عطــــــــــــربرنــــــــــــج
عطــــــــــــربرنــــــــــــج

عطــــــــــــربرنــــــــــــج

Pride &Prejudice

مگه می شه حرفی از فیلم بشه و من اسم غرور و تعصب رو نیارم؟نه!امکان نداره! اساسا" از فیلمهای کلایسک که برگرفته از رمانهای نویسنده هایی مثل جین آستن ،برونته ها،توماسهاردی ،چارلز دیکنز و سر آرتور کانن دایل(نویسنده سری کتابهای شرلوک هولمز)باشه خوشم می آد...

جین آستن رو خیلی دوست دارم...

این فیلم ساخته جو رایت در سال 2005 ه.نقش مستر دارسی رو ماتیو مک فادین خوشتیپ ایفا کرده و نقش الیزابت به کیرا نایتلی انگلیسی الاصل رسیده...می دونین که کیرا نایتلی بازیگر تواناییه و جذابیت خاصی تو چهره ش داره!مایتو مک فادین هم اینقدر این شخصیت مستر دارسی رو خوب جا انداخته تو فیلم که آدم حس می کنه داره کتابشو می خونه...

البته قبلا" این رمان رو تو دهه 70 هالی وود فیلم کردن و لارنس الیویه نقش مستر دارسی بازی کرده که اونم در نوع خودش بینظیره!

داستان فیلم از خونواده بنت که 5 تا دختر داشته شروع می شه...اونا خونواده متوسطین که مادر خونواده اصرار داره هر چی زودتر دخترا رو شوهر بده...در این بین الیزابت،دختر مغرور و سرکشیه و زیاد اهل جلب توجه کردن نیست تا اینکه دو تا جوون درست و حسابی و ثروتمند به عمارت بزرگ و اشرافی که در همسایگی اونا قرار داره نقل مکان می کنن...

این فیلم پر از صحنه های زیبای طبیعت و مجلسای رقص والسه...توصیه می کنم اگه فیلم کلاسیک دوست دارید ،حتما" اینو ببینید...فیلمش یه جور اعتماد به نفس خاص به بیننده می ده...عاشق شخصیت مغرور مستر دارسی می شین!قول می دم!

پینوشت: ای خاک!!چند روز پیشا اومدم سی دی دومشو بزارم تو دستگاه ببینم که دیدم شکسته!یکی بگه من از کجا اینو دانلودش کنم آخه؟اینقذه دلم شکست...اصل، همون سی دی دومش بود! با بدبختی اوریجینالشو گیر آورده بودم...

                                                                        

راز شب ژانویه...

کسی فکرشو می کرد که شب ژانویه تهرانی که پوستش زیر آفتاب پاییزی می سوخت و آلودگی کوهپایه نفس مردمو گرفته بود،مثل اروپا اینطوری سفید پوش بشه؟

کی می تونست تصور کنه بعد سه سال این همه پنبه خوشگلو خدا برامون بریزه پایین...حتی یه لحظه هم به ذهن من نمی رسید که تهران اینطوری عروس بشه و لباس سفید تنش کنه و زمستون بشه زمستون...

خدایا!ایشالا خدا از خدایی کمت نکنه...!

برف نوشت:و اینگونه کوه دوست داشتنی من به همراه دونه های پنبه نرم و ظریف صبحگاهی،نفس می کشد...

به رنگ هندوانه...

می گه: بیا همدیگه رو ببینیم...

می گم: این هفته وقت ندارم خانومی...مهمون دارم...

می گه: آره دیگه تو خونه دار شدی...منم خونه دار بودم!

می گم: حالا بزرگ شدی؟قد کشیدی؟راستی چند ساله همدیگه رو ندیدیم؟

می گه:آره! اونقدر قد کشیدم که جدایی و طلاقو تجربه کردم...می خوام از طلاقم برات بگم...

می گم:اما من دوس ندارم بشنوم...سخته! برام از قشنگیهای زندگیت بگو...

می گه:زندگی من قشنگی نداشت...از اولش درگیر احساسات الکی شدم و بعدشم...حالا بیا برات تعریف می کنم...


و من تو این فکرم که زندگی از اون دختر شاد بی خیال خندون دبیرستانی،چه آدمی ساخته؟دختر خیلی حساسی بود و به یه لبخند مهربون دل می باخت...

یعنی اونقدر تغییر کرده که یه وقت نشناسمش؟

بعدن نوشت:اینو باید شنبه می نوشتم اما امروز فرصت کردم:

خورشید،گیتی و می می عزیزم!به خاطر همه چیز ممنون! از نگاه کردن به هدیه قشنگتون که الان روی میز ناهارخوریم جا خوش کرده و منتظره تا تو یه شب پر ستاره پر از نور بشه،هر شب لذت می برم...راضی به زحمتتون نبودم...دوستون دارم...

میرزا قاسمی

یادتونه گفتم می خوام برم بادمجونامو دود بدم؟

خوب رفتم دود دادم دیگه!نتیجه شم شد این میرزا قاسمی لذیذ با سیر فراوون...

دستورش تو لینک مطبخ رویا جونه...

آوای فاخته...

وقتی می خندیدی...بلند بلند...عرش صداتو شنید...فرشته ها حسودیشون شد...اسمون حسودیش شد...کاش اینقدر قهقهه نمی زدی عزیزم...کاش هیچ کس نمی دونست که این همه پدرتو دوست داشتی...که این همه وابسته ش بودی...

باورم نمی شه!تو 5 شنبه شب داشتی از خونه شون می اومدی...ساعت 1 شب داشتی قهقهه می زدی و با من حرف می زدی...

چی شد؟

....

اونقدر سخته،اونقدر سخته که نمی دونم چی بگم...لال شدم انگار...

....

قیچی دستهای مرگ چه بی رحمه...می چینه اون گلی که از همه خوشبوتره...

...

"دورها آوایی ست

که مرا می خواند..."

بعدن نوشت:خیلیهاتون از حالش پرسیدین...زیاد تعریفی نداره...عزیزی رو از دست داده به هر حال...دیشب وقتی رفتیم پیشش آرومتر شده بود و هر از چند گاهی گریه می کرد و بعضا" داد هم می زد...مرگ ناگهانی بدترین چیزه...امروز یکی جلوی چشمات بگه بخنده و صحیح و سالم باشه و فرداش زیر خاک باشه...پدرش جوون بود...خیلی جوون...اما راحت رفت...به ثانیه نکشید...خوش به سعادتش...

ماز

این روزا دارم به یه آغاز نو فکر می کنم...که البته آغازش کردم...اما تا انتهای راه خیلی مونده...

در کنارش دارم،به یه معما و علامت سوال هم فکر می کنم که خیلی وقته به پرو پاچه م می پیچه و درگیرم کرده...این معما لاینحل دو تا سر داره! هر وقت به این سر قضیه نگاه می کنم،چیزی دستگیرم نمی شه و به اون سر قضیه هم که نگاه می ندازم،همه چیز انکارناپذیر و یه جورایی مرموزه!

مثل یه بقچه سر بسته می مونه که تو زوایای تاریک ذهنت جا خوش کرده و هر از چند گاهی قلقلکت می ده و وولوولک تو جونت می ندازه که بهش فکر کنی...وقتی بازش می کنی و چیزی دستگیرت نمی شه،دوباره می بندیش و با یه شوت جانانه پرتش می کنی اون ته تهای روحت تا فراموش بشه...

شاید اصلن حل یا دونستنش اونقدرها برام مهم نباشه! اما یه معما اگه نخواد حل بشه و تو هاله ای از ابهام بمونه،می شه یه راه نرفته یا یه بستنی طعم دار امتحان نکرده...یه معما همیشه یه معما می مونه و بعضی اوقات تبدیل می شه به یه راز بزرگ...

شاید بشه این معما رو با یه سوال ساده،حلش کرد اما خودم دیگه پیشروی بیشتر و کند و کاو رو جایز نمی دونم و با خودم می گم: بزار همونطوری که هست دست نخورده باقی بمونه! شاید خیلی حقیقتها و وقایع پشتش باشه که نشه هضمشون کرد...نشه شنیدشون!

داشتن معمای کهنه و قدیمی توی دالانها و ماز های پیچ در پیچ تاریک ذهن چیز بدی نیست و حتی گاهی اوقات هیجان انگیزه...مثل عتیقه با ارزشی می مونه که هر از چند گاهی بیرونش می آری و خاکش رو می تکونی و بعد از بررسی زوایاش دوباره می زاریش تو جاش و میری پی کار خودت تا دفعه بعد بیای و دوباره همون آش بشه و همون کاسه...

با اینکه بعید می دونم به این زودیا معلوم بشه و یا اصلا" اتفاقی بیوفته که پرده ها فرو بیفته و این راز بر ملا بشه،امیدوارم هر چه زودتر حل بشه و معلوم بشه که می خواد چی بشه و چه جوری بشه!!و آیا ادامه این راهی که توش اینقدر تونلای پر رمز و راز داره و رابطه هاش اینقدر به هم پیچیده ست،درسته؟نمی دونم...شاید دیگه ادامه ای در کار نباشه...

خودمم معنی جمله آخرممو نفهمیدم!!!

پینوشت: 5 شنبه از اون روزای عالی بود...واقعا" دستت درد نکنه...خیلی خوش گذشت دوستم!خیلی خوردم به خدا و حسابی هم سر بازار رفتن ما و ماجراهاش خندیدیم...!بنده هم که....بعله دیگه! با آهنگ روحی(گرگ لاغره!!)چی کار کردم؟هیچی بهتر از این نیست که آدم مهمون یه خانوم کدبانو و لوند باشه که فیلم عروسیشم آخرش باشه با اون دامن خوشگلش!

جالب اینجاست که دوربینتم جا بزاری و دوباره برگردی این خانوم خوشگلو ببینی...

همین الان شنیدم: دخملی نازنینم....تسلیت...الهی بگردم...باورم نمیشه...

Two Lovers

فیلم دو عاشق،از اون دسته فیلمهاییه که باید حتما" دیده شه تا حس بشه...

این فیلم محصول سال 2009 ساخته جیمز گری ه و با بازی ژاک فونیکس(که زیاد معروف نیست اما با این فیلم فصل جدیدی تو زندگیش باز شده) و گویینت پالتروی معروف ،خوب درخشیده.

مردی که بعد از یه شکست عاطفی نزد خونواده ش بر می گرده تا مراحل بهبود روحی رو طی کنه اما به طور همزمان تو دام عشق دو زن زیبا می افته که مجبوره از اون دو تا فقط یکی رو انتخاب کنه...

فضای فیلم کمی تاریک و تیره ست که محتوی این فیلم رو مرموزتر و رومانتیکتر می کنه...فیلم تمی عشقی و تقریبا" خشن و بی رحمی داره...و به واقعیت خیلی نزدیکه...

بهتون توصیه می کنم از دستش ندین چون واقعا" دیدن یه همچین فیلمی همراه با خوردن چایی و شکلات تو یه روز سرد زمستونی می چسبه...

و رویای برف

و باز هم رویای برف من به حقیقت پیوست...باز شدم عروس برف...

نمی دونم خدا صدای مارو شنید یا دلش برامون سوخت؟یا هر دوش؟

اما شاید صدای این و این و این از صدای این پست من بلندتر بوده!! شاید...

حالا یه ماگ بزرگ قهوه ژاکوبس به اضافه یه کم شیر و شکر،پشت یه پنجره برفی که اونطرفترش،یه کوه سفید راه راه،خودنمایی می کنه،عجیب می چسبه...نه؟

امروز نوشت:دیروز صبح که بلند شدم و پرده آشپزخونه رو بالا زدمُ این کوه تا پایین سفید سفید بود...این عکس مال امروز صبحه...

عوضی اشتباهی...

در جهت تهیه گزارش از روند هدفمند کردن یارانه ها و شکایات بعضی از هموطنان،دوربین صدا و سیما به مقابل مرکز آمار ایران رفت:

گزارشگر با خنده:آقا مشکل شما چیه؟چرا اومدی اینجا؟

یارو با یه قیافه نزار و ناراحت و یه کاغذ تو دستش در حالیکه نزدیکه بزنه زیر گریه:تو مرکز آمار ثبت شده که سرپرست خانوار یعنی من فوت کرده!

گزارشگر: شما فوت کردی؟

یارو:آره!

گزارشگر: حالا واقعا" فوت کردی؟

یارو: نه به خدا!  به پیر به پیغمبر نه!!

پینوشت:اینجا رو خوندین؟می گن نرم افزار پیکوفایل بلاگ اسکای رو به خاطر این پست من دوباره از اول نوشتن!

گیر سه پًره!

آقا جان! چیه؟هان؟خوب من وقتی غمگینم و روی آن مود لامصب که باید باشم،نیستم،دوست ندارم به آهنگهای شاد گوش کنم و هرهر و کرکر کنم تا آن غم زهرماری را که در گلویم چمباتمه زده،از وجودم بیرون کنم!
دوست دارم پشت پنجره ای بزرگ و سرتاسری،با شیشه های خیس بنشینم و پیشانیم را به خنکای آن تکیه دهم...دوست ندارم زیاد حرف بزنم...برعکس دوست دارم به نقطه ای نامعلوم خیره شوم و به دلیل و تفسیر آن پرتغال گنده که در گلویم نشسته است،بیاندیشم...

بعد ژاکت محبوبم را بپوشم و کمی پنجره زمستانی را باز بگذارم تا سوز استخوان براندازش زوایای روحم را خنک کند.

وقتی حالم خوش نیست،دوست دارم آهنگی غمگین(چیزی مثل صدای حامی یا علی اصحابی یا چه می دانم گروه واران!!! و آهنگهای بی کلام) در پلیر بگذارم و تا می توانم عر بزنم...آنقدر بلند عر بزنم که غصه ام هنوز نرسیده به مری،دود هوا شود...

بعد از اینکه خوب عر زدم و صدایم را سرم انداختم،ماگی بزرگ از قهوه ژاکوبس درست کنم و آن را تا به آخر و تلخ تلخ،سر بکشم.

مگر چه می شود که بعد از همه اینها،یک فیلم غم انگیز و دپسرده در دی وی دی پلیر بگذارم و باز اشک بریزم؟هان؟

خوب چه کنم؟اینجور موقعها خنده ام نمی اید! حوصله شام درست کردن و پیاز داغ کردن و زردچوبه زدن به غذا را هم ندارم!!اصلا" حال سر یخچال رفتن را هم ندارم...حال می کنم تنهایی ناهاری که از بیرون سفارش داده ام، را نوش جان کنم!

فقط دوست  دارم، گیر بدهم!به قرمزی حوله دستشویی...به لک روی ظرفشویی که خودم با جرم گیر،روی استیل براق آن انداختم...به برگهای خرد شده ای که زیر شیشه میز جمعشان کرده بودم...به لوستر وسط حال که چرا آنقدر نورش زیاد است و چشمم را می ترکاند!

به برنامه های مزخرف شبکه 2!به فک چهارگوش مارسلو در سریال طلسم زیبا!به ریشهای نتراشیده همسایه طبقه اول! به دور باطل اول بودن مرغ یا تخم مرغ که هنوز برایم معماست...

به مدیرم که چرا شبیه شیربرنج است و عین بچه مدرسه ای دماغش را بالا می کشد...!به طعم آب فیلتری...به چروکیدکی نارنگی توی جامیوه ای...

آه...همه اینها خسته ام می کنند...همه اینها در آنی اشک مرا در می آورند...و نمی توانم خودم را از دستشان خلاص کنم...

دلم خنک نمی شود...هنوز داغ است...چه کار کنم خوب؟دوره ای دارد که باید بگذرد...تا تمام شود...تا خلاص شوم...تا...

پینوشت:تا حالا بازار تهران نرفته بودم!باورتون می شه؟ چهارشنبه هفته گذشته،با 3 تا از بهترینهای وبلاگی از خوروس خون تا شغال خون،کلی گشتیم و چشم بازارو کور کردیم...مرسی خورشید خانوم!گیتی جونم و دخملی جون