من اصلا" دوست ندارم که از این و اون یه جمله بزارم و بچپونم تو وبلاگم و بگم:اینو اون گفته! اینو اون یکی ...!اما واقعا" این مثال،شرح حال الان ما آدماست!از اداره جات ت...خ..می بگیر تا .......
در افســانه ها آمده است که اسکندر مقدونی پیش از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود و از خود میپرسـید: "چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟" یکی از رایزنانش گفت: "کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش، و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند." اما اســتاد او ارسطو اظهار داشت: "نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنانی را که بیسوادند و نمیفهمند به کارهای بزرگ بگمار و آنانی را که باسوادند و میفهمند در کارهای کوچک و پست قرار بده. به این ترتیب، بیسوادها و نفهم ها همیشه سپاسگـزار تو خواهند بود و هیچگاه طغیان نخواهند کرد، و آنانی که باسواد و فهمیده اند یا به سرزمینهای دیگری کوچ خواهند کرد و یا خسته و سرخورده بقیه عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه انزوا سپری خواهند نمود."
پ.ن:یعنی خودتون قضاوت کنین!!!دیگه!
به سیاست خدا اعتقاد دارین؟اینکه خدا سیاست مخصوص به خودش داره و جایی که صلاح بدونه،پیاده ش می کنه نه اون موقعی که ما ازش می خوایم!من اسمشو نمی زارم حکمت!می زارم سیاست!
مثلا" یه زمانی تو خیلی دوس داری یه کاری رو انجام بدی و یا جایی بری و عضو شی اما هرچی خودتو به در و دیوار می کوبی آسمون ریسمون به هم می بافی،هیچ دری برات باز نمی شه...و روی همه شون یه قفل بزرگ آهنی زدن!
اما زمانی که خودت حواست نیست و بی خیال آرزوی کوچیکت شدی،می بینی خیلی اتفاقی،یه در بزرگ از یه کانالی که برات غیرممکن بوده، باز می شه و تازه از اون چیزی که تصورشو می کردی،جلوتر می ری...
یعنی وقتی اون در باز می شه ناخودآگاه یکی هولت می ده تو!قدم اولو که بر می داری،قدمهای دیگه خود به خود پیش می آد و هی اتفاقات خاص دست به دست هم می دن و تو رو سلسله وار به جلو می رونن بدون اینکه حتی خودت بخوای و یا این پیشرفت تو موقعیتهای خاص ممکن باشه!
مثل این می مونه که ته یه چاه سیاه وسط یه جای بی اب و علف و دور افتاده باشی و هیچ امید نجات و فریادرسی هم نباشه...اما یه دفعه یه یه آدم کت و شلوار پوشیده کراوات زده بیا بالا سر چاه و تو رو از توش بیرون بکشه و بهت بگه داشتم ازین جا رد می شدم و یه هو ماشینم تو همین بیابون خراب شد!!
تو اوج بالا رفتن از کوه،روی ناهمواریها و سنگهای سخت،زمانی که دیگه نای راه رفتن نداری و بی خیال کوهنوردی شدی،راهها برات هموار و صاف بشه...و حتی دیگه سربالایی نباشه و بشه یه جاده صاف و ممتد...و تویی که یه ساعت پیش داشتی جون می کندی تا بالا بری،در عرض چند دقیقه،می رسی نوک نوک قله!
شاید خیلی هاتون تجربه ش کرده باشین!و ایضا" من هم...
انگاری یه چیزایی یه موقعهای خاصی دارن و به وقتش اتفاق می افتن و تو هر چی گیس خودتو بکنی،بهشون نمی رسی!چون وقتشو ما نمی دونیم!فقط خدا می دونه...
می خوام بگم تو هر جایی که بخوای،خدا کانال زده!تو هر سختی ای که برات پیش می آد،دست خدا رو شونه هاته...فراموشت نکرده!همون موقعها داره یه کارایی می کنه که تو رو از تو سختی در بیاره!منتهی شاید طول بکشه...شایدم خیلی زود این اتفاق بیفته!
تو هر راهی که داری می ری،خدا برات یا بازدارنده گذاشته(و به قول معروف چاه کنده!) یا هول دهنده!فقط آدم باید چشماشو باز کنه و به نشونه ها دقت کنه...ارزش هر راهی هم به مقصد و مقصودشه...
اینارو من از روی تجربه شخصی گفتم و چیزیه که به عینه تو زندگی خودم دیدم...قضاوتشو می سپرم به خودتون!
پینوشت:خلاصه دیگه از ما گفتن بود!حواستون باشه که وقتی از کسی پس گردنی خوردین،حٌکما" یه نشونه ست!دلیل داشته خوووووووووو!

خوشمزه ترین شامی که تا حالا خوردم همین شامی گیلانی بود...
اصلا" قیافه شم اشتها آوره...مخصوصن وقتی داری موادو مخلوط می کنی و یه قاشق زردچوبه و تخم مرغ توش می زنی...من که از بوی زردچوبه ش مست شدم...
فقط نخود رو از چند ساعت قبل خیس کنین و پوستشو بکنین تا زیر دندون نره...
و بازهم مطبخ خوشمزه رویا...

برین رو ادامه مطلب...واسه شامی نهایی...
ادامه مطلب ...حس عجیبی این بار،بدجوری افکار و قلمم رو قلقلک می ده...حسی که دم رسیدن عید نوروز مخلوط با بوی وایتکس و رایت سراغم می آد و همه جارو برام رنگ خوشبختی می زنه...حسی که اون موقعها،بعد تموم شدن امتحانای خرداد ماه و شروع شدن تابستون داغ زیر پوستم می دوئید...
مشامم لبریزه! لبریز از عطر کاغذهای نوی کتاب فارسی...عطر تراشه های خورد خورد مدادرنگی و بوی پاک کنهای دو رنگ آبی-قرمز که بعضی وختا کثیف پاک می کرد...
خوب که تو خودم و دلم پرسه می زنم و جستجو می کنم:یه دختر بچه رو تو پس زمینه سایه روشن ذهنم می بینم که با موهای دوگوشی بسته شده با گل سر قرمز،پشت میز تحریر چوبیش نشسته و داره تند و تند با مداد قرمزی که یه کمربند سفید پایینش داره،دفتر مشقاشو واسه فردا صبح که شروع مدرسه س،خط کشی می کنه...
از بس مدادو فشار داده،انگشتاش درد می گیره و وقتی کف دستشو باز می کنه،می بینه کف دستش از جوهر رنگی مداد قرمز،گلی شده...
***
صبح زود باد پاییزی با پرده توری اتاقش صورتشو نوازش می کنه...تو جاش می شینه و بعد تندی از تختش می آد پایین و مانتوی آبی نفتیشو می پوشه...مامانش اسمشو سمت راست،بالای مانتوش،با رنگ مشکی آبی گلدوزی کرده...دلهره داره...از اینکه تو کلاس بندی با دوستاش یه جا نیفته! از اینکه امسال معلمشون خانوم اقبال* زاده باشه...آخه می گن خیلی بداخلاقه و مشق زیاد می ده...می گن تو دیکته اگه تشدید نزاری غلط می گیره...
***
_همه نظام بگیرن...دستا کشیده...از جلو نظام...مموپور برو تو صف!چقدر وول می خوری تو!
***
زنگ تفریحه،دخترک با دوستاش که حالا فقط یکیشون تو یه کلاس دیگه افتاده،خیلی شاد،دستای همو گرفتن و تو یه دایره بزرگ وسط حیاط مدرسه ایستادن و یکصدا می خونن:
ما گلیم...ما سنبلیم...ما بچه های بلبلیم...
باز می شیم...بسته می شیم...باز می شیم...بسته می شیم...
اگر به ما آب ندهند،اینجوری می شیم...اونجوری می شیم...
....اینجوری می شیم ...اونجوری می شیم...
و هماهنگ با هم دستاشونو مثل برگ زیر گوشاشون،می زارن و به چپ و راست خم می شن...
***
ساعت 6 بعداز ظهره...دخترک رفته جلوی تلویزیون نشسته و زل زده به صفحه ش تا فیلم برادران شیردل شروع بشه...وقتی چهره جاناتان می آد رو صفحه تلویزیون و با اون صدای طنین انداز و شیکش ،اسکورپان،برادر کوچیکش،رو صدا می زنه،ته دلش غش می ره:وای...چقدر این جاناتان خوشگله...
***
چشمام گرم شده بود...داشت خوابم می برد...تو یه حرکت سریع رمان جدیدمو باز می کنم و لای کاغذاشو بو می کنم...نه!این بو اون بو نیست...همه چی فرق کرده...همه چی...اما چه خوبه که هنوز یادمه کتاب فارسی و ریاضیم چه بویی می دادن...و من چه حالی می شدم وقتی بازشون می کردم...چه خوبه که هنوز یادم مونده شعرای مدرسه رو...چه خوبه که رنگ آفتاب طلایی پاییز سالهای دور هنوزم که هنوزه تو چشممه...

اگه حسشو دارین برین رو ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...ساری عبود(Sari Abboud) یا همون مصاری(و به قول بعضیا ماساری)،متولد سال 1980 در بیروت لبنانه و تو کانادا بزرگ شده.سبکش آر اند بی و بیشتر هیپ پاپه...
خداییش خیلی موسیقی هیپاپ به دلم نمی شینه اما صدای مصاری یه جورایی گرم و آرامش بخشه...انگار داره برات قصه می گه! یه عالمه تاپ سینگل داره و یه خواننده بین المللیه...قیافه ش مثل کیانوریوز مخلوط عرب و آمریکاییه...خیلی با نمکه...
من این آهنگشو که خیلی آروم و گرمه و قصه عشقش به دختریه که نمی شناستش و به صورت ناشناس دنبالش می کنه و نجاتش می ده ،خیلی دوس دارم...کلیپشو هر چند وقت یکبار،تو پی.ام.سی پخش می کنه...
دانلودش کنین و گوش بسپرین به قصه عشق مصاری...

هوا تاریک و روشنه و جیک جیک گنجیشکا رو درختای چنار و افرا کوش رو کر می کنه...کتری رو روشن می کنم تا آب جوش بیاد...بعد 2 تا شاخه گل رزی رو که تو لیوان گذاشتم، بر می دارم و می زارم روی میز.قوری رو می شورم و چند تا پیمونه چایی خشک می ریزم توش...خنکای باد اول صبح با بوی چایی خشک آرومم می کنه و اشتهام رو تحریک...
گوشش رو می بوسم و از خواب بیدارش می کنم.آخه وقت رفتنه...تا آب تو کتری قل قل کنه،یه تیکه پنیر و کره می زارم تو جا پنیری و خامه عسل رو تو کاسه با هم قاطی می کنم....تخم مرغ پخته دوست نداره...می دونم
واسه همین همیشه براش خامه عسل می زارم رو میز...
وقتی
پا می شه موهاش سیخ سیخه و چشماش پف آلود...یه دوش می گیره و سر میز صبونه
می شینه...خیلی خوشبو و خواستنی شده...با اشتها یه لقمه مشتی کره عسل می
گیره و می زاره تو دهنم...بهش می گم نمی تونم این همه رو بخورم!! می گه:
بخور جون بگیری من که نیستم همه کارای خونه رو بکنی و زمان برات دیر
نگذره...
می خندم و بعد یه دلهره عجیب می آد سراغم!از مسافرت تنهایی می ترسم و از هواپیما وقتی که تنهایی سوارش بشه...
بلند
می شم و قرآن رو بالا سرش می گیرم تا از زیرش رد بشه و بعد سفت بغلش می
کنم...صورتم رو می بوسه و چند دقیقه بعد تو پیچ راهرو گم می شه....
کاسه آب رو که پشت سرش خالی می کنم،تو دلم می گم: به سلامت مسافر من...این بارم به سلامت بری و به سلامت بیای... ...

ماه رمضون تموم شد و بالاخره من می تونم عکس غذا بزارم و شکمتونو به قار و قور بندازم!
گراتن بادمجون یکی از اون دسته غذاهاییه که به باب میل خیلی هاست...تا مطبخ رویا یه غذای جدید می زاره من جلدی می رم موادشو می خرم و می پزونمش...این عکسا مال اول هفته پیشه...
من یکی ، همونطور که موادشو آماده می کردم و سس روش می ریختم،هی ناخونک می زدم!
اینم بگم که من بادمجونا رو اول با نمک پختم!
این عکس مربوط به مراحل اولیه آماده سازیه!

برای دیدن گراتن نهایی برین رو ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...تو رو خدا این خبر راسته؟فواد بابان اخبار گوی شبکه یک(همونی که موهاش یه دست سفیده و قد کوتاهی داره)فوت کرده؟نمی خوام شایعه درست کنم اما تو فیس بوک نوشتن فوت کرده!
مراسم خداحافظیش از شبکه خبر همین 16 شهریور بوده!
راسته که فوت کرده؟؟کسی می دونه؟
امروز نوشت: شایعه تکذیب شد!الهی شکر!

برین رو ادامه مطلب...خوبیت نداره آدم مسایل خصوصی ملتو در ملا عام مطرح کنه!
بعدن نوشت: می می!! تو کجایی دختر؟دیگه لینکت تو ریدر بالا نمی آد!رفتی آنتالیا؟؟
بعد از گذشت سیزده چهارده سال،هنوز موسیقی فیلم تایتانیک،ساخته شده در سال ۱۹۹۷مثل روزای اولی که به بازار اومده بود،تازه و دلنشینه...پریشب بود که پی.دی.اف تی وی،دوبله این فیلم رو نشون داد و من با کمال تعجب،بعد از تماشا کردنش برای هزارمین بار،باز هم اشک ریختم...
با تصور اینکه،درست یک قرن پیش اون همه آدم در میان اقیانوس اطلس بی کران،تو کشتی ای بودن که از وسط نصف شد و هنگام نگاه به آبهای سرد و سیاه،فقط مرگ پیش روشون بود،تمام سلولهای بدنت به غلیان می آد و پرده اشک چشمهات رو می پوشونه...
حتما" تو مجله ها خوندین که چند سال پیش آخرین بازمانده تایتانیک که در اون زمان،بیشتر از 6 ماهش نبود،در سن 96 سالگی در گذشته...
سلن دیون و هنرپیشه های این فیلم تراژیک ساخته جیمز کامرون،یعنی کیت وینسلت و لئوناردو دی کاپریو(با اون لبخند کج معروفش که یه طرف صورتشو چال می ندازه) با این فیلم معروف شدن و به اوج رسیدن...بهتره بگم این فیلم حداقل زندگی این سه نفر رو دگرگون کرد و نقطه آغاز شهرت همه شون شد...بد نیست بدونین که سر صحنه این فیلم کیت و لئوناردو اصرار داشتن که تمام صحنه ها رو خودشون بازی کنن و برای فیلم برداری از صحنه غرق شدن کشتی از بدل استفاده نشه...
تازه گفته می شه که کارگردان موافق گذاشتن این موسیقی روی فیلم نبود و اونو چرت و قدیمی می دونست اما وقتی سلن دیون ناشناس کانادایی الاصل با صدای نازک و آسمونیش حاضر شد اجراش کنه و آخرش تو استودیو ضبط به گریه افتاد و گریه ش هم ضبط شد،همه تشویقش کردن و برای انتخاب موسیقی به موزیسین این فیلم تبریک گفتن...
حالا دانلود کنین و بشنوین این آهنگ زیبای فراموش نشدنی رو...

