این فیلم به زیبایی هر چه تمامتر توسط جان مادان ساخته شده و تمام شخصیتها واقعی هستند... ۷ جاییزه آکادمیک از جمله بهترین بازیگر نقش اول زن با بازی درخشان گوینت پالترو جوزف فین انگلیسی الاصل هم در این فیلم خیلی پر شور و حرارت بازی کرده.چون اصالتا" هنرپیشه تاتره نه سینما...ُ رو مال خودش کرده...
فیلم یک اثر کلاسیکه که در مورد چگونگی شکل گرفتن سوژه در ذهن ویلیام شکسپیر نمایشنامه نویس مشهور قرن 17 و نوشتن درامهای برجسته اون شده...شکسپیر از عشق فراری بوده و در حال نوشتن نمایشنامه رومئو و ژولیت بوده که به پیسی و پوچی در نوشتن می رسه اما بعد به دختری از خانواده ثروتمند بر می خوره که می شه نقطه آغاز سوژه هاش و دقیقن همون عشقی که روزی ازش فرار می کرده،می شه سرآغاز شهرت و تحول تو زندگیش...
تو وصف نمی گنجه اگه بگم حس و حال عاشقی این دو نفر چقدر زیبا به تصویر کشیده شده...فقط باید دید...دید و لذت برد از بازیها و چرخش دوربین روی صحنه های به یادموندنی...
یعنی من اساسا" عاشق اون لهجه غلیظ بریتیش گویینت پالترو ئم!!

دلم یه دیوار می خواد !یه دیوار سفید یا دو تا گوش واقعی و یه لبخند پت و پهن که بهش تکیه بدم و اونقدر براش حرف بزنم و بزنم و بزنم که ترک برداره!
هر چند دقیقه یه بار،اون لبخند پت و پهنه رو تحویلم بده و فقط بگه :تو راست می گی!حق با توئه...
راه کار هم ارائه نده ها! فقط با اون دو تا گوش واقعیش به حرفام گوش بده و گوش بده...و آروم اروم تاییدم کنه...
و بعد...اگه زیادی حرف زدم و از دستم خسته شد،بریزه پایین...بشکنه...
...
ضایعاتی جان!چه خوب شد که شب یلدا،روزش،تو را دیدم.و شاید هم چه بد شد که...
30 ام اذر ماه 89،وقتی با سید و دونه کنار عابربانک ایستاده بودیم و من از زور آن زکام مسخره ویروسی که همان پیردختر دوست داشتنی به ما داده است،نه گوشهایم می شنید و نه چشمهایم سویی داشت برای دیدن تویی که دستهای پینه بسته و چرکت را به تیر چراغ برق گرفته بودی و داد می زدی:آقا! آقا کمک! یک آن فکری گنگ در خاطرم نقش بست...نمی دانستم تو برای چه آنقدر ترسیده ای!
وقتی مردی به سمتت دوید و تو را روی زمین خواباند و بعد حمله ات شروع شد و کف به دهان آوردی،فهمیدم صرع داری...
وقتی به سید گفتم:بابا! تورو خدا کمکش کن،اشک در چشمهایم لوله شده بود...
وقتی سرت در میان دستهای پدرم می لرزید،دلم برای پدرم،تو و خودم تنگ شد...
سید،کف دهانت را با دستمال پاک کرد و چند زن،دورت را گرفتند.یکی دستمال برایت آورد و آن یکی زیر سرت چیزی گذاشت...مردی برایت لیوانی اب از بانک آورد...و ان یکی شکلاتی به دهانت گذاشت...
حمله ات کوتاه بود اما با دیدن مظلومیت و بی گناهیت،دل من شکست...بدجوری هم شکست...از دستهای سیاهت،از صورت کثیفت و حتی از موهایی که مانند پرز موکت به هم گوریده شده بود،بدم نیامد!اصلا"!
پدر با تو حرف زد و تو گفتی که بهزیستی برای قرصهایت هزینه می پردازد و تو این بار قرصهایت را نخریده ای چون فقط 20 هزار تومان کم داشتی...برای همین حمله های نانجنس صرع رهایت نمی کنند!
وقتی آن زنک خودخواه در صف عابربانک گفت که این راه جدیدی برای جیب بری ست!،می خواستم آن عابر بانک لعنتی کذایی را با تمام سیمهایش از جا بکنم و بر سرش بکوبم!
به تو کمک کردیم...و ای کاش که می توانستم بیشتر به تو کمک کنم...ای کاش جایی را داشتم تا به تو و امثال تو می دادم تا شبهای سرد زمستانی را در آن بیاسایی...
تو هرگز و هرگز سوژه وبلاگ من نیستی و نخواهی بود!تو یک دردی ضایعاتی!تو یک نقطه ای در این شهر پر دود و آهن که آدمهایش با حرفها و حرکاتشان،هر چیز خوبی را هم می پاشانند!
می دانم که نه قلبی برای عاشق شدن داری و نه حتی چشمی برای دیدن زیباییهای زندگی...تو فارسی وان هم نداری!تو حتی یک دست لباس نو نداری!تو حمام نداری! تو نمی دانی که مزه نان تافتون بهتر است یا سنگک! تو...
ظهر که به خانه آمدم،های های گریستم...با خدا دعوا کردم!دعوایی سخت که اگر با پدرم اینگونه دعوا کرده بودم،مرا سه سوته از خانه بیرون انداخته بود!به خدا گفتم:تو مگر خدای او نبودی؟تو فقط خدای مرفهان بی دردی؟تو فقط خدای آن مرد کت و شلوار پوشیده،بینوه سواری؟چرا؟چرا اینقدر بی رحمی ای خدای من؟مگر تو خود او را نیافریده ای که اینگونه،به خاک سیاه نشانده ای اش؟چرا شغل او باید جمع کردن ضایعات از میان آشغالها برای شهرداری باشد؟تو فقط خدای خوبهایی؟نه؟
می دانی ضایعاتی؟ پس از مهمانی شب یلدا و ماهی خوران چه شد؟از خودم و از خانه و لوازم لوکسی که ساعتها برای خریدنشان،وقت صرف کرده بودم،به واقع متنفر شدم...و فکری که چندی ست به ذهن خواهرم افتاده،در من هم تقویت شد...و من از روز پیش برای انجام کاری مصمم تر شدم!می دانی که من امسال شب یلدا را تا به آخر گریستم؟از صبحش یک بغض خیکی به اندازه یک پرتغال در گلو داشتم...بغضی که با سوال پیچ کردنهای ابو در تختخواب،به یکباره شکست و صدای شکستنش تا اوج آسمانها هم رفت...
دلم می خواست شب طولانی یلدا با رویایی خوش سپری شود...با خوابی که تو در آن به خوشبختی رسیده ای...اما...
پینوشت:البته مثل اینکه اینجا من اول شده بودم و یه هو یه شبه رایها رو برگردوندن!!!
زنجبیل و نانازی جونم تبریک...
از تمام اون 66 نفری که به من رای دادن،مخصوصن خورشیدک،دخملی جون،گوشی و جرقه،بهاره دوست جون،بانوی عزیزم،خانوم خانوما،روژین،ساینا،من جونم،سایه خوشگلم،دکتر دلژین عزیزم،کاغذ سیاه،فندق خانومی،می می جونم،روشن خانوم ،جوجو خانوم،آمارین عزیز،کوسه جنوب و تمام اون کسایی که ناشناس بودن،بالاخص اون وبلاگی که هدرش یه طرح فانتزی از ساختمونای بلند داره،تشکر می کنم و دوستشون دارم...پاینده باشین...
بعدن نوشت:محزون خان! دست شما درد نکنه...به خاطر اون کتاب هدیه که سالها بود می خواستم بخونمش و کار قشنگی که کردین...باز هم ممنون...
هیچی دیگه! رای گیری ادامه داره و تا ساعت 12 امشب تموم می شه...
یعنی ساعت 12 امشب،همه طلسما باطل می شه...فقط بشتابید و بشتابید...
تشکر ویژه: دوس جون! به خاطر همه چیز دستت در نکنه...همه چیز عالی بود و اون شب من حسابی خوردم و خیلی به من و ابو خوش گذشت...می دونم که فقط به خاطر اینکه کاتج پای خیلی دوس دارم،برام درست کرده بودی...چه خوب یادت مونده بود...
اون کادوی خوشگلی هم که دادی رو ،چیدم رو اپن آشپزخونه...خیلی شیک شده بود...دستت درد نکنه...
می دونی از چی خونه ت خوشم اومد؟از پنجره های آشپزخونه ت...
بدون شرح!
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!

و من به شخصه در بخش برترین وبلاگ پدیده فصل از میثمک حمایت می کنم!!البته با احترام به بی پدر خودشیفته که خیلی هم دوسش دارم...!پستهای میثمک جالب و سرشار از انرژیه...و تو هر پستش یه عکس مربوط هم می زاره...یه انتخابات فصلی نسوان نویسی راه انداخته بود که عالی بود اما منو از قلم انداخته بود که نزدیک بود...
همین الان نوشت:والا نمی دونستم کاغذ سیاه م از من حمایت کرده!! بابا ایول! دستشون درد نکنه...
این خلال دندون هم حسابی منو شرمنده کرده....
دکتر دلژین نازنینم! واقعن نمی دونم چی بگم به خدا!خیلی گٌلی...خیلی...
خورشید!!بهاره، ساینا ،گوشی،دخملی،من جونم!خلاصه بر و بچز بشتابید که رای گیری تموم شد!!هر کدوم باید 10 تا رای بدیناااااااا!من نمی دونم...می می خانوم!نمی تونی قصر در بریا!
و این هم لینک رای گیری!آدرس ایمیل یا آدرس وبلاگ فراموش نشه وگرنه رایتون می سوزه!
پلهای مدیسون کانتی ساخته کلینت ایستوود هنرپیشه نقشهای وسترن در سالهای دور ،از روی رمانی به همین نام،در سال 1995،توجه خیلی ها رو به علایق و زندگی زنان میانسال جلب کرد.زنان به اصطلاح پدسی ای که چون کمی از سن و سالشون گذشته و دیگه شادابی گذشته رو ندارن و تو روزمرگی وحشتناکی غرق شدن و فداکاری برای فرزند و همسرجز قاموس همیشگی زندگیشون شده...
انتخاب درست و به جای کلینت ایستوود در نقش اصلی مرد و مریل استریپ در نقش اصلی زن،باعث به وجود اومدن درخشانترین فیلم دهه 90 شده...
داستان در حومه شهر لوای ایتالیا در مزرعه ای خلوت و تقریبن دور افتاده اتفاق می افته و زنی که در آستانه 50 سالگیه،و حس می کنه دیگه برای شوهرش جذاب نیست،گرفتار عشقی پرشور و حرارت می شه که تمام حسهای مرده و خفته شو در یک آن بیدار می کنه و در طول چند روز،به اندازه تمام عمرش زندگی می کنه...
دیدنش رو به همه توصیه می کنم...سبک و ژانر جدیدیه و خیلی بیدار کننده س...

ای کاش تمام روزهای عمرم را به تو می بخشیدم ....
به تویی که صدای بارانت،کودکی من در پشت شیشه هاست...
پدربزرگ...دو سال از روزی که تو را در تابوتی بزرگ در کنار مادربزرگ به خاک سپردیم،می گذرد...دو سال از آن شب که یلدای طولانیت به صبح رهایی رسید،می گذرد...
هنوز عطر پیراهن سورمه ای رنگت در اتاق کودکیهایم پیچیده...
روحت شاد...
ممنون می شم اگه هر کی گذری رد می شه،یه فاتحه براش بخونه...
اینا لینک مطالبیه که تو گذشته ها براش نوشتم و سر خاکش خوندم...
از جمعه شب همین هفته رای گیری برای معرفی وبلاگهای برتر شروع می شه دوستان و تا یکشنبه شب ادامه داره...
عطربرنج هم تو برترین وبلاگ روزانه نویس کاندید شده !اگه دوس داشتید رای بدید دوس جونا حتمن حتمن باید با ذکر آیتم و اسم وبلاگم رای رو بنویسید جیگر میگرا!!وگرنه رایتون می سوزه!
مثلن اینطوری:
در بخش برترین وبلاگ روزانه نویس:وبلاگ عطربرنج!
خوب...چی؟به شما چه؟به شما اتفاقن خیلی چه! چون می تونین به این لینک(وب گپ) برین و به وبلاگ عطر برنج رای بدید!!
جون من!!چی؟چند بار به من رای بدید؟هاین؟خوب رای ندین...چی؟می خواین جز منو در بیارین!اشکالی نداره!شما هر جوری که دوس داری رای نده! اما من همه جوره خواننده هامو دوس دارم!
چی؟دارم پاچه خاری می کنم واسه رای گیری!! نه بابا! نه به خدا...کلن اگه یه روز اینجا نیام می پوسم...
اینجا ...
همونجاییه که من همیشه براش می خونم:
کودکیهای من است عطر برنج ...
همه رویای من است این گوشه دنج...
گر آمدی و من نبودم روزی...
باشد که یادگاری بشود عطر برنج
دوستون دارم به خدا!!!(آیکون یه مموی پاچه خار که خیلی دوستتون داره !!)
ای خاک بر سر ما کنند!!ای خاک عالم مشت مشت بر سر این...لا اله الی الله!!!
می دانید چرا؟چون من هر روز صبح خوروس خوان،که با خودرویمان از میان فرحزاد رد می شوم،جماعتی بدبخت و گیس بریده و لهیده شده و ریش- تا- زانو،را می بینم که با صورتهایی چرک وبدنهای پر خارش و موهایی که شپشها در آن بدمینتون بازی می کنند،در حال رفت و آمد و عملهای شنیع از نوع غیربهداشتی(!!) در این مکان می باشند و خدا می داند شب را در کدام سوراخی صبح کرده اند!!اگر اروپاییها انواع و اقسام معتاد و کراکی و ایدزی دارند،حداقل این فلک زدگان بی هویت را در جایی مانند هتل اسکان می دهند تا دیگر وت و ولو نباشند و از این محله به آن محله کوچ نکنند و دل ملت را نلرزانند!!
سر چهارراهها که پشت چراغ قرمز،توقف می کنیم،بچه های خیابانی(رو به ازدیاد) را مشاهده می کنیم که با صورتهای مات و بی رنگ و ا..ن دماغی(!!) و با کوله هایی بر پشت که معلوم نیست چرا اینقدر سبک است و اصلا" چیزی در آنها هست یا نه!! ،از شانه ما سواریها آویزان می شوند و با رقت التماس می کنند که شاخه گلی،تکه فالی یا پوست زرد شده پوسیده آدامسی را به ریش ما ببندند...
دیدن زنانی که چشمانشان از سنگینی ریمل و خط چشم باز نمی شود و هر روز و هر شب ،برای به حراج گذاشتن زنیت و آبرویشان،با مبلغی ناچیز،راضی به انجام هرکاری که حتی تصورش حالت را به همی زند،می شوند،دلمان را به درد می آورد و پنجه بر اعصابمان می کشد...
دیدن برنامه پر افتخار شوک!!از تلویزیونی که این روزها حتی به خودمان زحمت نمی دهیم آنتنش را تنظیم کنیم، و مفتخر است فیلم بانک زنی ژان گولری به سبک هالی وودی و کیف قاپی دزدان را که در دوربین مدار بسته بانکها ضبط شده است،در ثانیه ای به نمایش گذارده است،خون به دلمان می کند!! ای بیچاره ها نشان دادن آدم ربایی هم مگر افتخار است؟بروید یک فکری به حال این دزدان بکنید که هر روز از تعدادشان کم نمی شود،هیچ!!!بلکه مثل کًپًک در هر سوراخ راکد مانده ای برای خود کلونی درست می کنند!
با آگاهی از برداشتن یا*را*نه هایی که حق ماست و به دلیل لجبازیها و چیز کلک بازیها با شرق و غرب،آن را بر ما حرام کرده اند،مغزمان درد می گیرد...دیگر نان و ماست هم نمی توانیم بخوریم به سلامتی!باید با کورسوی چراغ پیه سوزی که از عهد قاجار برایمان به یادگار مانده است،مشق بنویسیم!!ایول!دستشان درد نکند!!خوب چوب را در.... ملت کرده اند!! به به!
آخر مخمان می سوزد وقتی می بینیم با این دفترچه بیمه پت و پاره بیشتر از یک قرص سرماخوردگی به ما نمی دهند!!!و عین چک برگشتی هیچ درمانگاهی قبولش نمی کند!!
آنوقت است که دلمان می خواهد از
این دیار بر باد رفته که کودکان و زنان خیابانی اش مانند تک سلولی هر روز
تکثیر می شوند،برای همیشه به شهر آرزوها (نشد به کره جنوبی
)سفر کنیم...
بازهم ای خاک!!!
پینوشت:ازین به بعد بدون سانسور می نویسیم!!چون می خواهیم حق مطلب را همچین خوب!!ادا کرده باشیم...اعصاب هم نداریم...
تا اونجایی که من می دونم،این غذا جنوبیه...حالا اگه کس دیگه ای اعتقاد داره مال شمال یا شرق و غرب ایرانه،من دیگه نمی دونم...از لینک یا جای خاصی هم برنداشتم!
مثل کشک بادمجون درست می شه...!اول یه پیاز داغ می کنیم و بعد کدوهای حلقه حلقه شده اضافه می شه که باید با اب جوش بپزه تا له بشه.بعدشم کمی کشک اضافه می شه تا دوباره بجوشه و به خورد کدوها بره...
می تونین با نعنا داغ یا شوید تزیینش کنین...از ادویه ها میتونین زردچوبه و پودر سیر و ادویه هفت قلم استفاده کنین...
هم رژیمیه هم خوشمزه....
بفرمایین کشک کدو...

همین الان نوشت:هر چیزی یه تاریخ مصرفی داره!الانم تاریخ مصرف اون پست رمزی من تموم شده به خدا!هر چی هم که توش بودُ منهدم شده!فداتون برم(!!!) خواهشا؛ دیگه سعی نکنید رمزشو بشکونین...چون شکسته نمی شه!افتاد الان؟