-
فیدبک مثبت...
سهشنبه 5 اردیبهشت 1391 12:12
اینو نگم می میرم... اینقدر انرژی مثبت و فیدبک در مورد جشن بالماسکه از طرف دوستان ،از طرف همکارام و از خانواده م دریافت کردم که از اون روز تا حالا سرخوشم... همکارام رفتن و عکسامونو دیدن،اونقدر بهم فیدبک مثبت دادن که کلی حالم خوبه!اونقدر کوچیکه از مهربون و شخصیتش خوشش اومده،که دیشب خونه دونه بودم،هنوز ازش می...
-
تزیین سالاد الویه به شکل هزارپا...
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 08:52
امروز دوشنبه ست و طبق معمول پست غذا داریم با این تفاوت که این دفعه خود غذا نیست!تزیین غذاست...دیدم این هزارپای خوشگل جشن ما خیلی طرفدار تو فیس ب*وک و اینجا پیدا کرده،گفتم طرز تهیه شو بزارم... تزیین سالاد الویه به شکل هزارپا خیلی آسونه.فقط کافیه کمی حوصله و سلیقه به خرج بدین... اول باگتها رو برش برش می کنین و ردیف پشت...
-
به یادماندنی ترین جشن بالماسکه...
شنبه 2 اردیبهشت 1391 08:48
صفحه سفید وبلاگ رو باز می کنم تا بنویسم... بنویسم از یه شب خوب و به یادموندنی... بنویسم از یه مهمونی بالماسکه که ایده ش خیلی ناگهانی به ذهنم اومد و خیلی زود هم اجرا شد...مثل یه جرقه که یه دفعه به سرعت برق از مخیله م گذشت... منتهی نمی دونم از کجا شروع کنم و از چی و کی بگم؟ از خود ابو بگم؟ابویی که دقیقا؛ دقیقه نود شد بت...
-
یک روز از زندگی یک زن خانه دار
چهارشنبه 30 فروردین 1391 11:48
هوا رو دارین؟ای جاننننننننننن!به این می گن یه هوای توپس که فقط و فقط می چسبه بری خرید.... یعنی من الان دوست دارم خونه باشم و با زنبیلم شیرجه بزنم وسط تره بار دم خونه و یه بغل سبزی بخرم...(البته دیروز خریدم!! یه عالمه قارچ و ذرت حسابی خریدم که جون می دم واسه خوردن ...) یعنی من الان دارم به حال زنهای تو خونه غبطه می...
-
هزاران راه نرفته!
دوشنبه 28 فروردین 1391 12:03
آدم بعضی موقعها تو یه شرایط خاصی گیر می کنه که باید یه چیزی رو ببوسه و برای همیشه بزاره کنار!اما اونقدر به اون چیز وابستگی داره و باهاش خاطره داره که اصلا" و ابدا" نمی شه... هرچی فکر می کنه،هر چی دو دوتا چهارتا می کنه،می بینه نمی شه که نمی شه! وابستگی بیشتر از اون حدیه که صلاح و مصلحت آدمه... خیلی سخته که...
-
تظاهر!
یکشنبه 27 فروردین 1391 11:39
شما بگین من چی کار کنم؟ وقتی از یکی خوشم نمی آد،قیافه م تابلو می شه!وقتی ناراحت می شم نشون می دم...نمی تونم پنهون کاری کنم!نمی تونم تظاهر کنم که خوشم می آد یا بگم و بخندم... از یکی که ناراحت می شم،صاف بهش می گم!نمی تونم تو دلم نگه دارم.پنهون کاری و تظاهر یکی از سختترین کاراییه که بلد نیستم انجامشون بدم... هر وقت از...
-
نوسانات روحی زنان!
شنبه 26 فروردین 1391 10:04
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 اگه روزی صداتا پست در مورد این هور*مونای جونم مرگ نشده زنها بنویسی باز هم کمه!لامصب انقدر مهمن و حال آدمو دگرگون می کنن که نمی شه ازشون گذشت!هرکسی هم می که اصلا؛ رو من تاثیر نداره و چرت و پرته و اینا٬الکی گفته!چون تو زندگی ماشینی امروز شده جز...
-
یه کاری دست خودم می دم!
پنجشنبه 24 فروردین 1391 09:33
آخ خدا چه هوایی!وای...چه بهاریه!یعنی الان من خمار بهارم ها!دلم می خواد بدوئم بیرون و خودمو پرت کنم وسط این سبزه های خنک و کاهویی رنگ...نفس بکشم...وای خدا!انگاری بهشت اومده پایین!خداییش بهار یه معجزه ست...وقتی نسیمش می وزه و این شاخه های ریز کوچولو که جوونه ها رو تو بغلشون گرفتن،می رقصن و وز وز می کنن،آدم شاد می...
-
کتاب نسل من...
چهارشنبه 23 فروردین 1391 09:59
اول بگم که این پست اصلا" ربطی به پست ب رداشت آزاد نداره!خیلی وقت پیش نوشته شده و الان آپ شد! نمی دونم چرا اطرافیان من،با اینکه خودشون اونقدر کتابخون نیستن و تو عمرشون شاید 10 تا کتاب هم نخونده باشن،هی سعی دارن به من بقبولونن که رمانهای ایرانی که الان تو بازاره و تو بورس،بیخوده و به درد نمی خوره یا سبکه!یا اینکه...
-
برداشت آزاد...
سهشنبه 22 فروردین 1391 09:54
-
تا فردا
یکشنبه 20 فروردین 1391 10:59
نمی دونم چرا بعضی وقتا جمعه ها که از مهمونی یا تفریح برمی گردم،دلم می گیره...حالم خراب می شه!به خاطر غروب روز جمعه نیست ها!به خاطر اینه که یه هو خالی می شم!اصلا" دوست ندارم تو خونه بمونم و انتظار یه شنبه پر کار رو بکشم...اصلا" حوصله اتو کردن و یا ماشین زدن و شستن لباسهای فردا رو ندارم!حوصله آماده کردن غذای...
-
روزهای کوتاه پرتقالی...
شنبه 19 فروردین 1391 09:05
صفدری جان...باورت می شود که هنوز باورم نشده که رفته ای؟آخر تو را چه به عارضه قلبی؟تو را چه به رفتن؟حیف نبود؟ یادم می آید خیلی کوچک بودم که شبکه ۵ آمد و تو شدی مجری شبهای تابستانی برنامه تا هشت و نیم !یادم می آید که لبخندت٬همیشه لبخند بود و روزهایت همیشه پرتقالی. خاطرخواه زیاد داشتی!آخر جوان بودی و خوشتیپ با ته ریشی در...
-
روز تو...ای فروردینی من...
پنجشنبه 17 فروردین 1391 10:27
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 شروع تو نیز با طلوع بهار بوده است...گویی از بدو تولدم ،تو نیز در زوایای وجودم با من بودی ودنیا چرخید و چرخید و در نقطه ای که آینده بود،و حال گذشته است،به من رسیدی... تو در بهترین و خوش عطرترین روزها آمدی...روز یاسهای بنفش و روز بازگشت...
-
پاستا با سس قارچ
چهارشنبه 16 فروردین 1391 09:09
چه خبر؟چه حال؟چه احوال؟ پاستا با سس قارچ!یکی از غذاهای مورد علاقه منه!یعنی عاشقشم...دستورش رو هم با کمی تغییر از سایت زهرا جون در آوردم و به جای سوسیس از قارچ استفاده کردم که عالی شد... این عکسی که می بینین مایه پاستاست...من از جعفری هم برای خوشبو کردنش استفاده کردم!و فقط سسش رو جدا رو پاستا ریختم و باهاش دم نکردم.به...
-
جونم عید!
دوشنبه 14 فروردین 1391 08:48
به به...چه بوی بهاری می آد...بوی عید و بوی مسافرت...بوی اردیبهشت جیگر من و بوی نمایشگاه کتاب!این گنجیشکهای خوشگل و مامانی که جیک جیک می کنن و ازین شاخه های تازه جوونه زده آویزون می شن٬آدم دلش مالش می ره...انگاری دوباره عاشق می شه... بازم بوی کار می آد!!یعنی اگه من دق کردم!!بدونین که ۱۴ به در منو دق داد!چقدر سخته بعد...
-
آخرین غروب جمعه نود...
جمعه 26 اسفند 1390 21:35
خداحافظ سال خوشبختی... خداحافظ سال خاطره های خوب اب و قایق و رودخونه و پرواز... خداحافظ سال سختی های کوچیک و شادیهای بزرگ... خداحافظ زمستون سخت ۹۰... خداحافظ پاییز واقعی و برفهای سنگین... خداحافظ تابستون خوش دریای مدیترانه و پاییز رنگارنگ پر رونق و شاداب سرزمین گرم وایلد وادی... خداحافظ روزهای انتظاری که آخرشون به...
-
The Twilight Saga: Breaking Dawn
پنجشنبه 25 اسفند 1390 08:46
کلا" من از سری فیلمهای رمانتیک خون آشامها و کلاسیک خوشم می آد! فیلم سپیده دم 1،قسمت چهارم گرگ و میش ه که پارساال تو این پست معرفیش کردم و همین امسال یعنی سال 2012 به بازار اومده و اکران شده. هنرپیشه ها تغییر نکردن! رابرت پتینسون در نقش ادوارد و کریستن استوارت در نقش بلا ست... این قسمت به نظر من زیباترین قسمتشه که...
-
عید ناپیدا!!
چهارشنبه 24 اسفند 1390 10:38
فعلا" که من از عید فقط و فقط !!سر شلوغی و قالیشویی و بدو بدو و واسه مسافرت برنامه ریزی کردن و اینکه کی بریم و کی بیایم و کی پرواز داریم رو فهمیدم... نمی دونم امسال چرا اینطوری شده؟همه چی به هم گوریده شده و نه سر داره نه ته!! خانم کارگرمون که به سلامتی ترکوند از بس که زود اومد و دیر رفت خیر سرش!خانم پا شده ساعت 11...
-
سیمین جان...
شنبه 20 اسفند 1390 16:41
روحت شاد سیمین جان... سووشون روحت شاد... می دونم و می دونی که مثل دیگه هرگز نخواهد اومد! مادر تاریخ دیگه نمی تونه مثل تو فرزندی بیاره که اونقدر قلمش روح انگیز و گیرا باشه... تو همیشه و همه جا الگویی...برای خیلی ها و شاید من...منی که هنوز خودم رو نه نویسنده می دونم نه وبلاگنویس!! ای کاش بتونم هر چقدر کم و اندک،مثل تو...
-
وایلد وادی(پارک آبی دوبی)
سهشنبه 16 اسفند 1390 11:23
صبح اول هفته اسفندی بهاریتون بخیر! اینم آخرین پست از سفرنامه شیرین و خاطره انگیز دوبی!بالاخره تلسمش شکست و من تونستم یک دوجین عکس خوشگل رو آپلود کنم... این عکس رو من واقعا؛ دوست دارم...چون حال و هوای اون روز رو برام زنده می کنه...سرسره های آبی وایلد وادی و یه عالمه هیجان!یه روز نیمه ابری...نسیم ملایم و بعد چندتا عکس...
-
این هفته های آخر...
شنبه 13 اسفند 1390 09:22
این هفته های آخر اسفند ماه بدجوری دلم می خواد خودم رو رها کنم و به دست نسیم سحری نیمه سرد و خنک که نوید بهار رو می ده بسپرم...وسط این همه شلوغی و جمع کردن کارهای نیمه تمام آخر سال به سالی که گذشت فکر می کنم...به سالی که هم شادی به دنبال خودش داشت و هم غم...سالی که جدا از مسافرتهای داخلی دو تا مسافرت غیرمنتظره و عالی...
-
وارد صحنه می شویم!
پنجشنبه 11 اسفند 1390 08:48
می دونم!می دوووووووونم!خیلی وقته یه پست درست و حسابی نزاشتم!!می دونم بعضیاتون می خواین خفه م کنین از بس ننوشتم!می دونم هر دفعه اومدم اینجا و یه چیزی پروندم و در رفتم... اما واقعا این روزای قبل عید اونقدر سرمون شلوغه و خود به خود کار پیش می آد که اصلا نمی تونم یه خط بنویسم و مخمو جمع کنم چه برسه به اینکه کسی رو بخونم!...
-
دریادلان...
دوشنبه 8 اسفند 1390 13:15
ای جونم اصغری جون!! ای جونمممممممممممممم!فقط من خیلی شرمنده م که کسی فرودگاه نیومد استقبالت!من از طرف همه اون اسگلایی که تو رو تو فرودگاه تنها گذاشتن٬معذرت می خوام... دیگه اسکارم نمی گرفتی٬می خواستی چی بگیری؟مگه می شه این همه نبوغو نادیده گرفت!! اصلا؛ اسکار گرفتن تو به هر دلیلی که بود و هر دلیل منطقی و غیر منطقی ای که...
-
تجربه تلخ!
شنبه 6 اسفند 1390 14:00
از داشتن یه سری تجربه ها خیلی راضیم...تجربه هایی که اولش خیلی تلخ بودن و وسطش مثل زهرمار شدن و آخرش هم با پشیمونی همراه بود! از یه سری تجربه ها من خیلی درس گرفتم...سالها پیش یه آدمی توی زندگیم بود که فکر می کردم از اول نباید می بود!یعنی همون موقع فکر می کردم فاییده ش چی بود و جز بیهودگی و یه سری افکار مزاحم چیزی برام...
-
Tristan & Isolde
پنجشنبه 4 اسفند 1390 10:27
فیلم تریستان و ایزولد یک فیلم رمانتیک و بسیار زیباست که بر اساس افسانه ای که در قرون وسطی اتفاق افتاده،ساخته شده و محصول سال 2006 ه.این فیلم رو کوین رینولدز کارگردانی کرده و جیمز فرانکوی خوش تیپ در نقش تریستان بسیار جذاب و پر کششه... سوفی مایلز هم نقش ایزولد رو مثل فرشته ها بازی می کنه،طوری که بیننده رو مسحور خودش می...
-
پرنده...
سهشنبه 2 اسفند 1390 15:30
بگو به کدامین پرنده سپرده ای که پیغامت را به من برساند... آخر آن پرنده هنوز به مقصد نرسیده است...
-
پدرانه...
دوشنبه 1 اسفند 1390 09:54
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 دیشب وقتی که ازت خیلی دلگیر شده بودم و بعد از اینکه با هم بیرون بودیم٬باهات قهر کردم و تا رسیدم خونه٬ غذای فرداتو تو ظرفت کشیدم و بعد رفتم که بخوابم...دیدمت که یواشکی زیر نظرم داری!دیدمت که بدون غرغر دویدی و لباساتو تو ماشین رختشویی انداختی و...
-
می خونمتون اما خاموش!
شنبه 29 بهمن 1390 11:16
اوووووووووه!من چقدر نیومدم اینجا! یعنی الان اصلا" برام مقدور نیست دو خط بنویسم...آخر ساله و حسابی درگیر کار و جارو پاروئم! ذهنم اونقدر درگیره که موضوع پوضوع تعطیله!! یعنی عمرا" من دیگه از چیزی الهام بگیرم...عمرا" ذهنم یاری کنه چیزی بنویسم یا از اتفاقی درس بگیرم... دیشب مهمونای خیلی عزیزی داشتم...مهمونای...
-
ولن ولنه!!
سهشنبه 25 بهمن 1390 11:31
امسال هدیه ولنتاینمو من یه روز زودتر گرفتم...یعنی دیروز!اونم نه از ابو!از خود خدا! از همینجا بهش می گم:چاکرتم!تا همیشه به پات می سوزم و می سازم!منو شرمنده خودت کردی... می دونم بنده ناشکری بودم و خیلی وقتا پررو پررو ازت توقعات بیجا داشتم!مثل بچه ای که از مادرش توقع داره در مقابل همه شیطونیهایی که می کنه بازم وقتی بی...
-
ساعت شلوغ!
دوشنبه 24 بهمن 1390 12:21
یکی بیاد منو ازین شلوغی بکشه بیرون!!عجب روز شلوغیه امروز!!وای ترکیدم از بس ایمیل زدم به اینور و اونور و با این و اون مذاکره کردم... مخم سوتید!!این دامنه م هم که پوکیده و من نمی دونم کجا برم تمدیدش کنم!چون دومینش منتقل شده!! ای خدا!چرا همه چی با هم شده؟کمک!!یکی بیاد بهم بگه: از فردا تعطیلی تا عید!