عطــــــــــــربرنــــــــــــج
عطــــــــــــربرنــــــــــــج

عطــــــــــــربرنــــــــــــج

A Walk in the clouds

خوب خوب...بعد این همه رمزی نوشتن،می ریم سراغ فیلمایی که قولشونو داده بودم...

اول از فیلم هنرپیشه مورد علاقه م شروع کنم!!کییییییییییه؟کیانوریوز دیگه!!

بچه م اینقذه تو این فیلم،مظلوم و آقاست که نگو! برعکس فیلمای دیگه ش مثل گیفت و دویلز ادوکیت که پدرسوخته عالم و آدمه!

قدم زدن روی ابرها به کارگردانی آلفونسو آرو یکی از زیباترین فیلمهاییه که دیدم...شاید قدیمی باشه اما زیبا و به یادموندنیه...به موضوعش کاری ندارم!بازی ها خیلی قویه...به خصوص بازی ریوز و پدر خانواده ویکتوریا...

داستان از سکانس جنگ جهانی دوم و انتظار کشیدن یک سرباز جنگ برای دیدن همسرش تو صف استقبال کنندگان شروع می شه...

Las nubas(به معنی ابرها) اسم دهکده ایه که داستان فیلم توش اتفاق می افته و پر از تاکهای انگوره...درآمد مردم این منطقه،از راه ش*راب درست کردنه که براشون مقدسه و خواص درمانی داره و طی مراسم خاصی ش*را ب رو درست می کنن و انگورو آب می گیرن و معتقدن خون مسیحه...

خلاصه...جونم براتون بگه که باید این فیلمو ببینین !یعنی دیگه بقیه شو نمی گم واستون!ارزش دیدن رو داره... بسیار پر کششه و داستان عشقی جذابی داره...من عاشق اون لهجه انگلیسی-اسپانیایی دختره و پدره م!

دیگه قول می دم رمزی نزارم! جز یه بار دیگه! :)))

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شب زیبا شدن

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

به رنگ دوستی...

سفید خانوم زودتر از صورتی خانوم اومده...می گه وقتی از ماشین جلوی خونه تون پیاده شدم یاد اون پستت افتادم که در مورد گنجیشکای کوچه تون نوشته بودی!! یه لباس خوشمل سفید پوشیده...چون خودشم سفیده هر چی بپوشه بهش می آد! تا صورتی بیاد شروع می کنیم به چیدن رو گازی و پیشبند مایع ظرفشوی...

صورتی جان زنگ می زنه و با هول و عجه پشت تلفن می گه:خونه تون کجا بود؟من الان فلان میدونم! دلم می خواد یه گاز محکم از لپش بگیرم...آخه دختر! من که کروکی رو ایمیل زده بودم...!

وقتی می رسه نفس نفس زنون،رنگ به رو نداره بچه م!هرچی به زور می خوام آب آناناس تو حلقش بریزم،نمی خوره که! نمی خواد جون بگیره و بعد شروع کنه...

یه عالمه تور و پارچه خوشرنگ و فرشته و گل و نوار با خودش آورده و گذاشته توی یه ساک گنده تر از خودش!!نمی دونم چطوری اون ساکو با خودش آورده بالا بلامرده!!

منم که جلبک!با شمعهای رنگ و وارنگی که یه سال پیش خریدم وایستادم و خیره خیره به این دو تا گنجیشک نگاه می کنم که چطوری با دستای هنرمندشون،دارن عشق خلق می کنن...دارن روحمو تازه می کنن...دارن زحمت می کشن...دارن هنر می ریزن...

تا اونجایی که بتونم کمکشون می کنم و دلم نمی خواد زیاد به زحمت بیوفتن!چون سفید خانوم،فردا ادراه داره و طفلی تعطیل نیست....خیلی نگرانشم...دوس ندارم با تن خسته بره خونه!

صورتی خانوم همچین با شوق و ذوق شمعدونا رو می چینه و چمدون قاشق چنگالا رو تزیین می کنه که هاج و واج می مونی :با این همه خستگی کار،چطوری اینقدر انرژی داره بچه م؟؟

شب شوهراشون می آن...اونام یه جور زحمت می کشن...اگه اونا نبودن که لوستر وسط پذیرایی آوار شده بود رو سرمون...خدایی بود که همون موقع بودن...

شامو از بیرون سفارش می دیم و با کلی خنده و شوخیای باحال شوهر سفید خانوم در مورد صابون حموممون،می دیمش بره پایین...

وقتی میرن،اشک تو چشام جمع می شه...خونه م با اون پایپیون بزرگ رو شیرگاز و چینیای سفید نقره ای روی تور قرمز رو اپن، ... و اون هاپوی بزرگ روی توالت فرنگی چقدر خوشگل شده...

مرسی گنجیشکا...

صورتی خانوم و سفید خانوم...

دوستتون دارم تا همیشه...قدرتونو می دونم تا ته ته دنیا...

کل بکشیددددددددددددددد!

سلووووووووووووووم به همگی...چطورینننننننننن جیگرا؟؟چقدر دلم تنگ شده بودددددددددد!یعنی داشتم له له می زدم واسه اینجا!! ای خداااااااااااااااااااااا!

لی لی لی لی لی لی ...

بزارین یه ذره واسه خودم کل بکشم و حال کنم...

امروز کلی کار دارم و یه کار جدیدم گرفتم که با فحش و فحش کاری باید امروز تمومش کنم...

فردا با کلی خبر مبر و عکسای باحال و درست و حسابی در خدمتتونم...

نزنین منو هاااااااااااا! یٌخده باید صبر کنین....

یه عروس خیلی کار داره خوب!!

قربون همه تون!مخصوصا؛ اونایی که زنگ زدنُ ایمیل زدن و اس ام اس دادن و تو وبلاگ و فیس بوک کامنتیدن!

همه تونو دوس دارمممممممممممممممممم!

آخ آخ آخ...این دل من داشت می پکید از ندیدنتون به خدا!!


INNA

من عاشق این آهنگ خوشگلم...یعنی هم اشکم می آد پایین...هم می رم تو رویا...

اینو اینا خونده...زیاد نمی شناسمش و ازش نمی دونم!

برای من مثل مسکنه...عین دیازپامه!!

یاد یه جفتی می افتم که  با یه عالمه امید و یه دسته گل توپی پٌر گل و چین و شکن قرمز دارن تو آتلیه عکس می گیرن ...

گوش بدین و لذت ببرین...



تیک تاک تیک تاک...

این روزا و این ثانیه ها مث سرسره ان...لیز و لزج و تند...

هرچی بیشتر پیش می رن،لیزتر می  شن و شیبشون بیشتر می شه...

دارم می رم جایی که نقطه آغازه...

این نقطه آغاز،منو از روزای گذشته،از زندگی و وابستگی جدا می کنه و هلم می ده سمت گسستگی...

سخته جدایی ...اما دل دادن به آینده نورآلود و بزرگ،شگرد سرنوشته!

شبای بلند پاییز رو دوست دارم چون سرشار از وابستگی و گسستگیه...

چه پاییزهایی رو که با توله گربه های تو حیاط سر نکردم و چه صبایی که با قوقوی کفترچاهی های قلنبه قد لنگه کفش،از خواب بلند نشدم...

گفتن از کتابخونه چوبی بلندم که حالا خالیه خالیه و چند تا کتاب شریعتی روشون یله شده،دیگه کار من نیست...گفتن از صدای قرآن خوندن مادربزرگم که یه زمانی روحبخش بود،دیگه مال من نیست...

دفترچه خاطراتمو سپردم به باد...کاغذ پاره هاشو دیدم که از بالای پنجره می ریزن پایین و کلمات نوجوونی که با جوهر سبز نوشته شدن،سرریز می شن تو جوی آب...

دارم از رو سرسره سر می خورم تا برسم به پایان یه آغاز و باز دوباره آغاز یه پایان...

گذشته ها رو

باید گذاشت و گذشت...

پ.ن:مبهم نوشتم...می دونم...

عکس العمل درست...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خنزل پنزلی...

من نمی دونم این ابو خان!!چه اصراری داره وقتی که من با چشمای سفید به طاق چسبیده و لبای کبود از سر کار می آم یا از صبح حسابی کار کردم و شرتی شلخته و خنزل پنزلیم و بوی دود می دم،با هم بریم تو خیابونا دور دور!!بعدشم اگه ولش کنم می برتم لمزی الهیه و با اون کفش و شلوار ورزشی و سارافن اسپورت پاییزه که کمرش به هم پیچیده و پشت و رو بسه می شه،بنده باید خیلی با کلاس جلوی دوستاش و آشناها بتمرگم غذامو بخورم!

دیشب حوالی ساعت ۷ و ۸ با دوستش تو خیابون قرار گذاشته بود که همدیگه رو ببینن!منم با تیپ سر کار و آدیداسای سفید تو ماشین ولو بودم!!خودمو زدم به اون راه که چون طرفو نمی شناسم،تو ماشین می شینم و به روی خودم نمی آرم!

اما نشد!طرف با دوس دختر هفت رنگش که یه تاج منجوقی و همچین کلفت بالای سرش زده بود و با بلوز و شلوار سفید اومده بود بیرون،اومد زد به شیشه پنجره م!دلم می خواست همونجا جیغ بزنم!شیشه رو پایین کشیدم و سلام علیک کردم....!!دیدم ابو از پشت سر دوستش هی اشاره می کنه که پیاده شم چون زشته!...دلم می خواست کله خودمو بزنم تو داشبورد!پیاده شدم و متعاقبا" خطای سفید شلوار و کفشمو به نمایش گذاشتم...

طرف همچین نگاهی به کفش و شلوار من انداخت که نزدیک بود،از ناراحتی بترکم!

بعدشم با خنده گفت: رفته بودین پیاده روی؟ابوت خان هم غش غش خندید و گفت: بعله! خانوم من ورزشکاره! الانم خسته س...ایشالا یه شب دیگه با هم می ریم شام می خوریم!

دهنم از تعجب باز موند: شام؟اونم با این ریخت و قیافه؟احتمالا" به کمتر از نارنجستان هم نباید رضایت می دادم!!

وقتی سوار ماشین شدیم ،کارد می زدن،خونم در نمی اومد!! هر چی ابو خان نازمو کشید باز پاچه گرفتم!چون بیش از حد به غرورم بر خورده بود!!

می خوام پینوشت دومو اول بگم!

مهمونی نوشت:دوست خوشگلم...!یادم رفت بگم!!اون گل از طرف همه بچه ها بود...

تعریف نوشت:سالاد لبنانی و ته چینتم حرف نداشت...!شکسته نفسی می کردی ها!من عاشق رنگ موهات شدم...بی نظیر بود جیگر!بهت می اومد شدید!!

پیشی نوشت:خیلی دلم می خواست اون دو تا پیشی خوشگلتو حسابی بچلونم!اما روم نشد!!گفتم از پشت پنجره می پرن تو ُ یه وقت ناراحت می شی...اما همه ش داشتم له له می زدم برم اون دو تا فسقلیای نرمو خوب آبلمبو کنم!!

Enrique Iglesias

انریکه رو همه می شناسن...توپه توپه والا...خداییش قیافه ش اینا حرف نداره...خاصه و کلا" طرفدار زیاد داره...آهنگهاش هم که دیگه ترکوندن!

اسم واقعیش انریکه میگوئل ایگلسیاز پریسلر ه و متولد 1975 شهر مادرید اسپانیاست.اون آخرین و سومین فرزند پدرش خولیو ایگلسیاز خواننده اسپانیایی معروفه که تا 19 سالگی دروازه بان فوتبال بوده و بعد از اینکه به شدت آسیب می بینه،دنبال خوانندگی می ره...و مادرش ایزابل هم فیلیپینیه!

سبک انریکه بیشتر پاپ لاتین و آر اند بی ه.و پر فروشترین آلبومهای زبان اسپانیایی رو تو دنیا داره...

کلیپاشم که دیدین!! پر از صور قبیحه ست!

بچه کلن خیلی معروف می زنه!خال کنار بینیشو که چند سال پیش برداشت و فریز کرد!جالب اینجاست که کلکسیونرای معروف و قدر ریخته بودن رو سر دکترا که اون خال تاریخی رو به قیمتهای گزاف بخرن!(ای خدا!! به ما که شهرت ندادی هیچ!خالم ندادییییییییییییی!)

اینجا دو تا از تک آهنگای خوشگلشو براتون آپلود کردم...

دانلود کنین و لذت ببرین...

Hero