
خوب خوب...ببینم کیا با معرفت بودن که باید اد بشن و کیا بی معرفت که باید پاک بشن...!!
اول می رم سراغ اونایی که همیشه واسم نظر می زارن و وبلاگ دارن...اوممم!اونا که موندنین!!هیچی!بهشون کاری ندارم!
سری دوم هم که وبلاگ دارن و لینکن اما نظر نمی زارن،چون سرشون شلوغه یا دلایل شخصی دارن که خودمم می دونم،پاک نمی شن...
سری سوم اونایی که وبلاگ دارن،لینک هستن،می تونن نظر بزارن اما نمی زارن،پاک می شن؟پاکشون کنم یعنی؟آره؟نه آخه دلم نمی آد....گناهین!
سری چهارم اونایین که وبلاگاشونو حذفیدن و دیگه آپ نمی کنن!اونا دیگه حتمن پاک می شن...
سری سوم اونایین که لینک هستن،اما تو وبلاگشون لینک نیستم و تازه توقع دارن بهشون سر هم بزنم و خودشون هیچ وقت سر نمی زنن!اونا که بی برو و برگرد پاک می شن!!بحث هم نداریم!
یه سری از خواننده ها هستن،سایلنتن اما اینجا لینک نیستن!می آن و میرن و منم نمی دونم از کجا می آن اینجا...خلاصه ناشناسن دیگه...بعضیهاشونو واقعا" دوس می دارم...و قدم اون ۹۵ درصدی که دوسشون دارم سر چشم...
خلاصه دیگه!گفتم اطلاع رسانی کرده باشم که یه دفه نیاین بپرسین چرا و چگونه!!
ممو نوشت 1:فیلم چهل سالگی یه جورایی ملوس و دلنشینه...این فروتن که آخرشه ...اینقدر ماه بازی می کنه...
فیلم فاصله هم بد نبود!اما جای کار زیاد داشت و می شد بهتر از این بسازنش...
ممو نوشت 2:چی؟کی؟کجا؟فردا؟
هفته پیش ،ویولت عزیز،یه کتاب از دافنه دوموریه معرفی کرده بود که می خواست در موردش بحث بشه و هرکی خونده ،تو این بحث شرکت کنه.اما مثل اینکه کسی نخونده بود و در نتیجه بحث منتفی شد.
ممکنه خیلیا رمان ربه کا یا دختر عموی من راشل رو از دافنه خونده باشن.من که از خوندن هردوش حظ عجیبی بردم...
5 شنبه 100 جا سرچش کردم و به زور و با پسورد دانلودش کردم...ریختم تو لپ تاپ و دارم می خونمش...عالیه!
لینک دانلودشم اینجا می زارم که هر کی دوست داشت دانلود کنه و بخونتش...
برای دانلودش باید کمی حوصله کنین...
برین رو اسمش...
پینوشت ۱:ستایش جون!دعوام نکنی ها! من رمزتو باز گمیدم!
پینوشت ۲:این نظردونی پرشین بلاگیا چرا پکیده؟؟مثل سوپ شلم شوربا هر کلمه ش یه طرفه!!همه فونتا تیغ تیغیه!چشم آدم درد می آد...
دلم خیلی براتون تنگه...
خیلی ...
ای کاش به این زودیها نرفته بودین...
دیشب عکستون رو که تو حیاط خونه پر از گل سرخ،انداخته بودین و پشتتون یه منظره از آجرهای قرمز و صاف و یکدست بود ،دلم رو فشرد...
نمی دونم چرا هروقت غمگین می شم،تو می شینی تو لایه های ذهنم...
چقدر تو اون عکس جوون بودین...تو می خندیدی...انگار داشتی قهقهه می زدی...
پشت عکس نوشته:مرداد ۲۵۳۵ ... یعنی کی می شه؟ نمی دونم!
می دونی...این 9 سال خیلی زود گذشت...
بعد 9 سال هنوز فکر می کنم،هستی ...اینجا...پای اون نخل بلند که تو حیاط کاشته بودین...
بوی کاشیهای نم دار تابستونی هنوز تند و نزدیکه...
بیشتر از نصف عمرمو پیش تو بودم آخه...این همه خاطره دارم ازت...از تو و اون خونه که حالا شده 4 طبقه آپارتمان شیک...شیک...؟دل ندارم برم ببینم با خونه ت چی کار کردن!انگار وجود منو ویروون کردن...آخه من عاشق اون پشت بومایی بودم که به هم راه داشتن...
زندگی اون موقه های تهرون چه بی تکلف بود ...نه؟دیوارا بی حفاظ و پشت بوما بی نرده...آدما بی نقاب...کوچه ها بی خواب...
حالا می فهمم خالی یعنی چی...خالی یعنی...
...
آخ...
باز دلم تنگه...
پینوشت: ای به گور مرگ این دیماه سرد!نانازی جونم...خیلی ناراحت شدم...همه برای پدر نانازی دعا کنین!

جای قبلی که کار می کردم یه مدیر داشتم که شوت و کار نابلد بود و هیچوقت هم دوست نداشت چیزی یاد بگیره!!کلا" آی کیوش در حد ورمیشل سوپ مرغ روسی بود!!
خیر سرش یه روز داشت می رفت مسافرت خارجه و باید کارای اون ور آبشو راست و ریست می کردم و حدود یه هفته حسابی سرم شلوغ بود و همکار شوتتر از مدیرم هم دستپاچه دور خودش می چرخید و به جای اینکه به من کمک کنه،کارمو زیاد می کرد... و هی گند می زد!
ساعت 4/5 بعدازظهر وقتی یه نفس عمیق کشیدم و فکر کردم کارام تموم شده،و می خواستم جیم بزنم و برم به سوی زندگی و خرید یه تیکه لباس واسه مهمونی اون هفته که مردک بدو بدو در دمنه اومد و یه کار خیلی مهم بهم داد که انجام بدم!این کار مهم هم حسابی وقت گیر بود و دقت می خواست،وقتی آورد رو میزم گذاشت و روشو برگردوند که بره،با آه و ناله خیلی بی صدا تو سر و سینه م کوبیدم و با ایما و اشاره گفتم: ای تو روحت! ای بمیری هی! مردک بیشعور اسگل!!
یه دفه دیدم برگشت و من تو همون حالت(با مشت کوبیده شده بر سینه و بین زمین و هوا معلق!!) جلوی چشمای از حدقه در اومدش، خشکیدم!بماند که اون روز از روی لجبازی تا ساعت 7 شب نگهم داشت و دندونای من خورد شد از بس به هم فشارشون دادم!
حالا هر کی هر چی سوتی داده،تو نظرات همینجا بنویسه تا همه با هم یه کمی بخندیم!خداییش دوز خنده وبلاگیمون افتاده پایین!می تونین اسمتونو نزارین یا با اسم مستعار بزارین...
منتظرم
..
این فیلم که ساخته مارک واترز ه، خیلی ناز و لطیفه...بازیگرهاش هم با نمک و ظریفن...مخصوصن ریز ویتراسپون که یه هنرپیشه ملوس و سنگین و با شخصیته!مارک روفالو هم که معرف حضور همه هست!بچه تو فیلم این د کات کولاک کرده!اوه اوه دیگه ترکونده!
داستان تو سان فرانسیسکوی آمریکا اتفاق می افته و الیزابت یه دکتره که تو بیمارستان کار می کنه و خیلی اتفاقی دیوید که تازه همسرش رو از دست داده،خونه اون رو تسخیر می کنه...و الیزابت عصبانی و ناراحت می خواد بیرونش کنه...بعد اتفاقی می افته که معلوم می شه الیزابت...
عمرن بقیه شو بگم!!برید ببینین...یه جاهاییش کمدیه و یه جاهاییش رمانس خالص...
من که از دیدنش حظ خاطر زیادی بردم...تمام استرسهام خالی شد!!
پینوشت: دیروز از شانسم!!!یه کدو حلوایی نیم کیلویی تو تره بار پیدا کردم و دیگه واسه حملش بهم فشار نیومد!!هر جوری پختمش بهتون می گم...

وای خدا!
باز من الان خونه مو می خوام...این چه وولوولکیه که افتاده به جونم آخه...می خوام برم خونه م واسه خودم نوشیدنی گرم و سرد دارچین و هل دار نسکافه ای درست کنم و هورت بکشم...می دونم تکراریه و عین این ویاردارا و شکموها دارم هر روز از غذا می نویسم!اما دلم مالش می ره که برم اون بلندر مخلوط کنو از تو کابینت بکشم بیرون و هرچی دم دستمه رو بردارم،بریزم توش با یه کم یخ!!! و بعد هل و دارچین توش بچپونم و ببلعم بره تو معده م!
آخرشم جلوی تلویزیون ،روی اون کاناپه خوشگل نرم،دراز به دراز بیفتم و کانالای ماهپاره رو بالا و پایین کنم.هی از فارسی برم رو من و تو وان و جم تی وی و پی.ام.سی فمیلی و ویوا پلسکا و بعد برعکس برگردم! دلم می خواد منتظر بشم تا ابو بیاد و یه ماچ آبدار از اون گوشای خٌنک و تمیز و کوچیکش بکنم!(شئونات را رعایت نمی کنیم!!چیه مگه؟؟؟)
اشکالی داره یعنی الان؟؟؟
بعدن نوشت: یکی بگه آخه من این کدو حلوایی به اون خرسنبکی رو چه جوری زیر بغلم بزنم و از تره بار ببرمش خونه؟؟هاین؟

انعکاس آفتاب تند و تیزُ چشمامو می زنه...منظره کاجهای کله قندی چشمم رو نوازش می کنه...
دلم می خواد برم از زیر سنگم شده ُسبزی نایابی رو که هوس کردم ُبخرم و باهاش یه دسر خوشمزه درست کنم...
دلم ازون گوجه های گرد و براق می خواد با کلاه سبز سیخ سیخی که رو سرشون نشسته...دلم یه سالاد سبزیجات مشتی با یه عالمه روغن زیتون رودبارو می خواد...
تو راه منتهی به تره بار دم خونهُ یه عالمه برف تمیز و سفید پنبه ای یکدست نشستهُ که وقتی روشون راه می رم قرچ قرچ صدا می ده و منو می بره تو عالم رویا...تو قلعه پریا...قلعه ای که یه رود از کنارش رد می شه و آبش مثل اشک چشمه...!قلعه ای که مثل قلعه رودخان هزار تا پله داره و تو دل جنگل برفیه..!
انگار برف که اومده،انرژی و شادی هم باهاش برگشته...انگار خدا پنجه های آفتابیشو انداخته روی تهران...
امشب نمی دونم شام چی درست کنم...اما یه کم که فکر می کنمُ یه دفعه بوی جعفری تازه و سیب زمینی کوبیده شده با دارچین و زردچوبه بینیم رو پر می کنه...
روز بعد نوشت: اون سبزی نایاب یافت نشد!!!خیلی دوست دارم باهاش دسر درست کنم...
این هم کیک بستنی مورد علاقه من...
دستورشو از تو مطبخ رویا پیدا کردم! خیلی هم ساده ست...فقط باید زرده و سفیده تخم مرغ رو از هم جدا کنین و با همزن برقی،حسابی بزنینش تا کف کنه بیاد بالا...
تو این هوای برفی با شکلات داغ چی می چبسه؟؟کیک بستنیییییییییییییییییی!
اینو من برای یکی از دوستای وبلاگی درست کردم و بردم...اگه تونستین حدس بزنین کی بود؟؟؟
آخه خودش لو نداده!

بعدن نوشت: دخملی جونم...ای کاش زندگی اینقدر بیرحم نبود...
من این مسابقه رو از تو یه وبلاگ دیگه برداشتم...
هرکی که بتونه برای پستی که اینجا گذاشته می شه، بهترین عنوانو پیدا کنه،برنده می شه...در ضمن این پست دو سه تا جمله کوتاه بیشتر نسیت و کمی مبهمه!مبهمه چون بیشتر به مغز فشار آورده بشه و خلاقیتتون بیشتر قلقلک داده بشه!
این مسابقه 2 تا برنده داره و تا روز سه شنبه هم ادامه پیدا می کنه...یعنی اگه مطلب دیگه ای آپ شدُ تا ۳ شنبه می تونین برای این پست نظر بزارین... عنوان هم باید یه کلمه ای یا نهایتا" دو کلمه ای باشه...زیاد بلند نباشه...هر کسی هم می تونه چند بار نظر بزاره و عنوان رو اعلام کنه...
جاییزه این دو تا برنده ها هم معرفی وبلاگشونه تا 2 روز هم تو هر پست به مطلبشون لینک داده می شه...خیلی از خواننده ها رو می شناسم که خلاقیتشون عالیه و جون می دن واسه این مسابقه!!
!شرمنده!اسپانسر نداریم!!!نمی تونیم نقدی حساب کنیم...
اما برای دو تا برنده یه فیلم به انتخاب خودم،می فرستم با پیک!!بوخودا! شوخی هم نمی کنم...
و حالا پست معروف:
"پوشالی ست...هیچ نیست یا اگر هم هست آنقدر نیست که بشود حسابش کرد..."
حالا پیدا کنید عنوان را!!
پینوشت فوری: می می جونم! همین الان رسیددددددددددددد دستم!عاشقتمممممممم!!لپ تاپم داریم...با اون می بینیم خوووووو! مرسی!کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم...