عطــــــــــــربرنــــــــــــج
عطــــــــــــربرنــــــــــــج

عطــــــــــــربرنــــــــــــج

معرفی کتاب(گوشه های پنهان)

نام:گوشه های پنهان

نویسنده:مریم فولادی

نشر : علی

این کتاب رو از این جهت دوست دارم که نثر آروم و دلنشینش به خاص بودنش کمک کرده.این کتاب یک عاشقانه آرامه که به دور از تنش و گره های کوره...

برای خواندن خلاصه رو ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب ...

روزهای زندگی...

یه روزایی هست که اینقدر حالت خوشه و همه چیت منظمه که دلت می خواد تا آخر دنیا فریاد بکشی از خوشی...

اما یه روزایی هم هست که همه چی در نظرت تیره و تاره...

یه روزایی هم هست که همچین بی تفاوت و بدون تغییر می گذرن که حسابی حوصله ت رو سر می برن!

یه روزهایی هم هست که حس می کنم فکر و خیال زیادی می کنم و سرم می شه اندازه یه کوه!

یه روزی مثل امروز که بنده همه کارهام رو کردم و منتظرم تا موعد سونوی آخر...

ویراستاری هم داره تموم می شه و اون یکی پروژه هم رو به اتمامه...خدا کنه تا روز واقعه بتونم تمومش کنم...

خلاصه که زندگی درگذره و روزهای زندگی آدم هیچوقت مثل هم نیست...

بعضی وقتا اینقدر پره که نمی دونی چی کارشون کنی و بعضی وقتا اینقدر خالی که نمی دونی چه جوری پرشون کنی!

خلاصه اینکه این انتظار معلوم نیست کی می خواد به سر بیاد...

خسته شدم!!!

دوست نوشت:از عزیزان دلی که تو خصوصی بهم لطف دارن،کمال تشکر رو دارم...شرمنده که نمی تونم به تک تکتون جواب بدم...مهناز عزیز!هر موقع موعدش بشه در مورد سوالی که پرسیدی خبر می دم...راستش خودمم نمی دونم!!

قول بده...

دخترکم...

به من قول بده که همیشه سالم،شاد،آرام و دوست داشتنی باشی...

قول بده که از صدای زوزه گرگها و سگهای وحشی نترسی و هر بادی تو را نلرزاند...

به من قول بده که به هر نجوای عاشقانه ای دل از کف ندهی و هر نگاهی را عاشق نخوانی...

بگذار تندباد حوادث نزدیک شود،اما هرگز اجازه نده که ساقه ظریفت را بشکند...

از هر مشکلی نهراس که آدمی در کشاکش مشکلات آبدیده می شود...

قوی باش و سربلند اما نه آنقدر که خودخواه شوی و به کلاغ همسایه سنگ بزنی...

به من قول بده،از میراثم خوب محافظت کنی...

همان میراثی که من از کودکیم و جوانی ام برایت به سوغات آورده ام:پیراهن عروسیم،کتابهایم،دفتر شعرم و کتابهایی که نوشته ام...

به من قول بده اگر روزی نبودم،به من افتخار کنی و از دور دستها برای مزارم دست تکان دهی...

عطر بدنت که از همان دوردستها به سنگ من برسد،برایم کافی ست دخترکم...


یادگاریهای وابستگی...

نمی دونم تا حالا کدومتون دچار این حالت شده؟

یه زمانی می یاد که فکر می کنی،یکی از خصوصیات غلیظت،که باید تعدیل می شده و کمرنگ،تقریبا" از بین رفته و دیگه زمین به آسمون بیاد،اونقدر غلیظ و پررنگ نیست!

برای همین وقتی یه اتفاقی قریب الوقوعه و می دونی به اون خصوصیت ربط داره،با خیال راحت فکر می کنی: مطمئنا" دیگه اون خصوصیته که خیلی تند و آتشین بود،عمرا بتونه اذیتت کنه و تو به راحتی اون اتفاق رو هندل می کنی و بعد هم رد می شه و میره پی کارش!

اما وقتی اون اتفاق می افته،می بینی اون خصوصیته لامصب کمرنگ نشده،هیچ!! همچین اذیتت می کنه و می تازونه که بیا و ببین!

روز پنجشنبه هفته پیش باورم نمی شد که اینقدر به محیط کارم،وابسته باشم!

از شب قبلش حالم بد بود...اما نمی دونستم چرا؟وقتی رفتم شرکت و دیدم یکی از همکارام اوقاتش تلخه و الکی اشک تو چشماش جمع می شه،فهمیدم دل کندن بعد از چند سال چقدر برام سخته!

وقتی دیدم اون یکی همکارم که ازم کوچیکتره،عصبی و بی قراره،یقین کردم،این وابستگی به اونا هم سرایت کرده...

چون وقتی واحد رو سپردم به نیروی جدید،بغض همه شون شکست...

خودم رو باورم نمی کردم! این همه اشک رو من از کجا آورده بودم؟تو بغل هم گریه می کردیم...بی پروا! بی تکلف و بی غرور...

یکیشون گفت: تو اونقدر به من یاد دادی و ازت یاد گرفتم که خدا بگه بس!

یکی دیگه شون گفت: اگه بدی دیدی منو ببخش!کتابخونی رو تو به من یاد دادی و من بعد از مدتها سراغ کتابخونه ای رفتم که زیر خروارها خاک پوسیده بود...

سرپرستمون گفت:قدرت جذبت خیلی بالاست،ما رو هم دعا کن...

بهشون نگفتم که منم ازشون خیلی چیزها یاد گرفتم: صبر،گذشت ، فداکاری و زندگی رو...

حالا یه سری آهنگ ملو ریختم تو آی پد و این روزا من و دونه برنج بهشون گوش می دیم...

آهنگهایی که حالا بوی یادگاری می دن و یه زمانی همه مون 5 شنبه ها بهشون گوش می دادیم و ...

امروز نوشت: الهی!...دوستای دل نگرونم!در رابطه با پست قبلی،چیزی نوشتم تا مرهمی هر چند کوچک برای دل مادرانی باشه که به هر دلیلی فرزند یا جنینشون رو از دست دادن...

امروز نوشت 2:چی؟دونه برنج؟دونه برنج ما خسبیده الان!! وقتی بیداره کتکایی به من می زنه که بیا و ببین!!

به...

به تمام فرشتگان کوچکی که دنیا نیامده،رفتند

و

کودکانی که دنیا آمدند اما نماندند:


زمین جای شما نبود...

خوش به سعادتتان که بهشت سرزمینتان بود...

تمام زیباییهای ازل و ابد ارزانیتان...

روی ابرها که پرواز می کنید،یادی هم از زمینی های پر گناه و بی خیالی بکنید که قرنهاست بهشت و بهشتی بودن را از یاد برده اند...

همان بهشتی که در مشتهای کوچک شماست و ما بی تفاوت از کنار آن گذشتیم...

شاد باشید و بدانید که بهترینهای دنیایی دیگر از آن شماست...

تا روز پیوستن و یکی شدن،خداحافظ...

سلامی از زیر غبار یک روزه وبلاگی...

این اتوماتیک آپ کردنم آدم رو تنبل می کنه...

شنبه و یکشنبه به چیدن لباسهای فسقلی و تمیز کردن کمد خودم گذشت...یعنی اگه دونه و نوش نوش نبودن من نمی دونم،چطوری می تونستم این همه لباس بیخودی رو بریزم بیرون و کمد یه ساله م رو جمع کنم!

صبح روز تولدم که بیمارستان بودم برای چک آپ و سونو تا ببینم این دونه برنج دوست داشتنی در چه وضعیتیه!! بچه م موقع سونو خسبیده بود!انگشتشم توی دهنش و غش خواب!

بگذریم از اینکه برای یه نوار کلی تو بیمارستان معطل شدم و نزدیک بود پرستارای اونجا رو بزنم له کنم!اما خوب طفلیا اونا هم سرشون شلوغ بود و دکتر بنده هم یه عمل اورژانسی داشت و زودی رفت...این چند روزه دردای خفیفی داشتم که کلافه م کرده بود.برای همین بدو بدو رفتم بیمارستان ببینم این جینگیل خانوم می خواد عجله کنه یا نه! اما بعد دیدم نه بابا! هنوز زوده...(ماجراش رو براتون تعریف می کنم مفصل!!)

شب تولدم که به خوبی و خوشی تموم شد و با کیک و کادو گذشت...یه خرید کوچیک هم داشتم که انجام دادم.

سه شنبه هم به استراحت و عکس برداری از سیسمونی و قورمه سبزی پختن گذشت...(شدم یک زن نمونه خانه دار!!)البته خیلی دلم می خواست بعدازظهر تو یه جلسه نقد و بررسی باشم و عاشق اخلاق نویسنده ش بودم اما حیف که با این وضعیت جسمانی امکانش نبود!

راستش امروز که 4 شنبه باشه،خیلی سرم شلوغه...بینهایت!!یعنی دو جا وقت گرفتم...بدو بدو!ازینجا به اونجا! ازین سالن به اون سالن...خدارو شکر کادوی عروس رو جلو جلو دادم،دیگه نگران نیستم...

شب هم که عروسیه و دمبل و دیمبل و تجدید دیدار با دوستان قدیمی...

خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم هفته هفته شلوغی بود!تصمیم دارم،تمام 5 شنبه رو فقط کتاب بخونم و بخوابم!

جمعه هم باز سرشلوغیه و مهمونی تو بجون لواسون و تجدید دیدار با عمه مری و اقوام پدری...

هفته بعد رو نمی دونم چی پیش می یاد اما امیدوارم هر چی باشه خیر باشه...

یه تشکر ویژه می کنم از دوستان عزیزی که مثل هر سال تولدم رو اس ام اسی،تلفنی،وبلاگی و فیس بوکی تبریک گفتن و من حسابی شرمنده شدم...

و یه تشر به اونایی می زنم که در وبلاگشون رو بستن و رفتن!یکیش همین تاتای خودمون!! زهرا خانوم هم که دیگه به زور می نویسه!دیروز پریرزوا بود...کی بود؟دیدم آمارین وبلاگش رو تخته کرده نوشته خدانگهدار!! شاخام در اومد...

آواز هم که رفته خارجه و دیگه اصلا نمی نویسه...شیده ،لیندا،یلدا(همه شون دال دارن!!) معلوم نیست کجان!قندون و بانو و نانازی هم که می یان یه چی می گن و می رن...و خیلیای دیگه که اسمشون یادم نیست،هم نمی نویسن!لبخند هم همیشه دیر به دیر می یاد...

بابا!! هنوز که پاییز نیومده شماها اینقدر افسردگی گرفتین!پاشید یه تکونی به خودتون بدید!! زشته آدم یه خونه بسازه و بعد گردگیریش نکنه...


یک اتفاق سبز...

چشم به هم زدم،روز تولدم از راه رسید...

روز تولدی که امسال با حس دیگه ای عجینه...

پارسال این موقع حتی فکرشم نمی کردم که تو این روز من منتظر باشم...

چقدر زندگی آدما تغییر می کنه...

هیچ سالی مثل سال قبل نیست و مدام در حال تغییر و تحوله و اتفاقات جدید تند و تند پشت سر هم ردیف می شن...

بعضی وقتا اینقدر اتفاق جدید و مهم تو زندگیت می افته که اصلا متوجه نمی شی چه جوری یکسال گذشت...چطوری به اینجایی که الان هستی،رسیدی؟

خوب بالاخره این هم یه نوع سورپرایزه دیگه!

همونطور که روز تولدت،اطرافیان سورپرایزت می کنن،دنیا هم با سرعت و گذرش،می تونه سورپرایزت کنه...

من هدیه م رو ماهها پیش جلوتر از خدا گرفتم...و چه هدیه ای از دونه برنج بالاتر و بهتر و چه هدیه دهنده ای از خدا والاتر و متعالی تر...

امسال هم تولدم با یه خاطره خوب دیگه عجین شد...

مادر شدن!!


خوبی عزیزکم؟

امروز می خواهم حالت را بپرسم ظریفترینم...

خوب هستی موش کوچک من؟

در آن دنیا خوب می خوابی؟خرس قرمز رنگ کوچکت چطور است؟

بالش آرزوهایت نرم هست؟با این بالا و پایین رفتنهای من در خانه،که اذیت نمی شوی؟

می دانم که آب بازی را خیلی دوست داری...آخر وقتی حمام می روم و دوش آب ولرم می گیرم،حس می کنم پا می کوبی و شیطنت می کنی...

همین دیروز که در آرایشگاه نشسته بودم و دخترک جوان ضبط را روشن کرد و صدای آهنگ اندی از آن پخش شد،تو تا به آخر پا کوبیدی و چرخیدی و رقصیدی...نمی دانستم آنقدر ضرباهنگ دوست می داری...

به من بگو ببینم،امروز چند فرشته به دنبالت آمده بودند که برای بازی تو را روی ابرها ببرند؟

دیشب مرا به خواب دیدی؟پدرت را چه؟صدایش را شنیدی که صدایت می کرد؟داشت برایت قصه می گفت...قصه همان دخترکی را که نرم نرمک به موجودیت می رسد و انسان می شود و در آن تختخواب سبز به آرامش می رسد...قصه همان شاه پری کوچکی که می خواهد این هفته بچرخد و سفالیک شود...

همه اینها را نوشتم که آخر سر بپرسم:

اصل حالت چطور است بهترینم؟هنوز هم نمی خواهی بگویی که کی آن پاهای کوچکت را روی زمین می گذاری و مادرت را خوشحال می کنی؟

آغاز روزهای شهریوری...

خوب بالاخره دفتر شغلی من هم به پایان رسید و بسته شد...

اینو نمی دونم که می تونم بعد از مرخصی زایمان برگردم سر کار یا نه...چون همه چیز بستگی به شرایط بعد از این مرخصی داره و اینکه باز هم می تونم با یه بچه کوچیک به اون کار پر استرس و خاص برگردم یا نه!

5 شنبه که رفته بودم برای خداحافظی،مدیرم مثل چند وقت پیش که ضمنی بهم گفت برگرد،باز گفت که اگه می خوای یه دونه بچه بیاری و بری تو خونه بشینی بگو! ما دوست داریم دوباره برگردی...به یه مسوول و کارشناس حرفه ای نیاز داریم...اونی که جای خودت گذاشتی،معلوم نیست بتونه از پس این همه کار ریز ریز بر بیاد و یه واحد رو در مواقع لزوم،جمع کنه...

اما من گفتم که با اینکه کارم رو خیلی دوست دارم و توش حسابی خبره م،معلوم نیست بتونم برگردم...یه دفعه دیدی این بچه من نیاز به مراقبت داره یا خیلی وابسته ست یا هر چیز دیگه...

بالاخره تا 2 سال بچه به مادر نیاز داره و نمی شه ازین مساله گذشت...

یکی از دوستای نازنینم دیروز برام اس زد: شروع روزهای مادری مبارک...

اما من از حالا دارم به خونه نشینی فکر می کنم...اینکه می تونم دووم بیارم یا نه!

هر چند که همه بهم می گن:اون فسقلی اینقدر کار داره که دیگه عمرا بتونی مثل قبل دغدغه و مشغله کار رو داشته باشی...

خلاصه اینکه از امروز منم و یه کوه کار انجام نشده!

منم و یه عالمه گردگیری و تمیزی و یه عروسی و مهمونی ای که تو ویلای بٌجون برگزار می شه!

منم و یه کتابخونه کتابای نخونده و فیلمهای ندیده...

منم و یه ویراستاری مفصل 600 صفحه ای و یه داستان نیمه تموم که باید هر چه زودتر تموم شه و برسه دست ناشر...

منم و یه کمد پر از وسایل به درد نخور که باید خونه تکونی بشه و دور ریخته بشه...

منم و لباسهای یه وجبی نچیده تو کمد دونه برنج!

منم و آماده کردن ساک بیمارستان و سونوی آخر...

می بینید؟همچین خونه نشین و بیکار هم نیستم!

معرفی کتاب(در چشم من طلوع کن)

 نام:در چشم من طلوع کن

نویسنده: اعظم طیاری

انتشارات:شادان

این رمان بسیار ماهرانه نوشته شده و اعظم طیاری نشون داده که می تونه از پس نوشتن رمانهای پلیسی-عشقی و پرحادثه خوب بر بیاد.


برای ادامه داستان رو "بقیه ش" کلیک کنید...

ادامه مطلب ...