اینبار اگه گفتین ما عازم کجا بودیم؟چی؟بلندتر!بلندتر!آره دیگه شمال...
هوا عالی بود...صبحها ملایم و شبها سرد...
رفتنه هی همه مار و ترسوندن که آی ترافیکه! آی ترافیکه!اما ما زیاد جدی نگرفتیم و البته ترافیک هم مارو زیاد جدی نگرفت و خوشبختانه هراز خلوت بود...اما پاهامون ماکت شد تا اونجا رسیدیم از بس که این نوش نوش وول خورد!!
یه فعالیت خوب دیگه ای هم کردیم!تو اسکله آرین،بیلیارد یاد گرفتیم ویه دست ابو رو بردیم!!!
دفه های قبل، عین بز وای میستادیم فقط ابو و حامی و بقیه رو نگاه می کردیم!دیگه این دفه آستینا رو بالا زدیم و یاد گرفتیم!
یه تفریح جالب توجه حسابی داشتیم...اونم پیاده روی تا دل جنگل نور بود!اگه یادتون نرفته باشه و جنگل نور رفته باشین،اونطرف میدونگاهیش یه راه جاده نسبتا" باریک و پر از دست انداز داره که اطرافش یه جنگل بکره!
ما دقیقن از ساعت 3 بعدازظهر تا 4/5 که نزدیک غروب باشه تا دل جنگل،پیش رفتیم طوری که دیگه جاده محو شد و فقط صدای جنگل و پرنده ها و بعضا" صدای شغال می اومد...!شغال جثه ش اندازه گربه ست و صداش مثل ناله زنه و اکثرا" قبل اذان صبح و مغرب،دسته جمعی زوزه می کشن به سلامتی!
خلاصه یه بساطی داشتیم واسه خودمون!جنگلو با شاخه درخت،علامتگذاری کرده بودیم که مثلا" گم نشیم...اما همه جاش شبیه هم بود...دیگه با جیغ جیغای من و قایم شدن پشت درخت،ابو خان رضایت داد،که قبل از تاریک شدن هوا برگریم تو جاده...
آرامش این سفر،بیشتر از سفرهای دیگه بود...چون به منبع آرامش و طبیعت بکر رسیده بودیم...
این تصویر آسمون وانیلی رویانه با یه دسته پرنده زیبای سیاه بال...

برای دیدن یک دو جین عکس از جنگل زیبا هنگام غروب پاییز بدون شرح که آدم تو زیباییش غرق می شه،برین رو ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...به شدت یه حس زمستونی و یخ و برفی دارم که جز با نوشت خالی نمی شه...مثل وقتایی که می ری اون بالای کوه پر برف و عینکتو میزنی بالا سرتو بعد سر می خوری پایین...
یعنی الان من دارم از حرف می ترکم!!!اما اینجا نمی نویسم....می نویسم رو کاغذ سفید وورد تا بشه یه قصه جدید...بشه یه شروع...یه آغاز تا پروانه شدن...
ساعت 7 صبح،وقتی ماشین سفید رنگ نگه داشت و دخترک از اون پیاده شد تا بره تو ساختمون قرمز سفید و یه روز دیگه رو شروع کنه،ناخودآگاه نگاهش افتاد به یه پیرزن کوچولو که لای لباسای کلفت و روسری ضخیم کلیبس خورده ش پیچیده شده بود و دسته ساک خرید حجیمی تو دستش بود....طفلی بد جایی وایستاده بود!هیچ کس سوارش نمی کرد...هر چی برای این ماشین و اون ماشین،دست تکون می داد،کسی نگه نمی داشت...آخه 7 صبح همه عجله دارن که زودتر برن سر کار و کسی انگار یه پیرزنو سر خروجی اوتوبان نمی دید یا سعی می کرد نبینتش...
دخترک اول مردد بود اما بعد مطمئن شد...
به طرف ماشین شوهرش رفت و گفت:می تونی اون خانومو برسونی...؟شوهر مکثی کرد و بعد گفت:آخه کار دارم...دیرم می شه!شرکت جلسه داریم...
دخترک لبهاش رو جمع کرد و دوباره به پیرزن ریزه اندام نگاه کرد که حالا روی ساک خریدش نشسته بود و پاهاشو می مالید...سری تکون داد و یک لحظه یاد مادربزرگش افتاد که بیرون از این شهر،خواب بود و خواب بهشتو می دید...یه بهشت بزرگ با یک عالمه انار درشت و قرمز...
شوهر،نگاه دخترک رو دنبال کرد و چیزی تو ذهنش درخشید....
چند دقیقه بعد پیرزن سوار ماشین سفیدرنگ شده بود و یه لبخند آروم رو لباش نشسته بود...انگاری قلبش گرم شده بود و دیگه زانوهاش گٍزگٍز نمی کرد...
...

پنجره ها رو ببندین!!!!!!
باز نکنین ها!فک نکنین الان دیگه مه چی رله شده و هوا خوب شده...این بارون چند قطره ای که اومد،بارون اسیدیه!اصلا" امروز می گفتن،از خونه بیرون نیاین...چون وقتی بارون چند قطره رو این هوا می باره،اسیدیه و خطرناکتره و سطح آلودگی بیشتر و بیشتر به زمین نزدیک می شه...
پس پنجره ها رو ببندین که بیشتر از این ریه هامون خراب نشه و پس فردا که پا به سن گذاشتیم،حداقل بتونیم اون یه ریزه هوا رو از ریه هامون بریزیم بیرون و مثل آدم نفس بکشیم...
وقتی ساعت ۴ بعدازظهرُ سلانه سلانه از ساختمون محل کارت که تو یه بولوار خزون زده جاخوش کرده بیرون می زنیُ و اولین چیزی که به چشمت می خوره یه درخت جوون با برگهای خیس و زرد و سبز باشهُ چه حسی بهت دست می ده؟
من باشمُ خیلی سریع خودمو به درخت می رسونمُ و اول برگهاشو بو می کشم...عطر برگهای چنارو می شناسم...این عطر از بچگی با من بوده...وقتی شروع می کنم به کندنشونُ از خوشحالی تو دلم غنج می زنم...نگاه متعجب عابرهایی که رد می شن و گاهی با پوزخند و یا یه لبخندُ قاطی می شن رو جدی نمی گیرم و هی می کنم...هی برگهای خوش فرم و بزرگ و خوشرنگ رو از شاخه جدا می کنم...
بعد چند دقیقهُ یه بغل برگ خوشرنگ دارم با تصویر خورشیدی که رو به رومُ انتهای پیاده رویی که به خیابون اصلیُ ختم می شهُ ُ داره به خون می شینه و آروم آروم می ره تا پشت کوههای بلند افق بخوابه...
....
حالا برگهای شسته شدهُ رو جلوی چشمام گذاشتم ونگاهشون می کنم...وقتی که خشک شدنُ می زارمشون زیر شیشه میز وسط پذیرایی...
وقت خوردن چایی و نگاه کردن سریال جون جونیمُ منظره ش چشممو نوازش می کنه...همراه با بخار ملایم چایی هل دارُ بهشون خیر ه می شم و با خودم فکر می کنم:
انگاری پاییز و آوردم زیر میز....

پینوشت: دوس جون!خیلی خوش گذشت و مستفیض شدیم از قورمه سبزی و دلمه کلم و برگ موی ۵ شنبه!همه چی عالی بود...دستت درد نکنه!گیتی باید عکسی رو که از میز شامت گرفته بهم بده تا اینجا آپلودش کنم...اگه یه کدومتون از اون جمع دیگه ننویسینُ من افسردگی می گیرم ها!گفته باشمممممممممممممممم!اهه!
یه چی بگم هلی؟؟خیلی لاغر شده بودی!
خوب بریم سر اصل مطلب که همون معرفی فیلم هفته ست!!
الان که می خوام براتون از فیلم "گرگ و میش" بگم،ذوقم داره می ترکه!
این فیلم بر اساس 4 جلد از سری رمانهای معروف و پرفروش،نوشته استفانی مٍیٍر ه...4 قسمت اون،به کارگردانی کاترین هاردویک تو سالهای 2007 و 2008 ساخته شده و جلد پنجم این رمان هم داره نوشته می شه...
رابرت پتینسون انگلیسی الاصل 23 ساله نقش ادوارد رو بازی می کنه و کریستن استوارت 20 ساله،نقش ایزابلا رو.
خداییش رابرت قویتر بازی می کنه و نقش و صورتش اساطیریه!اصولا" انگلیسی ها بازیگرای قًدًری هستن چون تاتر بازی می کنن و می دونین که تجربه صحنه قدرت بازیگری رو بالا می بره و تقویت می کنه...هنرپیشه نقش ایزابل،روون بازی می کنه اما چون یه حالت همیشه اسپورت داره و یه کمی هم صدا و حرکاتش پسرونه ست،و خیلی شیک و ملوس نیست...یه کم تو ذوق می زنه! معلومه تازه کاره...اما به شکل و شمایل ادوارد می آد...
یعنی من عاشق اون صحنه هاییم که ادوارد،بلا رو از تو کوچه خیابون و دار و درخت و سنگ و صخره جمع می کنه...
اینقذه فیلم خوچگل می شه وقتی سوپرمن بازی در می آره!کلن سوپر من از نوع کلاسیک و خون آشامش واقعا" هیجان انگیزه!!
اگه از یه دید دیگه به این فیلم نگاه کنین،متوجه می شین،انسان بودن چقدر مهمه و همه موجودات از جمله موجودات انسان نما برای تصاحب قلب یه انسان معمولی چقدر مشتاق و حریصن...و این خود انسانهان که بعضی وقتا قدر وجودشونو نمی دونن!
همین امسال تو دوبی از رمان اول این فیلم ،در عرض یه هفته 100 هزار نسخه به فروش رفته!و فیلمشم که معلومه...جز پرفروشترین هاست...این نشون می ده که هنوز ژانر داستانهای رمانس قوی و کلاسیک، همه جای دنیا طرفدار داره و کمتر کسی اول سراغ بزن بزن و اکشن می ره...
توصیه می کنم،اگه ندیدین،اینو به لیست فیلمای خیلی خوب اضافه کنین و از دستش ندین!
گرگ و میش: قسمت اول

برای دیدن بقیه قسمتها برین رو ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...ای خدا قهر نکن!تو رو به خودت قسم با ما تهرونیا قهر نکن!
یه بارونی ،برفی چیزی بفرست تا این دیو سیاه آلودگی دست از سر شهرمون برداره...الان 30 روزه که باز هوای تهرون وارونه شده...پر از آلودگی شده...30 روزه که تو هشداره!
همه تنگی نفس گرفتن...همه مریض شدن...
ای خدا...اگه بارون نمی فرستی،بادو بفرست...!یه ذره بوزه،حداقل این خارو خاشاکو جارو کنه تا تو حلق ما نره و سرطانیمون کنه!!به فرشته هات قسم،از خیر آدم برفی درست کردنم،گذشتیم...از خیر اسکی و سورتمه سواریم گذشتیم...
به تو قسم خفه شدیم!هوا سنگینه...شنیدی هواشناسی گفت درصد مونواکسید کربن تو هوا به 65 رسیده!مونواکسید کربن یه گاز بی رنگ بی بوئه که آدم می کشه!!
چند سال پیش این موقع،تا کله مون برف اومده بود و ما چند روز تعطیل بودم...یادته؟یادته نمی تونستیم ماشینو از پارکینگ بیاریم بیرون؟آخه من عاشق برفم...برفی که پشت پنجره بخارآلود بباره و من وقتی پرده رو کنار می زنم،بتونم دونه های ظریف و ملوسشو تماشا کنم و غرق رویا و قصه بشم...بشم شاهزاده خانوم یه قصر برفی...بشم عروس برف...
اگه یکی دیگه خره! یکی دیگه مملکتو ترکونده!! به ما چه مربوطه آخه؟ما که نباید تقاص اونو پس بدیم!
قربون قدمت!قربون اون دستای مهربونت...یه فوتی بکن بزار باد بیاد...بارون بیاد...برف بیاد...
قول دادیا!قولٍ قول...
پس تا شب یلدا منتظرم...
ببینم اصلا" وبلاگ منو می خونی؟یا سایلنت می آی و سایلنت می ری؟اصلا" می دونی من وبلاگ دارم؟آره؟

دلم نمی خواد تو وبلاگم،که مامن آرامشه واسم،همچین بحث جنجالی رو راه بندازم اما چند روز پیش،از فندق یه پستی خوندم که در مورد همین اتفاقات اخیر مربوط به لاله و شهلا بود و حیفم اومد در موردش ننویسم!
دلم می خواد نظر خواننده ها رو بدونم!پس جرات و حوصله داشته باشین و نظر بدین....همین!
برای بقیه ش برین رو ادامه مطلب
ادامه مطلب ...این دو تا عکس رو به فاصله یه روز از منظره رو به روی پنجره آشپزخونه م گرفتم...
چیه؟خوب منظره شو دوس می دارم...
عاشق طلوع آفتاب،کوه و صدای گنجیشکاشم...
خوب چی کار کنم؟دوس ندارم از روزمرگی بنویسم و هی آه و ناله کنم و زمین و زمانو به هم بدوزم...دوس دارم بیشتر شادیهامو قسمت کنم...
روز بارونی و مه گرفته...

فردای همون روز خاکستری...
