من این قسمت تور کیش رو از همه بیشتر دوست داشتم...
اخرین جایی که ما رو بردن،دیدن کشتی یونانی نزدیک ساحل کیش بود...
این کشتی مرداد ماه سال 1345 به گل نشست و هرگز نتونستن بیرون بیارنش...چون بیرون آوردنش خیلی هزینه بر بود و فایده ای نداشت.این کشتی ساخت اسکاتلنده که توسط انگلیسها اجاره شده بود...موقع به گل نشستن،خدمه و ناخدای کشتی از اون پیاده شدن...بعدها اون رو آتیش زدن تادیگه کسی نتونه ازش استفاده کنه.اگه تو عکس دقت کنین،می بینین که از زیر داره خورده می شه و نصف این کشتی به آهن پاره تبدیل شده...
برای بقیه عکسها برین رو ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...اول بیام اول صبحی،یه خبر خوب به خودم و بقیه بدم و بعدش آپ کنم...
بالاخره تو مسابقه عاشقانه نویسی،دوم شدم! اما خودشیفته جان فکر کرده که من شهرستانم!!!می خواد ناهار تو درکه رو بپیچونه!!!من که تا ناهارو از ش نگیرم،ول کن نیستم!
امروزم اعصاب معصاب ندارم!!!
خودشیفته ناهارو رد کن بیاد!من این حرفا حالیم نیست!!تو تهران زندگی می کنم....بدو!!
دیدیم همه هی واسه خودشون تبلیغ کردن و ما این وسط سرمون بی کلاه مونده تو این چند روز تعطیلی که غیبت داشتیم!گفتم بیام یه چیزی هم در مورد این مسابقهه بگم که پس فردا وجدان درد نگیرم که کاش زبون وا می کردم....
به این لینک خودشیفته جان بروید و به مموی عطر برنج برایید!(یعنی رای بدید)!!!
آخه می دونین چیه؟زوریه!
مسابقه عاشقانه نویسی بوده ،منم خودمو انداختم توش!خداییش این یکی رو دیگه خوب نوشته بودم و ویلوت(من و ام اس) هم تشویقم کرد!!!دستش درد نکنه!
تو دور اول انتخاب شدم!!
برای دور دومُ رای گیری امروزهههههههههههه!فقط دو نفر رو می تونید،انتخاب کنید!!اولیشم عطربرنجه حتما"!!!!می دونم!
یعنی خدا نکنه آدم یه بار 5 شنبه بزنه به سرشو و بره تو این تره بار محلی خونه دونه اینا واسه خرید!!
ملت،یعنی(با عرض شرمندگی و معدرت از حضور شریف مادربزرگ،پدربزرگا) همون پیرمرد پیرزنا،مغز آدمو لوله می کنن!بگذریم از اینکه همیشه وقتی چیزی می خوای،این مسوولین میوه پر کن!!برات فله ای می ریزن تو کیسه و به جای یک کیلو لیمو ترش، ۵ کیلو گوجه فرنگی تحویلت می دن!!
به یارو گفتم: آقا یه کیلو هویج می خوام...فقط یه کیلوها!بیشتر نشه!
گفت:باشه...
بعد یه دفه پلاستیکو زد زیر هویجا و چند تا نره خرشو واسه م ریخت تو پلاستیک!
منم نامردی نکردم و نرسیده به صندوق دو تا ازون خرس گنده هاشو ریختم بیرون!منتهی دستم نرسید به ریل هویج و گذاشتمشون تو ریل گوجه فرنگی!یارو همون موقه اومد و جمعشون کرد و برد!در همین حینُ یه خانوم پیر که ریزه میزه و بامزه هم بود و روسریشو بیخ گلوش سفت بسته بودُ با یه صدای تیز گفت:اینا جاش اینجاس خانوم؟برش دار از تو گوجه ها!
ممو:
(آخه بگو صاحابش هیچی نمی گه!تو مدعی شدی؟؟)
۱۰ دقیقه بعد:
بعد از تحمل یه صف ممتد و کج و معوج پای صندوق!همه چی رو حساب کردم و می خواستم کیسه فلفلو بزارم رو ترازو که یه پیرزنه ریزه میزه دیگه سرشو از تو یقه من با یه پلاستیک گل کلمُ که رو شونه ش گذاشته بودُ آورد بالا و گفت:اینجا جای منه!میوه گذاشته بودم جام!برو کنار!
ممو:
خانوم من داشتم جنسامو حساب می کردم!این آخریشه!
خانومه ریزه میزه: نه!من داشتم خرید می کردم...شما اینجا نبودی که!
ممو: ای بابا!همین یه کیسه فلفل مونده...الان می زنه تو صندوق! یه دقیقه صبر کن شما...
خانومه ریزه میزه:خیلی خوب حالا! چون جوونیُ بهت اجازه می دم این دفه خارج از نوبت حساب کنی...
ممو: دست شما درد نکنه!خیلی لطف دارین شما به خدا 
موقه بیرون اومدن از تره بارُ یه بابابزرگ خوش تیپ هم گیر داده بود به ما که کیسه کرفس منو کجا می بری خانوم!!!تا بیایم ثابت کنیم که کرفس مال ایشون نیست ُ تره بار تعطیل شد!

ایده درست کردن این سالادو من از هلیا گرفتم.بعدش خودم سرچ کردم و از مامی سایت دستورشو در آوردم!
یعنی این لینک.
این سالاد خیلی خوشمزه و شیکه و برای مهمونیای شام می چسبه!درست کردنش هم یه کم وقت گیره اما می ارزه چون خیلی خوشمزه می شه...مزه اش مثل چیکن استروگانف با دوز بالای ماست موسیر و سیب زمینی سرخ کرده ست...یعنی موشک کالری!
امتحانش کنین!چون پشیمون نمی شین...

برای دیدن میز شامی که برای مهمونام چیده بودم،برین رو ادامه مطلب!
ادامه مطلب ...حیفم اومد تو این سفر که نه پیک نیک یه روزه،شریکتون نکنم!
تو اون 3 روز تعطیلی،جمعه 28 آبان ماه،با دوست جان و شوهرشان تصمیم گرفتیم یه جایی بریم که خیلی وقته نرفتیم!من قبلنا تو دوران مجردی و دوستی با ابوت خان،یه چند باری رفته بودم اماحدود 2 سال بود ازون ورا رد نشده بودم...
اینجا یه امامزاده داره به اسم امامزاده شعیب که تو دره کن-سولوقونه...همون امامزاده ای که سریال مسافری از هند رو توش فیلمبرداری کردن....
پیشنهاد می کنم تو فصل پاییز،یه سر به اونجا بزنین و از هوای خوب و سکوتش لذت ببرید...اگه یه جای آروم و خلوت و جدید دوست دارید....و دوست دارید که جاهای جدیدو کشف کنید، به یه بار امتحان کردنش می ارزه!
وسط نوشت: دیروز که از وبلاگستان غیبت داشتمُ کن و سولوقون نبودم!تو این چند روز تعطیلی شمال بیدم!
اینجا اول سراشیبی تو دره ست...

از اون سراشیبی که سرازیر بشی بیای پایین،می رسی به این قسمت از روستا که لب رودخونه س...

این فیلم رو نیک کساوتس از روی کتاب دفترچه خاطرات(که ترجمه شو انتشارات لیوسا و درسا داره)،نوشته نیکلاس اسپارکس(که ممکنه خیلی ها رمانهاشو خونده باشن(البته اوریجینالشو!) ساخته...بازیگرای اصلی رایان گاسلینگ و ریچل مک آدامز هستند که به زیبایی هر چه تمامتر،تو این فیلم نقش خودشون رو به رخ بیننده کشوندن.داستان فیلم در دهه سال 1940 اتفاق می افته و برای بازی در این فیلم اول از رایان گاسلینگ به خاطر چهره کلاسیک و جذابش دعوت می شه ...برای نقش آلی،از خیلی ها تست می گیرن اما ریچل از همه بهتر بوده و الحق که تو این فیلم از جون و دل مایه گذاشته...
داستان فیلم مربوط به یک عشق غلیظ و پر شور تابستانه است که بعدها زندگی چندین نفر رو تحت تاثیر قرار می ده...و در یک نقطه تو آینده همه چی بر ملا می شه...
به یک بار دیدنش واقعا" می ارزه! اینقدر خوش ساخت هست که توش غرق بشی و منتظر سکانسهای بعدیش باشی...و اینم بگم که هنرپیشه نقش نوآ،یعنی همین رایان گاسلینگ که متولد انتاریوی کاناداست کولاک کرده!!و دیگه این که این دو تا هنرپیشه بعد از ملاقات تو این فیلم،به مدت 3 سال با هم دوست بودن و بعدش به هم زدن!!
به خانومای خونه دار و کارمند توصیه می کنم ببیننش!حتمن!
تو این روزای پاییزی همراه با جرعه جرعه سر کشیدن یه فنجون قهوه داغ حسابی می چسبه!

و این آهنگ هم تقدیم به شما... چشمات
عیدتون مبارک...
من نمی دانم چرا امروز صبح،یکهو آنقدر جوگیر می شوم و از دیر آمدن این خانوم همکار آنقدر دلم می گیرد!!
من نمی دانم چرا باید وجود یک خانم 45 ساله که ازدواج هم نکرده است اینقدر در روحیه من تاثیر گذاشته باشد که وقتی ثانیه ای دیر می آید،فکر کنم که تنهایم و آن روز ُروز خوبی نخواهد بود!
باید به عرضتان برسانم که چندوقتی ست زیگیل السلطنه سیریش زاده معلوم الحال را به سلامتی روانه خانه بخت واحد بغلی کرده اند تا واحد ما از کارشکنی ها و بی ادبی ها و لنگ پرانیهایش،در امان بماند!جدیدآ شنیده ام که از صمیمیترین دوست(دختر است ها!!) چیک تو چیکش که او را به شرکت ما آورده بود،طلاق گرفته است و دوست جان جانی اش،با توسری و درٍ باسنی،وی را از خانه اش بیرون رانده،چون زیگیل خانوم با آن زبان تلخ و اخلاق گندش،داشته زیر آب همان رفیق شفیقش را می زده!الله علم!
داشتم می گفتم که این پیر دختر خانم،انرژی مثبتی دارد و در این دو ماهی که به واحد ما آمده است،چنان تششعات مثبتی به اینجا تزریق کرده که مدیر شٌتٌر گند دماغ ما هم به خود آمده و صبحها مثل آدم جواب سلام می دهد!!بگذریم از اینکه این خانم،بسیار پاچه خوار است و به مدیر ما که نصف سن او را داردُ جانم و قربانم می گوید!! اما برعکس تصوری که در مورد ازدواج نکرده های بالای 40 سال بین جامعه نسوان جا افتاده است،روحیه ای دارد در حد کشتی...!بزرگ و جا دار و بس عظیم!
هر روز صبح آرایش دارد!!!(هاین؟من حتی صبحها در آینه به خودم نگاه نمی کنم!!مگر آنکه چیزی در چشمم رفته باشد و بخواهم آن را در بیاورم احیانا"!!
)بعداز ظهرها که می خواهد از سرکار،خانه برود هم رژ قرمزش را می مالد!هر هفته هم آرایشگاه است و موها و ابروهایش را سر و صفا می دهد!
هر روز روسری اش را عوض می کند و یک نوع کرم جدید به دستش می مالد!جالب اینجاست که هر دقیقه با خواهرش که مریض است،به مراکز خرید می روند و بستنی می خورند بعد از کار!صبحها اناناس خورونش ترک نمی شود!!و ظهرها برای ناهار،حتما" دسر دارد و پیش غذا!عینک طبی اش را به تازگی تعویض کرده و قاب مارکدار انداخته است...
در سفر اخیری که به اصفهان داشته،برای خودش یک سرویس شیک فیروز و نقره اصل خریده که هر روز صبح به خودش آویزان می کند و با رنگ آبیش کیفور می شود...
جالب است!!اصلا؛ در قاموس زندگیش چیزی به نام مرد و ازدواج ثبت نشده!می گوید: ازدواج همه چیز نیست!و من انگشت به دهان و هاج و واج در مقابلُ زیگیل خانم و بقیه رفقایش را می بینم که زیر 25 سال سن دارند و مثل سگ تفت داده شده،با زبان آویزان تا کمر به دنبال سانتافه ها و تویاتاهای وت و ولو در خیابان و پارتی ها می دوند و تلفنشان اندازه یک فیل زنگ خور دارد و هر روز کله صبح با سایه های تا پشت گوش کشیده شده و مانتوهای کوتاه تا زیر چانه شان،به اداره می آیند و بعد از خواب قیلوله شان در شرکتُ برای تور کردن،سرنشینان مو سیخ سیخی و ریش نصفهء بنزها،دور هم در اتاق کنفرانس جلسه مشاوره دارند!!
خلاصه اینکه این خانم نه عقده ای ست نه برایمان کرم می ریزد!!به پیشکسوت بودن اینجانب در این واحد احترام می گذارد و مثل زیگیل السلطنهُ شصت پایش را در سوپ پرونده های ما فرو نمی برد!!مدام هم در زندگی ما جستجو نمی کند که از رنگ مبلها و فرش خانه مان سر در بیاورد یا حتی بداند ابوت خان چه کاره است!!
مانیز خداوند را شاکریم که به جای سیریش زادهُ این پیر دختر دوست داشتنی را بر همکاری ما در این واحد گماشته است...
بس است دیگر!!خوبتر است که بیش از این از وی تعریف ننمایم (ما که شانس نداریم!!!)تا یک وقت عروس تعریفی از آب در نیاید!!
پیرنوشت:چی؟لحنم؟خوب این لحن را برای نوشتن خیلی دوست می دارم!!می خواهم هراز گاهی امتحانش کنم....
ادامه مطلب ...من پیتزا خیلی دوست دارم...برای همین هر چند وقت یه بار خمیرشو خودم درست می کنم و تو فریزر می زارم و خورد خورد،در می آرم و یا پیتزا درست می کنم یا پیراشکی و نون...
چند وقت پیش،رویا جون تو مطبخش،دستور یه پیتزای 7 دقیقه ای رو گذاشت که آب از چک و چونه این مموی شکمو راه افتاد!
منم دست به کار شدم و خمیر از قبل درست کرده خوشگلمو از فریزر در آوردم و شروع کردم به پخت و پز...دستور خمیر رو هم می تونین از مطبخ رویا در بیارین...

برای دیدن پیتزای نهایی برین رو ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...مخاطب خاص دارد:
به قول نانازی:می بینیم که وبلاگمان دارد خیلی ها را می چزاند!!فضولها تعدادشان زیاد شده است!!پس خفه بمیرید ای فضولهای بی مقدار! که حسادت چشم آدمان چشم تنگ را می ترکاند بدجور!!ما این فضولان را می شناسیم و پیشینه شان را هم می دانیم پس بهتر است دهانشان را هر چه زودتر ببندند!!
درخت سبز و شهر باستانی حریره ،هر دو مقابل همدیگه قرار دارن...
کنار درخت سبز یه مجموعه پارک ماننده که برای پیک نیک خوبه...

اینجا رو این تابلو نوشته تاریخچه شو..

برای ادامه عکسها برین رو ادامه مطلب!
ادامه مطلب ...