عطــــــــــــربرنــــــــــــج
عطــــــــــــربرنــــــــــــج

عطــــــــــــربرنــــــــــــج

دنتری لاکد!!

نمی دونم این چه مرضیه که اون موقعهایی که باید حرف بزنم و رودربایستی رو کنار بزارم زبونم چوب می شه و قفل می کنه!نمی دونم چرا جایی که لازمه خواسته مو بگم و ازش نگذرم می شم عینهو یه مجسمه و یه کلمه حرف از اون زبونم بیرون نمی چکه!!

جاهای دیگه خوب بلبلی می کنم ها!!همچین حرف می زنم که طرف می گه ایول!! این ازون احقاق حقوق بکن هاست! واسه این و اون هم خوب نسخه می پیچم و هم خوب راه حل ارائه می دم...

روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب ...

حتی نگاه دزدکی حنا...

وقتی بهم گفت قلمت خوبه و استعدادشو داری،خیلی انرژی گرفتم...چند وقت بعدش وقتی ایمیل زد که نوشته جدید تو هم برای بار دوم چاپ شده و از کتاب توی جشنواره رونمایی شده،انگاری رو ابرها بودم...

حالا اون کتاب اینجاست...توی دستای من...پشت سیم چین و گوجه فرنگی و نی لبک چوپان عاشق...کنار نوشته های دکتر پارسا ،پشت صفحه ها و خطوط "حتی نگاه دزدکی حنا"...

نقطه عطف زندگی که می گن همینه...همین...اینو یادتون هست؟

ممنونم نسرین جان!

چشمهایش...

وقتی برای اولین بار دیدمش،چشمانش آنقدر به دلم نشست که آرزو کردم : ای کاش چشمانی به رنگ او داشتم...چشمانی گس به رنگ زندگی...

چشمانی خاکستری و سبز و آسمانی در هاله ای از اشک و خون و غبار.چشمانی پاک که آرامش از آن سرریز بود و گنجشکها برای پرواز در آن خیره می شدند.

آن روزها نمی دانستم که صاحب این چشمها دخترکی شهرستانی ست که با هزاران امید و آرزو پا به خاک این شهر دود آلود گذارده است و یکه و تنها با دستانی سبز می خواهد آشیانه اش را روی برگهای چنار و افرا بنا کند.با خودم فکر می کردم چقدر آزاد است که شاغل نیست و روزها برای خودش در خانه می چرخد و بعدازظهرها با شوهرش در شهر گشت می زنند و خوش می گذرانند.

اما...

برای بقیه ش برین رو ادامه مطلب...

ادامه مطلب ...

The Lake House

می بینم که همه منتظرن تا فیلم هفته رو بهشون معرفی کنم...

اسم فیلم امروز،خانه ای روی دریاچه ست...و محصول سال 2000 هالیووده.کارگردانش آلیاندرو آگرستی ه.

عقش منم معرف حضورتون هست دیگه!کیانو ریوز!! بازیگر نقش اصلیه و سندرا بولاک نقش مقابلش رو بازی می کنه.فیلم داستان یک عشق لطیف و دورادوره که با فاصله زمانی 2 سال اتفاق می افته.

الکس و کیت در دو نقطه مختلف زمان زندگی می کنن.یکی در سال 2004 و دیگری در سال 200۶.و به واسطه نامه هایی که تو صندوق پستی خانه روی دریاچه می زارن،از حال همدیگه با خبر می شن.و جالب اینجاست که باید 2 سال صبر کنن تا همدیگه رو ببینن.و این دومین فیلمیه که بولاک و ریوز بعد فیلم سرعت توش باهم بازی می کنن.

فیلم روند عاشقانه و آرومی داره و بیننده مسحور می کنه.توصیه م اینه که تو این روزای بهاری ببینینش و از دیدنش لذت ببرید.

آش شله قلمکار

والا این آش یکی از آشهای سنتیه که به هر کی می گفتم درست کردنشو یادم بده ُ یا منو می پیچوند یا می گفت کار تو نیست!لم داره...

جمعه هفته پیش تو نت یه چرخی زدم و دستورشو از اینجا در آوردم.

بلافاصله نخود و لوبیای آب پز شده رو از تو فریزر بیرون کشیدم وخیلی غیر حرفه ای شروع به پخت و پز کردم .

خداییش تا وقتی که به دستورش عمل کردم همه چیز عالی از آب در اومد و آش حسابی کش دار و غلیظ شد.

فقط آب گوشت یادتون نره.اگه آب آشتون حین پختن کم شد آب و عصاره گوشت اضافه کنین نه آب خالی! چون غلظت و مزه آش رو به هم می زنه.

برای دیدن آش لذیذ رو ادامه مطلب کلیک کنین...


ادامه مطلب ...

بامداد خمار...

این روزها هوا هم انگار کمی خمار است...

پیش چشمانت مست است لبخند درخت...

تا چشمانت را می بندی ُ  خود به خود عاشقت می کند عطر پیچ امین الدوله...

حتی اگر در گذشته های دور  چندین بار عاشقی را آزموده باشی...

تو انگار کن که می دانی...

اردیبهشت بهشت است بهشت...

سفری به قلب باغ کاغذی(نمایشگاه کتاب 90)

خوب از کجا شروع کنم؟

بزار ببینم!...امممم...

از ۷ صبح شروع می کنم که دوست جون و شوهرش قرار بود بیان دنبالم و به همراه همدیگه کرکره نمایشگاهو بکشیم بالا تا بپریم وسط باغ کاغذی و مقادیر متنابهی پول بی زبونو روونه جیب انتشاراتیا بکنیم!!

خداییش کی گفته ملت کتابخون نیستن؟؟نه تورو قرآن!!کی گفته کار و بار کتاب و انتشاراتیا کساده و هیچ کس پای کتاب و کاغذ پول نمی ده؟؟هاین؟؟هر کی گفته جوک گفته!!

من سند و عکس دارم که از ساعت ۱۱ صبح به بعد تو نمایشگاه کتاب امسال جای سوزن انداختن نبود!‌حتی اون غرفه های ضعیف که هیچ کس نگاهشون نمی کنه و شوت ملخ می زنن ُ پر از آدم بود و ملت کیسه کیسه ازشون کتاب می خریدن!

تازه دم سردر غرفه علی بودیم که دو تا دختر دانشجوی شیک و پیک و خوشگل بدتر از من و دوست جون خوره کتاب بودن!!رو هر رمانی دست می زاشتیم خونده بودن...دیگه جوری شده بود که اونا به ما مشاوره می دادن...

برای بقیه گزارش رو ادامه مطلب کلیلک کنین....

ادامه مطلب ...

The Reader

فیلم کتاب*خ*وان بینظیره چون به دست یه کارگردان ماهر و بینظیرتر ساخته شده به نام استفان دالدری ،و محصول سال 2008 ه.

چند جایزه اسکار برده و به خاطر متفاوت بودن و تم جدیدی که داره،جوایز متعددی برده.برونو گنز نقش پسر بچه 16 ساله ای رو بازی می کنه که در عنفوان جوانی و تحت احساسات شدید و غلیظ نوجوونی به زن جوانی بر می خوره که زیباست و جذبه خاصی تو رفتار و نگاهشه...

نقش زن جوون 35 ساله رو کیت وینسلت معروف که چهره کلاسیک و خوشگلش زبانزد اهل هالی ووده بازی می کنه...

تم داستان فیلم،هم عشقیه و هم نیست...بیشتر تلخه!و به موشکافی فاجعه ای می پردازه که بعد از جنگ جهانی دوم به دست نازیها در آلمان اتفاق می افتاده و صدها زن یهودی در کلیسایی زندانی و سوزانده می شن...

توصیه من اینه که اول در مورد این فیلم تحقیق کنین و بعد ببینینش...بعضی وقتا خوبه آدم یه کم از تاریخ آلمان و اینکه چرا هیتلر یهودی ستیز بوده،بدونه...

کتاب نوشت:فردا دارم می رم به قلب باغ کاغذی!هوراااااااااااااااااا!یعنی فقط دلم می خواد وسط اون همه کتاب و رمان و نویسنده؛غلت بزنم و برقصم و برقصم...منتظر یه لیست خفن و گزارش خفنتر از نمایشگاه کتاب امسال باشین!!

حجم عشق(شاید به درد خیلی از مجردا بخوره!!)

در پی پست پایین می خوام یه چیزایی رو از تجارب شخصی خودم بهش اضافه کنم...

اینا نظر شخصی منه...هر کسی هم قبول نداره نظرش محترمه و به جای خود...

اول اینکه عشق لازمه شروع یه زندگی مشترکه! باید دوست داشته باشی تا بتونی تحمل کنی...

به نظر من عشق و عاشق شدن هر کدوم یه نُرم و حجمی دارم که باید رعایت بشه...البته می دونم که عاشقی حد و مرز نداره و طرفی که تو عشق کسی غرق می شه ُ کنترلش رو از دست می ده و از هر فرصتی برای بافتن رویا استفاده می کنه و همه چیزش تو معشوق خلاصه می شه...اما حجم عشق نباید اونقدر زیاد باشه که تمام وجودتو بگیره و قدرت تصمیم گیری رو ازت سلب کنه.

چه بسا تو اون لحظه که مستاصلی و عاشق اگه کنترل روی حجم عشقت نداشته باشی و رفتاری ازت سر بزنه که بعدها با فکر کردن بهش غرورتو بشکنه و یه چوب بشه تو سرت ُچیزی جز پشیمونی سراغت نمی آد و همیشه تو حسرت انجام یه رفتار مناسب تو اون برهه از زمان می سوزی.

همیشه باید معقول رفتار کرد...حتی تو شرایط بحرانی!چون بعدها که زندگیتو مرور می کنی ُ عذاب وجدان سراغت نیاد و انگشت حسرت به دندون نگزی!

برای بقیه مطلب روی بقیه ش کلیک کنین....

ادامه مطلب ...

نیلوفرانه...و تبریک!

عزیز دلم...من خیلی شرمنده م که به خاطر مشغولیت ذهنی و مشغله کاری اون پستت رو دیر دیدم...

چون نمی تونستم برات نظر بزارم و نظرم رو ثبت نمی کردُ برات تو ادامه مطلب یه چیزی نوشتم که بخونیش خانومی...

پینوشت:مخاطب خیلی خاص دارد...

پینوشت۲:شاید به کار خیلی از نامزدا و دخترای در شرف ازدواج هم بیاد...

ادامه مطلب ...