرات بدم...می دونم عاشق این بودی که یه روزی نوه بزرگت عروس بشه و تو بری خونه ش و مهمونش باشی...

اما خوب...!سرنوشت نذاشت دیگه عزیزکم...!

باید به همین اکتفا کنم...باید دلمو خوش کنم به اینکه ریسمون نامریی خیر و فاتحه این خیرات از خونه من تا ته اون دنیا کشیده می شه و به تو می رسه...

به این دل خوش کنم که تو باز به خوابم بیای و خواب خوش منو پر از دونه های برنج کنی...


چٌلاقینگی...

خوب ...خوب...می بینم که همه شب ولنتاین ترکوندن!ما نیز!

دیروز اومدم یکی رو سورپرایز کنم(سورپرایز که می گم از نوع کٍرم ریختنی ها!!)به سلامتی خودم سورپرایز شدم و چلاق گشتم...از ماشین که پیاده شدم سعی خودمو کردم ها! اما درب عقبش بسته نشد!اومدم خوب این در ه رو چفت هم کنمش که شست دست راستم تو مفصلش خوب جا افتاد!!! آخه نه که از جا در اومده بود و سالیان سال آویزون بود بچه م،همچین خوب جا رفت که وسط خیابون تا شعاع 500 کیلومتری شیهه کشیدم!

الان هم دارم به زور با دست چپ تایپ می کنم و اطلاع رسانی می کنم که تا 2-3 ماه نمی تونم بکامنتم!(ازین مدلیا هست که می گن می خونتمون سایلنت، اما زورم می آد کامنت بزارم چون دپ زدم!! حالا من دپ نزدم!شست زدم!)

خداییش کار با دست چپ خیلی سخته...!از دیشب تا حالا اینقدر از بازوی چپم کار کشیدم،ساق دستم درد می کنه!(چی شد؟)

خداوکیلی! نمی دونستم که کاربرد یه انگشت فسقلی اینقدر زیاد باشه!!!همچین که اگه یه چیش بشه،کل دست آدمو فلج کنه!

Guess Who!

خوب...این دفعه خیلی جدی و فیس تو فیس می خوام باهاتون حرف بزنم...بی شوخی و بی حجاب(!!)

می دونین فلسفه ولنتاین و لاو بترکونی و روز 14 فوریه از کجا آب می خوره؟تاریخچه شو می دونین؟رسم و رسومای قدیمیشو می دونین؟می دونین اون موقه ها دختر پسرا چی کار می کردن تا بتونن ولنتاین واقعیشونو پیدا کنن؟می دونین که سینت ولنتاین(قدیس) نام یک کشیش کاتولیک بوده که 269 سال بعد از  میلاد مسیح در رم زندگی می کرده؟می دونستین؟پس برای اونایی که نمی دونستن می گم که چه اتفاقی افتاد که 14 فوریه هر سال شد روز عشاق و ولنتاین!

سینت ولنتاین:

افسانه های زیادی در این باره وجود داره....اما از همه مهمتر و به واقیت نزدیکترش اینه:

سینت ولنتاین نام یک کشیش یا قدیس رمی بوده که در زمان کلادیوس دوم(امپراتور رم) در رم زندگی می کرده.کلادیوس فردی بی دین بوده و ولنتاین می خواسته اون رو به مسیحیت دعوت کنه که علی رغم تلاشهای فراوان ولنتاین، کلادیوس نمی پذیره و همچنان بر دین خودش باقی می مونه.در زمان کلادیوس دوم جنگ بین رم و یونان همیشه مرسوم بود و کلادیوس نمی زاشت که مردهای جوان رمی ازدواج کنن! چون معتقد بود که ازدواج مانع ساخته شدن سربازان برای جنگ می شه.به همین دلیل،ازدواج رو ممنوع کرده بود!سینت ولنتاین تنها کشیش با جراتی بوده که پنهانی دختر پسرای عاشق رمی رو عقد می کرده.وقتی کلادیوس می فهمه دستور می ده که اول بفرستنش زندان و بعد سر از تن ولنتاین جدا کنن!تو زندان،ولنتاین دختر هم سلولی ش رو شفا می ده! (دختره کور بوده و بعد بینا می شه)

برین رو ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

گویی شکر پاشیده اند...

و تو ای کوه دوست داشتنی من...

بدان و آگاه باش که در این روزهای زمستانی، هر روز بعدازظهر که از سرکار به خانه می رسم و درب آپارتمان را باز می کنم،به طرف پنجره هجوم می برم و لباس در آورده - نیاورده ، لی لی کنان با یک لنگه چکمه در جا کفشی و لنگه چکمه دیگری به پا،پرده خوشگل پر از گل را از روی صورت ماه پنجره بالا می کشم تا تو را ببینم...تا منظره پر عظمت و قلنبه ات چشمانم را نوازش کند...

دلم می خواهد ثانیه های برفی ات را نفس بکشم...وقتی با تن برفی ات نگاهم می کنی،دوست دارم از دور ببوسمت...(ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است!!!)

انگار روی دامنت کرور کرور شکر پاشیده اند...انگار پر از پنبه ای مادر جان!وقتی آن توله سگی که پوست تنش به رنگ بژ است،با صاحبش روی دامنه ات می دود و بازی می کند،دلم برایت ضعف می رود...

سال پیش در همین اوقات بود که خانه رو به رویت که پنجره اش به سوی صبح تو باز می شد را خریداری نمودیم و عشق را در آن پراکندیدیم...

ای بنازم ناز شصت آن خالق توانای گوگولی را که تو را به من هدیه داده است...می دانستی که تو فقط و فقط مال منی؟تٌچ!نمی دانستی...(نمی دونی ،بدون!!!)

حالا هم بدان و آگاه باش ای جیگر سفید!! ای نفس!که عمرن من اینجا رو بزارم و برم...تا آخرین دونه برنجی که در کیسه برنجم دارم،به پای تو می مانم و می ترکانم...

د ریترن آو د نیتیو!

چی؟برگشتم!خوب آره!مگه قرار بود برنگردم؟چی؟جشن گرفته بودین که من دیگه نمی نویسم؟حال می کردین که اسم وبلاگم تو گوگل ریدر بالا نمی آد؟می دونم خیلی جامو خالی کردین!!می دونم!

کلن مثل اینکه کسی باور نکرده بود که من وبمو ول کردم و رفتم!

هان؟عمرنگ!!مگه می شه ممو دیگه ننویسه...ببینم مگه نمی دونین که ممو=نوشتن!

ممو+نوشتن= بودن!!

ممو+وبلاگ=معنی زندگی

ممو+عطربرنج=عطـــــــــــــــــــــربرنــــــــــــــــــــــــــــــج!

اصلا" ناف منو با نوشتن قیچی کردن!

هاین؟به خاطر مسابقه برگشتم؟نههههههههه!مدیونین اگه فک کنین به خاطر این برگشتم..!

رفتم یه نفسی تازه کنم و یه دستی به سرو چشم وبلاگم بکشمو یه آدرسی عوض کنمو یه تنوعی خلاصه و اینا...

یه تشکر ویژه هم از شب آویز عزیزم می کنم برای انگشتای هنرمندش به خاطر طراحی قالب و زحمتایی که کشید...و آقای و... برای راه اندازی سایت دات.کام...

دوستای نازنینی که تو این 6 روز اس زدن،میل زدن و زنگیدن رو خیلی دوست می دارم،چون بهم انگیزه و شور برگشتن به نوشتن رو هدیه کردن...

از این به بعد منو با این آدرس لینک کنین،دیگه سایتی شدم واسه خودم!اسم سایتم تشدید داره!خوب میه چیه؟؟


http://attrr.com


مثل پارسال که منو حسابی شرمنده خودتون کردین و رای دادین، لینک قبلیم یعنی اینو http://atr.blogsky.com/ وارد اینجا کنین!(البته اگه دوس داشتین!! به خدا اجباری نیست!نه! اصلا" راضی به زحمتتون نیستم!راضی نیستم انگشتاتون به خاطر تایپ اسم وبلاگ من درد بگیره!!)

وبلاگ برتر

The Other Boleyn Girl

اول نوشت:این پست،پست جبرانی 5 شنبه گذشته ست...چون نبودم و فیلم هفته رو معرفی نکرده بودم...

فیلم دختر دیگر بولین،فیلمی بر اساس رمانی به همین نام نوشته فیلیپا گرگوری،با کارگردانی جاستین چادویک در سال 2008 ساخته شده.

بازی اسکارلت جوهانسن با قیافه زیبا و کلایسیکش و ناتالی پورتمن که کلا" شخصیت شر و شیطونی داره و قیافه ش بر عکس بازیش بسیار معمولی و شاید هم یه کمی بدجنس باشه،هست،این فیلم رو به درخشانترین فیلم تاریخی تبدیل کرده.اریک بانا در نقش هنری هشتم ظاهر شده و به سنگینی و زیبایی هر چه تمامتر نقشش رو بازی کرده.

داستان این فیلم به واقعه ای که در انگلیس قدیم در قرن 16 اتفاق می افته اشاره داره.به اینکه هنری هشتم به شدت دنبال این بوده که برای وراثت تاج و تختش ،فرزند پسری داشته باشه اما زنش دختر زا بوده ....به همین دلیل دوک نولاک که از درباریان بوده به همراه برادرزنش توماس بولین برای دختر کوچیک بولین،مری بولین (اسکارلت جوهانسن) و هنری هشتم نقشه می کشن و هنری هشتم به سراغ خواهر کوچکتر یعنی مری که زیباتر بوده،میره...اما در این میون آن بولین (خواهر بزرگتر) از دید بازتری به این مساله نگاه می کنه...
این فیلم کمی تلخه اما به زوایای پنهان تاریخ انگلیس می پردازه ،هرچند که همون تاریخ زمان حکومت هنری هشتم هم تحریف شده....
...من عاشق دیدن این فیلمم!چون واقع گرا و پیچیده ست...

پست آخر...

شاید یه چند وقتی نتونم اینجا بیام...یا بنویسم...

نمی دونم! به خدا خودمو لوس نمی کنم...یه نوع خستگی و بیزاری تو وجودم شکل گرفته که باید از بین بره،تا بتونم بنویسم...

شاید برگشتم...شایدم نه!

اما این پست،شاید پست آخر باشه...

الوداع...

کرمٍ پًزٍش!!

باز این کرم آشپزی تو من وول خورد!!

فک کنم امشب برم از روی یه رسیپی خارجکی -انگلیسی یه غذای دبش دیشلًمٍه بسازم...

می خوام زرت و زرت م ازش بعکسم!!!

میه چیه؟؟

چیکن پیکاتای انار

هر چی از این غذا تعریف کنم،بازم کمه...

اگه دوست دارین،مزه استیک مرغ رستورانای ایتالیایی رو بچشین،این غذا رو درست کنین...منتهی دقیق و طبق دستور...انار هم نقش مهمی رو تو خوچمزه کردنش ایفا می کنه...

مزه ش محشره...اول باید مرغو خوب بکوبین و بعد طبق دستور عمل کنین...وگرنه خوب نمی پزه!

دستورش هم مال مامی سایته!یعنی اینجا...

البته می دونم که لینکش باز نمی شه واسه همین دستورشو تو ادامه مطلب گذاشتم...

واسه دیدن چیکن نهایی و دستور برین رو ادامه مطلب...

ادامه مطلب ...

عصری دل انگیز با طعم دوستی...

اصلا" نمی دونم از چی بگم و از کجا شروع کنم؟

وقتی غرق می شی تو خنده ها و قهقهه ها ...وقتی تک تک سلولای بدنت با یاد خاطرات تو فیلم جشن و رقص سالسا می رقصن...

وقتی یله می شی تو ظهر یه 5 شنبه خوب و مطبوع زمستونی با منظر کوه دوست داشتنی ای که همه برای پیدا کردن آدرس نشونش کرده بودنُ و اون موقع تو پس زمینه پذیراییت دلتو گرم می کنه و با بوی عود و شیک پرتقال قاطی می شه...

وقتی لذت داشتن دوستهای به اون خوبی دلتو پر می کنه...وقتی حس می کنی که رابطه ها محکمتر شده،مگه می تونی خوشحال نباشی و از ته دل نخندی...

مگه می شه از دیدن اون همه کادوهای خوشگل و فانتزی،ذوق نکنی؟

 کره رو تو روغن داغ بریزی و یه هو سنگر بگیری و با چاقوی تو دستت همه رو عقب نگه داری و بگی نسوزین!!بعد یه دفعه اون وسط یه دوست گل دستشو بسوزونه...

چه عطری ...چه برنجی...چه انرژی مثبتی...!باورتون می شه نمی دونستم می شه برنجو اون مدلی هم دم کرد دوستای گلم؟

چقدر زحمت کشیدین!چقدر کمکم بودین...دوست جون...صورتی خانوم...

شبش چقدر خوش گذشت...از خنده اشک از چشم همه مون اومد...

ممنونتونم...

الان اصلا" احساس خستگی نمی کنم...پر انرژی تر و با انگیزه تر از همیشه م...انگار یه تابلوی نقاشی بزرگ کشیدم و به دیوار خونه م نصبش کردم...و هر ثانیه که نگاهش می کنم،از ترکیب رنگها و زندگی ای که توش جریان داره،لذت می برم و مست می شم...

مهمونی نوشت:بالاخره 3 هفته تموم،آخر هفته ها مهمون داری و غذاهای جدید درست کردن هم به آخر رسید...انگار دیروز بود که داشتم واسه دسر و منوی اصلی غذا برنامه ریزی می کردم...دلم خیلی تنگ می شه...آخه من عاشق آشپزی و مهمونم.