هر وقت تابستون می شه من مشکل تیپ و لباس و مانتو پیدا می کنم!
تو کوچه خیابون به این و اون نگاه می کنم ببینم چی پوشیدن و بعد اگه خوشم بیاد ،خودمو تو اون لباس تصور می کنم...
یه روز می شم یه دختر صورتی پوش با روسری و شلوار سفید و صندلای سرخابی...
یه روز خودمو تو یه مانتوی بنفش خوشرنگ با روسری آبی نفتی و کفشای پاشه بلند تصور می کنم...
یه روزم تو ذهنم یه مانتوی نارنجی با کمر تنگ و خوشگل اسموک دوزی شده،پوشیدم و باد داره تو روسری کرمم می پیچه و موهای قهوه ایم رو پریشون می کنه...
یه روز دیگه هم وقتی یه مانتوی سبز سیدی و پر رنگ تن کسی تو پاساژ می بینم که با یه روسری سبز کاهویی ست کرده و داره از این همه رنگ و خنکی لذت می بره و پوست تنش نفس می کشه،حظ می کنم و دلم می خواد همون رنگی لباس بپوشم!!
اما جالب اینجاست که هر دفعه وارد یه مانتو فروشی یا شال فروشی می شم،باز با این همه ایده دنبال یه رنگ می گردم... یه رنگی که هم بهم بیاد و هم خنکم کنه...!
دوباره تو انتخاب رنگ می مونم...
من مشکی و رنگهای تیره رو اونقدر دوست ندارم و همونطور آدمهای تیره رو که همیشه خدا یا تیره می پوشن یا رنگ زندگیشون تیره ست...و اینو خوب می دونم که دختر رنگم و یه مانتوی روشن چقدر می تونه روحیه مو جلا بده و قلبمو به تپش بندازه...
فرداش نوشت:یعنی آدم حالش دیلینگ دیلینگ می کنه وقتی وبلاگ شب آویز رو باز می کنه....پر از رنگهای شاد و رقیقه...هر روز هم یه رنگه... نخونده آدم حالش جا می آد والا!!

خوبببببببببببببب!مثل اینکه این کار جدید پر مسوولیت از آشپزیم منو انداخته!!
یه پیش غذای سالم و خوشمزه درست کردم که دستورشو از 101 رسپی آوردم...
هم لذیذه و هم شیک!به درد مهمونیای دوستانه و خونوادگی می خوره و اونقدر خوشمزه ست که مهموناتون سراغ بقیه غذاها نمی رن!!
این پیش غذا رو برای اون هفته که دونه اینا مهمونم بودن ،درست کردم و سید حسابی خوشش اومده بود...
از درست کردنش پشیمون نمی شین...

واییییییییی خدا!!اینقدر سرم شلوغه ها که نمی تونم پلک بزنم...
بریم سر اصل مطلب!دیروزصبح زود ما عازم رینه شدیم...یکی از فامیلامون تو اینجا یه ویلای خوشگل داره...اما ما فقط یه روز فرصت داشتیم که از مناظر و طبیعت لذت ببریم...عجب جایی بود...انگار یه تیکه از بهشتو آورده بودن رو زمین...
حالا می خوام به یک بغل تصویر سبز که روحتونو تازه می کنه مهمونتون کنم...آماده این؟؟پس رو "بقیه ش" کیلیک کنین...
اینجا جاده منتهی به پلوره...

...
امروز نیستید اما عطر خاطرات کودکیم که لا به لای دفتر شعرهایم می پیچد یاد تو و او را زنده می کند...
یاد تابستانهای رنگی و چرخ و فلکی الوانی که سرم را به دوران می انداخت و با صدای شٌرشٌر آب حوض کوچک آبی میان حیاط آب پاشی شده و مستی گل رزهای صورتی و قرمز در پس زمینه بعدازظهری آفتابی و پر رخوت،می آمیخت و به تن تبدار کوچکم که یک نفس طول کوچه را برای دیدنتان،دویده بود،خنکی و سرزندگی هدیه می کرد...و من خستگی امتحانات خرداد را به خنکی رختخوابها و پشه بندهای بام بلند و پر از ستاره تان می سپردم...
نمی دانید که بودنتان چقدر خوب بود و حال ،نبودنتان کابوسی ست همیشگی که در طول شبهای بلند آذر هم تنهایم نمی گذارند...
این دل من همیشه تنگ می ماند و عکسهای سیاه و سپید قدیمی و آن عکس کوچک کنار آیینه اتاق خوابم را برای تازه شدن دیدارتان،هر روز غروب،در پی چیزی،می کاود و می کاود...
دلم به این خوش است که هر پنجشنبه برایتان خیراتی می دهم و فاتحه ای می خوانم...
دلم به این خوش است که لحظه دیداری هم هست...در پس روزهای فرداهایی دور...در پشت کوههایی که قصر شاه پریان قصه ها،سر در ابرها دارد...
مادربزرگ های افسانه های کهن،مسافران خواب من،شما که روزی مادر بودید و حال دیگر خفته اید،روزتان مبارک...
پینوشت:راستی از آن دنیا وبلاگ مرا می خوانید؟؟یا سایلنت می آیید و سایلنت می روید؟هان؟
تو هستی اینجا....با من...در حوالی روزهای زندگیم...
می دانم که شاید گاهی اوقات با غرولندهایم سرت را به درد می آورم...
اما همیشه هستی و سراپا گوش...از وراجیهای من خسته نمی شوی حتی؟
یک روز برای گرامیداشت فداکاریها و دستهای تو کم است...می دانی؟
و می دانستی من چه چیز تو را دوستتر می دارم؟عطر آب و پیاز انگشتانت را وقتی که 5 شنبه ها بعدازظهر خسته از کلاس به خانه تو می رسم و تو با همان دستها مرا می بوسی و در آغوش می کشی...
من از زمین می رسم و تو از آسمان برایم سر می رسی و مادری می کنی...
دوست دارم همیشه خودم را لوس کنم و تو نازم را بخری و دل بسوزانی...تو گویی هنوز همان دخترک 10 ساله بازیگوشی هستم که با موهایی پریشان مانند بچه گربه ای بازیگوش در روزی آفتابی و شهریوری در امتداد اتاقهای خانه ات می دوم و از خوشحالی بالا و پایین می پرم...و تو در آغوشم می کشی و با دو انگشت روبان قرمز روی موهایم را سفت می کنی...
همیشه آرزو دارم که اگر روزی مادر شدم،چون تو جاودانی باشم...آخر سبزتر از تو گیاهی در این دنیا نیست...!
ای آیینه فردای من...روزت مبارک...
روز تمام دوستای زن و غیر زن و ماه و گل و سنبلم مبـــــــــــــــــــارک...!100 سال به این سالا!!
ببخشید اگه تک تک نمی تونم بهتون تبریک بگم...
پینوشت: این پست ساینا دلم رو اندازه یه زلزله 8 ریشتری لرزوند...

یکی نیست به من بگه چرا این مردا اندازه یه بچه برای آدم زحمت دارن و کار درست می کنن؟باید یکی در میون دنبالشون باشی و قوانین و مقررات خونه رو بهشون گوشزد کنی؟هاین؟؟
پاتو از رو میز بردار تازه دستمال کشیدم...!سرتو بدزد !!!می خوره تو لوستر!!با پای خیس از حموم نیا بیرون!!دمپایی حمومتو بپوش!وقتی موبایلتو جا گذاشتی...با کفش تو اتاق ندوووووو!!آب می خوری لیوانشو بشور!! می شه؟؟؟
البته من اصلا" منظورم به ابو نیست ها!!
با احترام به سرآشپزان عُظمی!و مطبخ رویا خانوم!بنده این دسر رو درست کردم و کمی هم تغییرات توش دادم.
مزه ش که مثل چیزکیکهای ضیافت شده بود.اما خوب موقع درست کردنش باید خیلی مواظب خامه باشین و زیاد روش خامه نریزین...چون یه کم سنگین می شه و شاید همه دوست نداشته باشن.
دستورشو طبق معمول از مطبخ رویا جون در آوردم و عالی بود.

برای دیدن چیز کیک خوچمزه و تزیین با اسمارتیز برین رو ادامه مطلب!!
ادامه مطلب ...یعنی الان دوست دارم بیاین اتاق اداره مارو روئیت کنین!!
تو این قسمت از اداره مون، 6 نفر تو یه اتاق بزرگیم...با مدیر داخلیمون!
من که الان دارم سگ دو می زنم و کارای عقب مونده مو انجام می دم...من به کنار!
اگه گفتین بقیه دارن چی کار می
کنن؟چی؟؟پشت سر مدیرامون غیبت می کنن؟خاله زنک بازی در می آرن؟؟گیر دادن به
همدیگه؟؟زیر آب زنی می کنن؟؟
عمرنگ!! دارن کتاب می خونن!اونم با چه ولعی...!همه شون بلا استثنا تو مانیتورن...
جیک هیچ کس م چی داداش؟؟...در نمی آد!!
4-5 تا اثر جانانه از تکین و شیردل معرفی کردم بهشون و اینام دانلودش کردن و هی زرت و زرت می زارنش تو فولدر شر شرکت واسه همدیگه...
همچین در مورد شخصیتهای داستان با هم حرف می زنن،انگار که فامیلشونه!!![]()
با هم مسابقه گذاشتن که کدوم یکی زودتر می فهمه صبا(شخصیت اصلی افسون سبز)آخرش چی کار می کنه با عشقش! یا اون یکی مهتاب(شخصیت اصلی کتاب مهر و مهتاب)بالاخره به خوانواده ش پشت می کنه یا نه!!
باورم نمی شد کسی اینجا اونقدر تشنه یه
کتاب باشه که برگرفته از زندگی همین آدمهاست و سرنوشت شخصیتها ممکنه یه
روزی آیینه فردای اونها هم باشه...شخصیتهایی که باهاشون می خندی و با اشکهاشون گریه می کنی...
خداییش عجب فرهنگی جا انداختم من تو این اداره!! چه تحولی...
چه می چسبه!!نه؟؟

قوی سیاه رو خیلی ها باید دیده باشن...این فیلم ساخته دارن آرونوفسکی و محصول سال 2010 ه.
و ناتالی پورتمن یکی از بینظیرترین بازیهاش رو تو این فیلم به نمایش گذاشته و برنده جایزه گلدن گلاب شده! وینسنت کسل در نقش توما،مربی رقص نینا،اونقدر طبیعی و بی تکلف بازی کرده که تحسین همه منتقدین رو برانگیخته.
تم اصلی فیلم حول و حوش یک بیماری روانی می گرده و به لایه های درونی روح و روان یک دختر 28 ساله نفوذ کرده و ترسها و امیدهاش رو در قالب رقص باله و تلاش و پشتکاری که این دختر در رابطه با هدفش داره،به تصویر کشیده...
نینا یک بالرین معمولیه که بر حسب تشخیص توما،باید تو اجرای شوی دریاچه قو برقصه و به یه ستاره تبدیل بشه...علی رغم تلاشی که داره نظر مربیش رو جلب نمی کنه،چون با خودش راحت نیست!چون از نظر روانی با خودش کنار نیومده و زوایای تاریک روحش رو نمی شناسه...
اون برای اجرای شوی دریاچه قو،باید تو دو نقش ظاهر شه : قوی سفید و قوی سیاه...نینا با شخصیتی که داره به راحتی می تونه نقش قوی پاک و سفید رو برقصه اما برای سیاه بودن لازمه تا مثل رقیبش ،لی لی،که نقش اون رو میلا کونیس بازی می کنه،سیاه باشه و معصومیتش رو پشت دریایی از شهرت جا بزاره...پایان فیلم غیرقابل پیشبینی و زیباست...
بد نیست بدونید که ناتالی پورتمن تو صحنه های رقص باله،یه بالرین بدل داشته اما 95 درصد رقصها رو خودش به عهده داشته و نامزدش مربیش بوده!
این فیلم در نوع خودش بینظیره...من 2 بار دیدمش و واقعا" لذت بردم .
دکتر دلژین عزیزم هم تو اینجا این فیلم رو نقد کرده که خوندنش خالی از لطف نیست...
آخر هفته ها عاشق اینیم که با نوش نوش و بقیه خونواده بشینیم و تفسیر و نقدش کنیم...
پینوشت:چه مزه ای می ده وقتی آدم کادوی خوشگل روز زن رو یه هفته جلوتر از ابو دودو دریافت کنه!!آی می چبسه!آی می چبسه!
عروسی نوشت:دزی جونم!می دونم الان تو آرایشگاهی و دل تو دلت نیست!می بینمت!!

کتابخونا و داستان کوتاه خوناش می تونن مجموعه داستانهای عمه زری رو از اینجا دانلود کنن...
به نظر من قلم توانایی داره و در خور تشویقه...