چند شب پیش خوابش را دیدم...
نوزادی درشت در لباس آبی با موهایی مشکی و پوستی سفید که به برف روی کاجهای زمستانی،طعنه می زد...
صدای شیونش در اتاق آبی بیمارستان پیچیده بود...
اما دغدغه من در آن لحظه تنها در آغوش کشیدنش بود و بس!
کنارم که آرمید،چشمهایش را باز کرد و به من نگاه کرد...نگاهی از سر تعجب...بعد انگشتان سفید و ظریفش را در دهان کوچک و قرمزش برد و خندید...
بوییدمش...بوی بهشت می داد...
خوابیدم و چشم که باز کردم،در خانه کودکیهایم بودم با او که در آغوشم خوابیده بود.
نوازشش کردم.
عاشقانه...
دستهایم خنک شد...گویی جان گرفتم...
خونی تازه و گرم در رگهایم دوید...
و بعد...
تنها آرامش بود و آرامش...

نام :مجنونتر از فرهاد
نویسنده: میم.بهارلویی
نشر: علی
این کتاب دو جلدیه و خوندنش حوصله می خواد.چون پر از حاشیه ست و همین حاشیه ها گرمش کرده.من که دوسش داشتم و هر کسی هم ازم در موردش می پرسه با کمال میل می گم که تهیه ش کنه.
ادامه مطلب ...
ابو جان! نمی دونم تو این دوران چند بار اذیتت کردم...چند بار بد قلقلی کردم...
خودت می دونی که روزها خوبم و شبها کاملا تغییر هویت می دم!اصلا یه آدم دیگه می شم...
دکتر گفته طبیعیه و به خاطر هورمونهای بارداریه... اما خوب بعضی وقتا این طبیعی بودن از حد می گذشت و من بیش از حد احساس سنگینی،کلافگی و درد می کردم...حال بدی که برام تازگی داشت و شبیه هیچ چیز دیگه ای نبود...
و هر کس که تجربه ش نکرده باشه،متوجه نمی شه که من چی می گم...
به شدت بد قلق و درب داغون می شدم و بدون باد کولر و آب یخ خوابم نمی برد...
با اینکه چند بار سرما خوردی و از باد کولر فراری بودی،خیلی راحت تحمل کردی و دم بر نیاوردی...
شبها با من از خواب می پری و دلداریم می دی که این سختیها بالاخره تموم می شه...
هر بار هر خوراکی که خواستم تو برام بیشتر و بیشترش رو خریدی...
وقتی دم غروب می شد و من اشکم بی دلیل جاری می شد،تو با همه خستگیهات من رو بیرون می بردی و تو خیابون می گردوندی تا آروم شم...
می دونی که من چقدر قدم زدن بین قفسه های شلوغ و رنگارنگ هایپر رو دوست دارم...می دونی که چقدر قسمت اسباب بازی و وسایل نوزادش رو دوست دارم،برای همین یه راست یه چرخ دستی می دادی دستم و می کشوندیم بین ردیفهای بلند و خنک شیشه های شیر و پستونک و ظرف غذا...
آخرش با پلاستیکهای پر بر می گشتیم خونه...چهره ات خسته بود اما می خندید...
من؟من حالم خوب خوب می شد...نمی دونم چرا تغییر ذائقه دادم؟عاشق جاهای شلوغ و پر جمعیت شدم!جایی که توش زندگی جریان داشته باشه...
اما دیروز اصلا توقع نداشتم اونطوری سورپرایزم کنی...وقتی خونه دونه مهمون بودیم و تو گفتی شما ناهارتون رو بخورید من می یام،اصلا شک نکردم که داری می ری پایتخت...
وقتی با یه کیسه برگشتی،نمی دونستم توش همون چیزیه که من خیلی دلم می خواست داشته باشمش...
بعد از ناهار که گفتی برو بازش کن،نمی دونستم یه سورپرایز توشه!
سورپرایزی که حسابی بهم چسبید و اصلا نفهمیدم چه جوری با اون شکم دویدم طرف میز!! انقدر خوشحال شدم که باز اشکهام جاری شد...
تو این چند سال منو کم سورپرایز نکردی! اما تو این دوران سخت آخر،این یه چیز دیگه بود! یه حس دیگه بود! تحمل این سنگینی،برام آسونتر شد...
فهمیدم که یکی هست که واقعا و از ته قلب بهم اهمیت می ده و برای خواسته هام ارزش قایله و حاضره تو هر حالتی خوشحالم کنه...
ممنونتم...
دوست نوشت: از دوستان نازنینی که همیشه به یادم هستن،خیلی ممنونم...نیلوفر،پیتی ، سپیده و زهرای گلم از لطفتون ممنون...
دونه برنجم....عزیزم...
اینجا،کنج این شهر شلوغ
لا به لای ثانیه های سخت و سنگین
در روزمرگی آفتاب و پاییز و رقص برگ
پشت حریر پرده های نازک تنهایی اتاقت...
در خلال هم آغوشی عصرهای خواب آلود و قوری چای...
دلتنگترین مادر دنیا به انتظار نشسته است...

دوست نوشت: شیده نازم،نفس خوشگلم،آغاز فصل سرسبز مادری مبارک...
بهش می گم: اینقدر ادا در نیار دختر!! چته هی به همه می گی بو می دی! برو اونور!زشته!
می گه: به خدا نمی تونم...حالم خراب می شه!بوی غذا رم نمی تونم تحمل کنم...
می گم: خوب از آشپزخونه شرکت رد نشو! مگه آزار داری،ازونجا رد می شی و خودتو و بقیه رو زجر می دی؟
می گه:نمی تونم! دلم غذا می خواد!
با تعجب می گم:تو دیگه خیلی خودتو لوس کردی...آقای عین(مدیرمون) هم فهمیده و زیاد تحویلت نمی گیره...
می گه:خوب نگیره...همینیه که هست...
می گم: مراعات منو که خیلی کرد! اما مراعات تو رو نمی کنه چون زیادی خودتو لوس کردی...
با دلخوری می گه:هیچ کس منو درک نمی کنه!! من دیگه به لوازم آرایشم حساسیت دارم...
با خنده می گم: برو! برو خجالت بکش دختر! تو همه ش داری تلقین می کنی! چون دوستت تو دوران بارداری بهش حساسیت داشت،تو هم به خودت تلقین کردی که تو هم حساسیت داری...
باز با ناله می گه: ممو! تو چرا اینقدر منو سین جیم می کنی؟خوب منم حساسیت دارم...نمی تونم آرایش کنم...
دوباره می گم:تو فقط حال و حوصله نداری! حساسیت اونه که وقتی چیزی رو صورتت می مالی،کهیر بزنی و قرمز شی یا لک بیاری...تو که اینطوری نیستی! هستی؟
می گه: نه! اما...
وسط حرفش می پرم: اینطوری همه رو از خودت می رنجونی...لوس بازی هم حدی داره! خاطره بد به جا می گذاری ها!
سرش رو تکون می ده و مشغول کامپیوترش می شه...
دوستش پچ پچ کنون بهم می گه:ممو! بیا اینو بردار ببر!یه کلمه حرف با آدم نمی زنه! انقدر هیس هیس می کنه که آدم لجش می گیره...مدام می گه صدای تیک تیک ساعت رو مخمه! صدای کیبورد تو مغزمه! بوی غذات حالمو به هم می زنه!برو اونور بو می دی!! از دستش خسته شدم...تو اینطوری نبودی که! این چرا اینقدر داغونه؟
می گم: والا! چه می دونم...هر کی یه جوره خوب! این روز و روزونش آدم تلقینی و حساس و بی اعصابی بود! حالا که باردارم شده،رفته رو مخ همه!باید تحملش کنید...
خودش از راه می رسه و می گه:رفتم سیسمونی خریدم...فرش و پرده و لوستر رو هم عوض کردیم!
از تعجب دهنم باز می مونه: بابا! تو تازه سه ماهته! نمی دونی بچه چیه ! بزار به 7 برسه بعد!چه عجله ایه؟؟
دوستش می گه:این ما رو دیوونه کرده! هر چی بهش گفتیم نکن!بدو بدو رفت خرید! اونم قرمز -کرم!که هم به پسر بخوره،هم به دختر!!
رو به خودش می گم: تو تا 6 ماه دیگه می خوای هی بری تو اتاقش سرک بکشی و ببینی نیست؟قاطی می کنی که! از الان اعصاب نداری...وای به حال بعدش!من تازه یه ماهه که وسایلش رو چیدم،هر شب صدای گریه بچه می شنوم از تختش!تو چطوری طاقت می یاری دختر؟
هیچی نمی گه! فقط نگاهم می کنه...بعد می پرسه: تو هم توهم می زنی؟من هرشب یه سایه رو می بینم که از جلوی روم تو اتاقا رد می شه...شوهرمو بیدار می کنم و می گم چراغو روشن کنه!
می گم: آهن خونت پایینه! باید قرص آهن بخوری ...دکترت بهت نداده؟
می گه: نه! گفته لازم نیست!
با لج می گم: با این اعصاب خراب!!! تو باید هم قرص آهن بخوری هم مولتی ویتامین پریناتال! همینه همه رو کلافه کردی...من یه روز اومدم اینجا از دستت عاصی شدم! چه برسه به بچه های اینجا و اون شوهرت!!
پینوشت:بعضیا هم خودشون رو اذیت می کنن،هم اطرافیانشون رو!! هیچ کاری هم برای بهبود روح و روانشون انجام نمی دن! فقط دور خودشون می چرخن و به خودشون و دیگران ضرر می رسونن و فکر می کنن طبیعیه و غیر عادی نیست!
خداییش از همینجا اعتراف می کنم که هیچ چیز نمی تونست اینقدر منو سرحال بیاره الی همین تجدید دیدار با بر و بچز همکار!!
دیروز دلمو به دریا زدم و سرزده رفتم جای جدید شرکت!
آخه از وقتی من از شرکت اومدم بیرون،اونها هم تغییر مکان دادند...برای همین سختم بود برم ببینمشون...
اما دیروز در یک اقدام متهورانه،وقتی کارگر تو خونه بود برای خونه تکونی پاییزی و دونه هم بالای سرش بود،تصمیم گرفتم سرزده برم شرکت ببینم چه خبره!!
دفتر که خیلی شیک شده بود و همه چیش عالی بود.از محیطش بگیر تا تخنولوژیش!جالب اینجا بود که همه صداهاشون رو پایین آورده بودن و پچ پچ حرف می زدن!یعنی صداشون از یه دسی بل بالاتر نمی رفت!آقایون تحصیلدار با کلاس شده بودن!!
چون تو جای قبلی،همه شون سر همدیگه داد می زدن و صداها بلند بود!
همه می گفتن این دونه برنج چرا نمی یاد؟چرا اینقدر لوس کرده خودشو؟مدیرم می گفت: خانوووووم!شما چرا اینقدر زود در رفتی؟ منم با خنده گفتم:والا خودمم موندم!نمی دونم چرا اینقدر طولانی شده!
خلاصه اینکه انقدر نشستیم با بچه ها حرف زدیم و از این و اون گفتیم که ساعت شد 3 بعدازظهر! خونه که رسیدم کارگر رفته بود و نوش نوش داشت برام سالاد درست می کرد...
منم با یه روحیه خیلی شاد!! براشون بستنی خریدم و بعد از ناهار زدیم به بدن...
خلاصه اینکه تجدید خاطرات و یاد قدیمها افتادن،خیلی حال آدم رو جا می یاره و سبک می کنه...
کتاب رو پرت می کنم اون طرف! عجب موضوع نچسبی داره! خیلی گنگ و نامفهومه...حوصله آدم رو سر می بره...
تازه از خونه مامان اومدم...همین چند شب پیش مهمونی بودم...اون هفته دوستام رو دیدم...تازه یه عروسی توپ دعوت بودم...
همین جمعه پیش شام بیرون دعوت بودیم...همین دیشب هایپر بودیم و کلی برای دونه برنج از مارک جدیدی که آورده بود،خرده ریز خریدم...
دو شب پیش سینما بودیم...
اما...
حوصله م بدجوری سر رفته...دلم هوای شرکت رو کرده...از وقتی الی از ماه عسل برگشت و بهم زنگید،باز هوایی شدم...خیلی دلم می خواد برم ببینمشون اما هم راهش دور شده هم من سنگینم و ناتوان...
این روزا داره هی کش می یاد...هی...
بوی پاییز می یاد و باز دوباره یه غمی تو هواست و می یاد تو دل من می شینه...
بوی اول مهر می یاد اما امسال یه فرقی با سالای دیگه داره...دیگه دلهره اول مهر رو ندارم!!بر عکس دلم می خواد رد بشه و برسه به روز موعود...
پاییز امسال فقط و فقط با یه چیز برام معنا پیدا می کنه که غیر از اون هیچی نمی خوام...
فقط روزهایی رو می خوام که رنگ زندگی خورده باشه و صدای گریه یه کوچولوی نق نقو توش بپیچه...
به قولی از این همه انتظار خسته شدم...

هنوز منتظرم...
هنوز در سفرم...
و هنوز تو را در بطن دارم...
جایی که روزی خالی می شود و می دانم دلتنگ بودنت خواهد بود...
نمی خواهم عجله کنم ...
نمی خواهم زودتر از موعد بخواهمت...
اما امید دارم که انتهای این سفر 9 ماهه،به شیرینترین اتفاق زندگیم،ختم شود...
در انتظار توام..
همه چیز آماده پرواز تو به سوی زمینیان است...
تختخوابت...عروسکهایت...حتی آن شیشه شیر کوچک و آن لباسهای رنگ برف...
دل من بی قرار است...
همه چیز را آراسته ام...خانه آماده حضور توست...
بیا که دلم تنگ است...
ای دوست داشتنی ترین...
چرا ذات آدم اینطوریه؟
فقط کافیه بهش بگن این کار رو نکن برات ضرر داره،تا تحریک بشه و خیز برداره برای انجامش!
یا بگن این رو نخور،می زنه دستگاه گوارشت رو درب داغون می کنه،بعد تو اولین چیزی که تو گرسنگی به ذهنت می یاد برای خوردن،همون خوراکی ممنوعه ست!
به من گفته بودن،تو دوران بارداری اصلا طرف سوسیس و کالباس و فست فود نرو!اما مگه می شد؟هر وقت گرسنه می شدم،می خواستم بپرم تو پرپروک و لمزی و پنتری!!کما اینکه چند دفعه ای تو دوران بارداری پام به اونجاها باز شد و یه دلی از عزا در آوردم...جالب اینجاست که قبلا زیاد تمایل نداشتم!اما تو اون دوران هر چقدر هم جلوی خودم رو نگه داشتم باز نشد که نشد!
یا مثلا یکی بیاد از ارتباط با آدمی،مدام منو منع کنه! اونوقته که من تا خودم تجربه ش نکنم،ول کن معامله نیستم!البته تو این راه بعضی وقتا ضرر هم کردم.یعنی بعد از یکی دو سال به این نتیجه رسیدم که از اول نباید شروع می کردم که حالا بخوام تمومش کنم و رابطه واقعا چیزی برام در بر نداشته و نمی ارزیده و وقت تلف کردن بوده...
فکر کنم خیلیها تو مقوله مطالعه و کتابخوانی اینطوری باشن! اصولا وقتی یه عده از یه کتاب بد می گن و اه اه و پیف پیف می کنن،من کنجکاو می شم برم بخرم و ببینم توش چی نوشته که اینقدر همه ازش بد می گن! آخه وقتی چیز خاصی نداشته باشه،اینقدر جنجال برانگیز نمی شه که! می شه؟
خیلی وقتها هم شده که بر عکس وقتی همه از یه کتابی خیلی تعریف می کنن،من رغبتی به خریدنش پیدا نمی کنم...یعنی برام غیر عادیه! باید حتما یکی دو نفر نظر مخالف بدن تا من برم تهیه ش کنم...کما اینکه پیش اومده به تشویق این و اون من کتابی رو خریدم و بعد از اینکه پاش پول دادم،پشیمون شدم! چون یا پر از سوتی بوده!! یا پر از غلط دیکته ای!مثلا یه غلط دیکته ای رو از اول تا آخر تکرار شده...نویسنده نرفته فرهنگ واژه رو باز کنه ببینه این کلمه ای که از اول تا آخر داستان شونصد بار تکرار شده،درسته یا غلط احیانا"؟؟
همه اینها رو گفتم تا نتیجه گیری کنم: گر منع شوی از چیزی،حریصتر گردی روز به روز...
نام: نیمه ناتمام
نویسنده: نسرین قربانی
نشر: آموت
این کتاب رو واقعا دوست داشتم.البته نمی تونم بگم از اول من رو جذب کرد و پرتاب کرد به میانه داستان!نه! اما کم کم که از فصل یک گذشت،تو داستان و روندش و تقابل آدمها با هم گم شدم...
برای خلاصه داستان رو ادامه مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب ...