-
صبر گوهر نصیب...
سهشنبه 26 دی 1391 09:21
صبر در قاموس شما چه معنی ای می ده؟چقدر برای چیزی صبر کردید و نتیجه داده و نتیجه ش هم رضایت بخش بوده؟ جایی بوده که صبر نکردید و بعد یه نتیجه ای گرفتید که اشتباه بوده و کلا زندگیتون رو ویرون کرده و از راه اصلی و هدفتون هم منحرفتون کرده؟تا حالا به این موضوع فکر کردین که واقعا" عجله کار شیطونه؟ تو همین تعطیلات همراه...
-
The Lucky One
چهارشنبه 20 دی 1391 09:53
فیلم خوش شانس ،محصول سال 2012 ساخته اسکات هیکس ه.این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته نویسنده معروف آمریکایی، نیکلاس اسپارکس ه که رمانهای دفترچه خاطرات ، قدم زدن به یادماندنی ، پیامی در بطری و فرشته نگهبان رو نوشته که در سری رمانهای پر فروش دنیا قرار دارن. زاک افرون خوش تیپ در نقش لوگان واقعا عالی بازی کرده و دیگه...
-
ساقه درخت لوبیا...
دوشنبه 18 دی 1391 13:00
مادر حسن غمگین بود...چون هیچی برای خوردن تو خونه نداشتن.فقط از مال دنیا یه گاو داشتن که اسمش خانوم حنا بود.حسن عاشق خانوم حنا بود اما اون شب مادر حسن زور کرده بود که خانوم حنا رو ببره و بفروشه تا با پولش بتونن زندگیشون رو بچرخونن! حسن داغون بود...خیلی غصه خورد وقتی فهمید باید از گاو نازنینش جدا بشه...فردای اون روز،صبح...
-
من مادر هستم...
یکشنبه 17 دی 1391 09:38
تو این تعطیلیها،رفتیم فیلم " من مادر هستم".فیلم قابل تاملی بود...بازیها حساب شده و درست و حسابی بود.بازی باران کوثری و فرهاد اصلانی بینظیر بود و حبیب رضایی بهترین نقش رو تو کارنامه هنری خودش ثبت کرد... البته بماند که آه و ورم بود و نمی شد اشک نریخت! خیلی از تماشاچیها،وقتی دختره یارو رو کشت،دادشون در اومده...
-
Eric Clapton
چهارشنبه 13 دی 1391 09:46
خوب...خوب...آخر هفته ست و همه نقشه کشیدن که چه جوری در برن مسافرت یا برن مهمونی یا اینکه یه جوری خستگی این هوای آلوده و سردی زمستون رو به در کنن! چند وقت پیش داشتم خاطرات معلمیتم رو مرور می کردم،برخور کردم به یه آهنگ خاطره انگیز! یه آهنگی که اون موقعها تو کلاسهایی که درس می دادم خیلی روم تاثیر گذاشت...ریتمش رو خیلی...
-
کشک بادمجون داریوشی
سهشنبه 12 دی 1391 09:00
یه نوع کشک بادمجون تو هتل داریوش درست کرده بودن که دروغ نگم فقط یه جا خورده بودم که اونم یادم نیست کجا بود! همیشه خودم هم بادمجون رو سرخ می کردم و با میکسر یا گوشت کوب برقی لهش می کردم! اما این مدل بادمجوناش زنده زنده خورده می شه! یعنی اول بادمجون رو حلقه حلقه می کنی،بعد سرخشون می کنی و بعد روش کشک و نعنا داغ می...
-
مسیر عشق...
یکشنبه 10 دی 1391 12:41
خیلی خوشحالم از اینکه می تونم هر چند کوتاه و کوچک تاثیرگذار باشم... اونم تاثیر مثبت...تاثیر مثبتی که باعث باز شدن دوباره یه وبلاگ بشه... تاثیر مثبتی که یه حس خوب رو فقط و فقط به یه خواننده القا کنه! همون یه نفر کافیه تا تو متوجه بشی می تونی رو خواننده های دوست حساب کنی... می تونی حس کنی که هدیه دادن یه حس خوب چقدر می...
-
در مسیر باد...
شنبه 9 دی 1391 12:32
دیدین مادر گنجشکه وقتی می خواد به جوجه ش درس پرواز یاد بده،چی کار می کنه؟ اون جوجه طفلی ای ،که هنوز پر و بالش درست و حسابی در نیومده رو از بالای لونه ول می کنه پایین!جوجه هه هی جیک جیک می کنه،می ترسه،می لرزه، و از ترس اینکه نخوره زمین یا بمیره،بالهای نصفه نیمه ش رو باز می کنه...هی بال بال می زنه و فریاد می کشه تا...
-
سفر به کیش (آذر 91)
چهارشنبه 6 دی 1391 10:34
خوب...الوعده وفا! یعنی این الوعده وفای من 4 روز طول کشید...دیگه به روم نیارید لطفا! این دفعه کیش خیلی بهمون خوش گذشت چون اولا دسته جمعی رفته بودیم،ثانیا هتل داریوش واقعا انتخاب عالیه!بی نظیره...همه چیش رو نظمه و اون بوفه صبحانه ش عالیه!!من هر روز صبح روی بوفه صبحانه افتاده بودم و امون نمی دادم! ناهار هم عالی...
-
بدقولی!
دوشنبه 4 دی 1391 12:07
یعنی می دونم الان همه تون دارین منو تو ذهنتون می کشین! تا من باشم دیگه قول ندم! ازون موقعی که قول دادم ها!! همه چی با هم پیش اومده تا نزاره،من براتون عکس بزارم... یعنی یه لحظه سرم خلوت نبوده!! دارم از کار می ترکم...ایشالا زودتر تموم شه این سال!! خیلی سال شلوغی بود!!خیلی! اما بد قولی کار خیلی بدیه! شماها اصلا از من یاد...
-
مژده!!مژده!
شنبه 2 دی 1391 09:46
یعنی الان نا ندارم براتون عکس بزارم! حوصله ای می خواد عکس گذاشتن !یه 30-40 تایی هست اما کو وقت آپلود مادر؟؟؟ اینو نوشتم که بهتون خبر بدم فردا براتون پست سفرنومه می زارم تا جیگرتون حال بیاد! اینکه کجا بودم رو نمی گم تا یه کمی سورپرایز باشه! فعلا" تا فردا! پینوشت: تورو خدا می بینین؟یه دو سه تا از دوستای قدیمی و...
-
5شنبه یلدایی!
پنجشنبه 30 آذر 1391 10:10
امروز 5 شنبه ست و با این تفاوت که شب یلداست! اما من نمی دونم چرا با این که 2 تا مهمونی دعوتم هیچ حس خاصی ندارم... حالا هر دوشم باید با هم برم...2 ساعت اینجا و 2 ساعت اونجا... خدارو شکر که فرداش جمعه ست و من می تونم یه دل سیر بخوابم! علی ایحال! یلداتون بلند و به رنگ هندوانه... شبتون ترش و شیرین و خوشمزه به رنگ دونه های...
-
لبا*س خو*اب صورتی
چهارشنبه 29 آذر 1391 08:38
من خواب بودم که سوت کشید...همان آژیری که صدای آمبولانس می داد...همان آمبولانسی که ۴ سال پیش٬ شب یلدا٬ پدربزرگ را با خودش به بهشت زهرا برد... یادم هست بلوز و شلوار خواب صورتی رنگ با دو ردیف حاشیه قرمز رنگ به تن داشتم...از همانهایی که مادر برای روز تولدم خریده بود...از همانهایی که دکمه قابلمه ای داشت و من چقدر دوستش...
-
پرنده بهشتی
دوشنبه 27 آذر 1391 12:47
چنین دردی را تسکینی نیست ساچلی عزیزم ... می دانم و می خواندم و همراهت بودم... سخت است!آنقدر سخت که حتی اگر تمامی عالم هم جمع شوند،نمی توانند تو را دلداری دهند... تمام جملات عالم هم روی هم ریخته شوند،نمی توانند ذره ای از درد تو را تسکین بخشند و اشکت را خشک کنند.. هرگز دلم نمی خواهد از کسی بخواهم که برای پرنده ات،طلب...
-
Aquamarine
پنجشنبه 23 آذر 1391 09:03
فیلم آکوآ مارین ساخته الیزابت آلن محصول سال 2006 که از روی کتاب کودکانه ای به همین نام، یه فیلم خیلی تینیجری و لوس اما با مزه ست! سارا پاکستون نقش اصلی این فیلمه و جوجو ی خواننده هم توش بازی می کنه... این فیلم در مورد یه پری دریایی خوشگله که پدرش فرمانروای آبهای آزاده...این پری دریایی مانکن،یه روز برای اینکه به پدرش...
-
وارث کتاب نیست...
سهشنبه 21 آذر 1391 09:46
وقتی شعرم را خواند...گفت: تو نابغه ای! بنویس... وقتی شعرم را خواند،فهمیدش... گفت: چقدر قشنگ...آیینه آسانسور مواج است و تو کودکی خود را در آن دیده ای... داستانش را که نوشت،گفت: بخوان! خواندم و تفسیرش کردم... گفت: چه خواننده خوب و تیزی...چه باهوش! تو ذوق هنری داری...تو قریحه داری... گفتم:نه! اینطور ها هم نیست... گفت:...
-
در جواب خواننده خاموش
یکشنبه 19 آذر 1391 12:33
دوست عزیزی که یه نظر بلند بالا گذاشتی... کتاب سلیقه ست...من خودم فسقل بچه بودم غرش طوفان دوما و کتابهای باباگوریوی بالزاک و چرم ساغری رو خوندم...کتابهای زولا و کافکا رو خوندم... الان اشباع شدم! چون دیگه اون نویسنده ها نمی نویسن و فوت کردن! نسل امروز اعصابش اینقدر خرابه و سرگردونه که حوصله تیریپ روشنفکری نداره! مطالعه...
-
تو روحت!
شنبه 18 آذر 1391 08:43
ای خدا بگویم تو را چه کار نکند! ای تکه تکه بشوی الهی! ای زیر تریلی بمانی کرور کرور!ای خط خطی شوی ...تن سفیدت سیاه شود به سلامتی... روزگارت نیز سیاهتر! به مداد غیب گرفتار شوی و از هم گسیخته٬ ای کاغذ!! مگر مجبور بودی گران شوی؟هان؟حال که نوبت به ما رسید٬گران شدی و ترکیدی؟شدی تنی ۶۸ هزار تومان؟تا بوی کتاب ما به دماغت...
-
از دلم شروع می کنم...
پنجشنبه 16 آذر 1391 10:37
امروز ۵ شنبه است...پاییز است...از کار خسته ام... اما می خواهم برای خودم خرید کنم...اول از دلم شروع می کنم:همانطور که از کنار پارک رنگارنگ می گذرم٬برایش آهنگ بی کلام یانی را زمزمه می کنم...آخر این روزها خیلی دلش یانی و موسیقی او را می خواهد... بعد برایش یک عدد مجله می خرم...مجله ای که ۷ سال از دوره نوجوانی ام را پر...
-
اشک پاییز...
چهارشنبه 15 آذر 1391 09:29
پاییزم خراب شد... زیر سرفه های دود آلود این شهر شلوغ... شهری پر از مونوکسید و سرب و ویروس... دیشب درختانی را دیدم که اشک می ریختند در فضای دود آلود و بی اکسیژن... نفسشان بالا نمی آمد... گنجشکهایی را دیدم که پربسته در امتداد روز در میان دود،گریه می کردند... خدایا...رحمی...مددی به حال ریه های پر از غبار ما کن...
-
پیاز داغ!
دوشنبه 13 آذر 1391 11:23
حرف زدن با تو را دوست دارم...یکریز و مسلسل وار...بدون آنکه حتی لحظه ای خسته شوم... آخر میدانی؟من هر وقت آن گوشی بیسیم را زیر گوشم می گذارم و برایت از زمین و زمان حرف می زنم و از خدا و بنده خدا پیش تو شکایت می کنم،ناگهان مفید می شوم! موتورم روشن می شود...گویی حرف زدن با تو به جای آنکه از من انرژی بگیرد، به من انرژی می...
-
دلمه فلفل رنگی...
یکشنبه 12 آذر 1391 09:44
یعنی من اگه هوس یه غذایی بکنم ها٬ هفت شبانه روز پشت سر هم درستش می کنم و حتی اگه ابو هم نخواد٬خودم تند و تند می خورمش... یه مدتیه گیر دادم به دلمه فلفل رنگی!یه پاتیل موادش رو آماده کردم و گذاشتم تو یخچال!هر شب ۲ تا ازون خوشرنگاش رو در می آرم و می شورم و کمی تفتش می دم و بعد توشون رو پر می کنم و می زارم تو سسی که از...
-
در*بندانه!
شنبه 11 آذر 1391 09:23
از اونجایی که من ۵ شنبه داشتم٬از کار می پکیدم٬به زور خودمو رسوندم آرایشگاه...یعنی اگه وقت نگرفته بودم٬ محال بود برم واسه ابرو و اینا... از آرایشگاه که رسیدم خونه٬ بدو بدو رفتم تو تحت تا دمی بیاسایم! از خواب که بلند شدم دیدم ابو اومده و برای خودش و من چای درست کرده و آشپزخونه رو رونقی بخشیده خلاصه! منم ژولی پولی رفتم...
-
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
سهشنبه 7 آذر 1391 09:24
خوب این چند روزه چی کارا کردین؟کجاها رفتین؟ درسته که عزاداری بوده...اما خوب بالاخره برای شاغلها فرصتی بوده برای استراحت و رسیدگی به کارهای عقب مونده و در بهترین حالت مسافرت! مسافرت ما هم خیلی خوب بود...جاده پاییزی و یه عالمه درخت خزان زده و میلیاردها برگ خوشرنگ که زیر پا قرچ قرچ می کردن...بعد یه شومینه خیلی گرم و قصه...
-
رویای نقره ای...
پنجشنبه 2 آذر 1391 09:35
دلم خواب می خواهد... دلم یک خواب خوب می خواهد... دلم تا ابد خواب می خواهد... خوابی آرام و بی تنش... خوابی سفید... خوابی به بلندای رویایی روشن و به آرامش دریای آبی... خوابی به رنگ رویای نقره ای و به سخاوت باران... خلوتی انباشته از خوابهای آرام و بی دغدغه نوزادی... پینوشت: این روزها آنقدر گرفتارم که نمی توانم سر...
-
مرا آرامش آرزوست...
دوشنبه 29 آبان 1391 12:46
خدایا!مرا برهان! یعنی هر جوری که می تونی منو بردار بنداز وسط آرامش و راستی و عشق و محبت! از این همه استرس مزخرف!!! خسته شدم!آقا من اگه نخوام مفید باشم باید کی رو ببینم؟ می خوام برم تو خونه م پچپم و فقط بخوابم! ازین روزهای سرد و بیخود و پر استرس متنفرم!
-
سرازیری با شیب تند!
یکشنبه 28 آبان 1391 08:37
زندگی من این روزا افتاده رو دور تند! هی روز می شه بعد ظهر می شه بعد شب می شه! دوباره صبح می شه! تابستون می شه پاییز!پاییز می شه زمستون!لابد زمستونم تو یه چشم به هم زدن می خواد بشه بهار!!بعد دوباره این چرخه تکرار می شه و یه دفعه چشم باز می کنم و می بینم عمرم گذشته! اونوقت چی مونده برام؟هیچی!! یه مشت خاطره!یه مشت عکس و...
-
کله می کنیم!
سهشنبه 23 آبان 1391 13:23
یعنی من الان می خوام کله یه نفرو بکنم! یه نفر به نام آقای ز*نوز*ی!نویسنده نامداری که تحصیلات عالیه دارن و رمانشون برنده جایزه شده اما فروش خوبی نداشته! دیشب تو برنامه کارنامه،رگ گردنش باد کرده بود و هر چی دلش خواست به نویسنده ها و رمانها گفت... گفت این مردم واسه چی رمان می خونن؟واسه چی کتابهای روشنفکری نمی خونن؟ اون...
-
خرید با اعمال شاقه!
دوشنبه 22 آبان 1391 11:43
دیروز با جمعی از دوستان عزیزی که خیلی خوش مشربن و خداییش خیلی باهاشون خوش می گذره،رفتیم خرید! من می خواستم چند تا کتاب (که یکیش کتاب خانم شیردله) از شهر کتاب و لباس تو خونه زمستونی از پاساژ بخرم... وارد کتابفروشی که شدیم،من کتابهای محبوبمو انتخاب کردم و کوبوندم رو پیشخون!دوستم گفت این همه کتاب بار کردی،خدایی می خونی؟...
-
تکه ای از من...
یکشنبه 21 آبان 1391 09:12