خوب خوب...چه خبرا؟
حال دارین یه آهنگ خوشگل گوش بدین؟؟خیلیا نمی تونن از اینجا دانلودش کنن،اما من از رو نمی رم...بازم برای این هوای بهاری،واسه اینکه همچین روحتون قلنبه شاد بشه،این آهنگا رو می زارم واسه دانلود...
امیر تتلو: یکی بهش زنگ بزنه
ایمی روسوم: Being too long (خیلی زیباست...ووکال می خونه و حس بهاری داره...)
25th band: از من نگذر....

ابو زیاد کوکو دوست نداره...اما وقتی براش کیک ژامبونو درست کردم...خیلی خوشش اومد و برد محل کارش و اونجا همه ریخته بودن سرش و هر کی یه برش ازش برداشته بود...طوری که چیزی برای ابو نمونده بود...
دستور این کیکو از مامی سایت یعنی این لینک در آوردم...خیلی هم ساده ست و سریع آماده می شه! از پنیر پیتزا هم می تونین برای درست کردن سسش استفاده کنی چون مزه شو عالی می کنه...نوش جونتون!
پینوشت:نوش نوش جونم!خواهر گلم...می دونم که همیشه اینجا رو می خونی...به خاطر همه چیز ممنون..!مثل بچگی هامون دوست دارم...انگار دیروز بود که با هم تو حیاط خونه دونه بزرگ،روی کاشیهای نمدار و خوشبوی تابستونی می دوئیدیم و آلبالو می خوردیم و فرزوزو رو اسگٌل می کردیم...!یاد بچگی هامون شاد...تو هنوزم برای من همون نوش نوش کوچولویی که باید ساندویچ رو تیکه تیکه کنم و دهنش بزارم...

برای دیدن کیک نهایی برین رو ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...فیلم استعداد یا همون گیفت،رو بیلی باب ترونتون(شوهر سابق آنجلینا جولی) با الهام از تجربه های شخصی مادرش نوشته و توسط سام ریمی در سال 2000 کارگردانی شده.
نقش آفرینان این فیلم،کیت بلانشت،کیانو ریوز جون(!!)، و هیلاری سوآنک و کیتی هولمز(زن فعلی تام کروز) هستن که هر کدوم به جز کیت بلانشت که هنرپیشه نقش اصلیه،نقشهای کوچیکی دارند.
داستانش بسیار تاثیرگذار و البته کمی ترسناکه.در مورد یک زن میانساله که استعداد عجیبی تو پیش بینی اتفاقات آینده داره و همین مساله باعث می شه که پرده از راز یک قتل مرموز برداشته شه.
این فیلم خیلی با منطق و درست جلو می ره و مثل فیلمهایی از این ژانر،اغراق و خون ریزی بازی نداره!
فیلم نوشت:من موقعی این فیلم رو دیدم که خونه نوش نوش اینا بودیم!!فرداش هم جمعه بود و چراغها رو هم خاموش کرده بودیم!!اونم کی؟؟ساعت 12 شب!(البته چیبس و ماست نذاشته بودیم وسط!فقط قهوه می خوردیم!!)وسطای فیلم که یه کم داشت وحشتناک می شد و من داشتم کم کم کٌپ می کردم،وقتی سرمو چرخوندم ببینم بقیه در چه حالن،دیدم هی وای من!! بقیه چپ و چوله و چنجه خوابیدن و نصفه شبی فقط منم که دارم پس می افتم!

دیروز همراه رگبار تند و درشت بهاری،زیر آسمون خدا،تو خیابون بلندمون قدم زدم و قدم زدم..شدم خیس آب...
می دونستم که فقط یه روپوش و تاپ تنمه و کفشام تابستونیه...می دونستم که بی توجه به همه آدمایی که با تعجب از کنارم رد می شن،دارم تو یه خیابون سبز سبز با درختایی که جوونه هاشون به رنگ کاهوئه، و انتهاش به بلندای زندگی من می رسه، قدم می زنم و قدم می زنم.می دونستم که ممکنه سرما بخورم...می دونستم که کیف کتون سفید و محبوبم شده کیسه آب...
اما..نمی شد...نمی تونستم که از رفتن و بارون بگذرم...!آخه من همیشه اهل گذشتن و بارون و رگبار و آسمونم...و شیشه موسیقی همیشگی خوابهای منه...

برای بقیه عکسها برین رو ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...
ساعت: 9 شب...
مکان: پنجره اتاق خواب
موقعیت : ممو و ابو یه ملافه رو سرشون کشیدن و از پنجره تا کمر دولا شدن ،ببینن تو حیاط مجتمع بغلی چه خبره!
حالا چه خبره؟؟ مدیر ساختمون مجتمع بغلی با همسایه بی شخصیت و پرروی همون مجتمع سر پارکینگ دعواش شده و دارن گیس همدیگه رو می کنن پنبه!
ابو:بسه دیگه بریم تو!
ممو: نه!بزار ببینم آخرش چی می شه!یه
تجربه ای چیزی بیندوزیم!!
ابو: اٍٍٍ اٍ! ممو!اون چیه تو بالاکن طبقه پایینی افتاده؟
ممو: چه می دونم...لابد یه تیکه لباسه...
ابو: نه عزیزم! لباس زیره!
ممو: 
ابو: چقدر آشناست!! یه تیکه از ست من گم شده ها...حواست هست؟؟
ممو: هاین؟ نکنه...مال توئه!!
ابو: مگه بیرون پهنش کرده بودی؟
ممو: آره!حالا اونجا چی کار می کنه؟
ابو: لابد پرواز کرده...100 دفه گفتم این پرچم ،بیرقا رو
بیرون پهن نکن!!زشته!! حالا خودت برو ازشون پس بگیر!!
ای فروردینی خان رییس که مدیرت منم!!! ای ابوی گوش پلاستیکی که بعضی وقتا قاط می زنم از دستت!! ای شوهر با جنم که اینقدر سرعت عملت بالاست و در عرض 2 دیقه تموم خونه رو از اون همه ریخت و پاشی و پخش و پلایی روز جشن در می آری و می کنی دسته گل!
ای ابو لوس من!که به خاطر اینکه موبایلمو جا گذاشته بودم و
تا ساعت 7 شب تو مرکز خریدا واسه خودم،دلی
دلی می کردم و بی خیال یه طبل بی عاری گرفته بودم
دستم و می کوبیدم روش!!
و تو نشسته بودی
تو خونه و گریه می کردی و فکر می کردی من
مردم!! و تا کلید انداختم و اومدم تو ، دیدم چشمات خیسه...
تولدت مبارک...
پینوشت: دست همه تون درد نکنه گلای من...پایه های بترکون!!شما
ها در نوع خود بینظرین... خیلی خوش گذشت!یک شب به یاد موندنی که می گن همین بود! همین...
این فیلم ساخته کلینت ایستوود،سلطان فیلم سازی هالی ووده و محصول 2004 ه که طبق معمول خود کلینت ایستوود هم تو اون نقش داره...هیلاری سوانک که با بازی تو این فیلم از گمنامی به شهرت رسید،اونقدر تو نقشش خوب فرو رفته و جا افتاده که بیننده رو انگشت به دهن می زاره...ناگفته نماند که هیلاری اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن رو به خاطر بازی تو این فیلم از آن خودش کرده...و با گریم سختی که داشته به راحتی از پس نقشش بر اومده!
برعکس فیلمایی که معرفی کردم،این فیلم تمش عشقی نیست و اجتماعیه...یه جورایی دیدنش به احساسات و عواطف آدم یه تلنگر می زنه و اگه آدم حساسی باشی ،دلت رو می لرزونه...!
تلاش یه دختر سخت کوش رو نشون می ده که با پشتکار می خواد یه بوکسور حرفه ای بشه اما...
پیشامد و حادثه و اینکه یه اتفاق ساده چقدر می تونه تو زندگی آدمها و سرنوشتشون تاثیر بزاره،تو این فیلم حرف اول رو می زنه...
اگه فکر می کنین، با دیدن یه همچین فیلمایی اذیت می شین،نبینینش که در اون صورت!!! از لذت دیدن یه فیلم هنری،محروم شدین!

می دونین وقتی مخ آدم می....گ.ز..ه یعنی چی؟؟
نمی دونین؟؟
اما من می دونم!! وقتی صبح تو ترافیک یبوست گرفته پل گیر کنی و یه عالمه هم کار شرتی شلخته و اسمشو نیار و بوق!! ریخته باشه رو سرت...
بعدشم صبح بیای ببینی 50 تا ایمیل تو اون آوت لوک کوفتیت چپیدن و مثل آمبولانس آژیر می کشن و منتظرن تا بازشون کنی...یعنی همین دیگه!!!
اینا یه طرف!! تلفنای این شرکت ای دی اس الی هم یه طرف!! یه فکسو نتونستن پیدا کنن خاک تو گورا!!
یعنی اینا واسه مخ گ.ز..دن بس نیست؟؟
یعنی من قشنگ ودرشت لمسش کردم امروز...!!
تو دبیرستان زنگ ادبیات که می شد ما می مردیم واسه مشاعره...همه شعرهای حافظ که ماشالا به "د" ختم می شد و خیلی وقتا کم می آوردیم...
اما بعد یه مدت تا یه جا گیر می کردیم این بیتو می خوندیم:
دلا یاران سه قسمن گر بدانی...
زبانیند و نانیند و جانی...
بیتی که ادامه هم داشت اما من یادم نمی آد ...و آهنگ و ریتمش رو همه دوست داشتیم...
وقتی فارغ التحصیل شدیم و دیگه از شوت بازی خبری نبود و یه کم عقل به سرمون اومد،تازه این شعر تو دوست یابی مصداق پیدا کرد و خیلی هم به درد خورد...
یار زبونی یعنی اونی که فقط زبون می ریز و قربون صدقه ت می ره و هیچ کاری واست نمی کنه و وقتی کارش داری ،گم و گوره!
نونی اونیه که هروقت پول داری و بهش غذا می دی می تخه،دور و برته! وگرنه اگه یه روز فقیر و بیچاره بشی نه سر بهت می زنه و نه سراغی ازت می گیره و میره سراغ یکی دیگه که اونو بتیغه...
جونی اونیه که خیلی جون جونیه... همیشه هست . موقع شادی و غم...همیشه سراغتو می گیره حتی شده با چند خط ایمیل...اگه تو یه روزی فقیر بشی و دستت تنگ بشه،اونم بیشتر از نون خشک تو سفره ش نداشته باشه،همون نون خشکو بر می داره می آره و با تو تقسیم می کنه...
حالا به نظر شما از دوستاتون کدوم یکی نونیه؟کدوم زبونیه و کدوم جونیه؟؟
هاین؟؟(یه کم دو به هم زنی کنم و به جون هم بندازمتون!!! ناخون بزن! بزن...الان دعوا می شه...)
من که مطمئنم یار جون جونیتونم!!
مگه نه دوس جون؟؟
پینوشت: لطفا دوستای من به خودشون نگیرن!تا دستم می ره به نوشتن،همه ش نگران اینم که بر و بچز حساس!یه وقت به خودشون نگیرن!
از همه تون راضیم...خدا هم ازتون راضی باشه ایشالا...منم راضیم به رضای خدا...
فقیرنوشت 2:نه بابا!من نه تنگدست شدم نه فقیر ...فقط مثال زدم به جون ابو!
دخملی نوشت: دخملی جون!جواب اون سوالی که کردی،مثبته...همونطوریه که فکر کردی...
دوست نوشت:ای جمع دوستانه قبل از عید که همه تو خونه یه دوست خوبتر جمع بودیم!!دعوتید ها....
خمیازه می کشم و تو تخت صورتی می شینم...بدنم انگار دو روزه که به یه خواب طولانی فرو رفته و داره آرامشو مزه مزه می کنه...
یه کم کش و قوس می دم به خودم...و به ساعت خوشگل بالا سرم نگاه می کنم...هنوز نیم ساعت وقت دارم تا حاضر شم...روی آینه میز توالت 4 تا پروانه بنفش دارن پرواز می کنن...به کجا؟نمی دونم...6 ماهه که دارن به طرف جایی پرواز می کنن ...اما انگاری به آیینه چسبیدن هنوز...
صندلی راحت میز توالت رو پیش می کشم و روش می شینم...صورتم هنوز آرامش خواب رو داره و انگاری یه لایه سفید روشو پوشونده.موهام صاف و بلنده...خیلی وقته زیر قیچی آرایشگر نرفتن و انتهای موج دارشون،کوتاه نشده.
چشمامو می مالم تا خواب ازشون فراری بشه اما نه...انگار باز دوباره دوست دارن بسته بشن و برن به رویای شیرین شب گذشته.رویایی که همه توش بودن...از دونه بزرگ و ابو بگیر تا وبلاگیا و بقیه...تا روزهای خوب کودکی و ورجه وورجه کردن سر صف و لغز خوندن پشت معلم ریاضی...عجب رویایی بود!
از جا می پرم و تندی خیز بر می دارم سمت آشپزخونه و چایی ساز و روشن می کنم!دلم یه لیوان بزرگ چایی لبسوز و لبدوز می خواد که جلوی منظره بهاری کوه دوست داشتنی نوش کنم.
دیرم شده...وای! می رم طرف دستشویی و شیر آبو که باز می کنم،صدای قطرات آب که به روشویی تمیز و سفید می خوره،آروم روی روحم کشیده می شه.یه مشت آب می پاشم به صورتم و به عکس خیسم تو آیینه می خندم...
جلوی درب اتاق خواب از حفظ خط چشم می کشم...
لباسامو می پوشم اما هر چی می گردم کتونیمو پیدا نمی کنم...فکر می کنم الان ابو رفته تو پارکینگ و منتظر من وایستاده و کفرش در اومده...
اما نه! ابو همینجاست...تو پس زمینه همه این احساسات و عجله ها!تو تمام لحظه های پر دلهره حاضر شدن برای کار...داره از تو اتاق کارش سرک می کشه و منو دید می زنه و می خنده...
-ابو!تو هنوز اینجایی!کتونیام کجان؟
ابو به قهقهه می خنده و می گه: حواست کجاست دختر!!!امروز جمعه ست!کجا پا شدی کفش و کلاه کردی؟؟
یه دفعه یاد تمام لحظه های شیرین و پر هیجان شب پیش که همه فامیل خونه عمه مری جمع بودیم و چقدر سر پانتومیم خندیدیم به سرعت برق از مخیله م رد می شه...
کیفمو پرت می کنم رو مبل و ماگ بزرگ پر از چایی رو بغل می کنم و تا به آخر سر می کشم...