حالا که ازت جدا شدم،قدرتو می دونم...حالا که هفته ای یه بار،می آم خونه ت و دراز به دراز رو کاناپه نو و خوشگلی که واسه دونه خریدی،می خوابم،قدر خونه پدری رو می دونم.
تو همیشه لا به لای روزمرگی ما بوده و هستی،اما گم نشدی...وقتی با دست پر می اومدی خونه.حتی اون وقتی که تو بیمارستان بودی و ما کنار تختت اشک می ریختیم...
حالا فردا روز توئه...!نمی خوام مثل اونی که خودت می شناسی و می دونی،ظاهرسازی کنم و برای پدرم تولد سورپرایز بگیرم!چراغا رو خاموش کنم و وقتی از در اومدی تو،همه جمع باشیم و کلید برقو بزنیم و فشفشه روشن کنیم و برات کف بزنیم...نه!این رسم تو نیست...می دونم...!
می دونم که هیچ وقت اینجا رو نمی خونی و حوصله خوندنشم نداری!اما از همینجا بهت می گم که تو آخر زندگی هستی و برامون زحمت کشیدی!خیلی زیاد...من همه چیزمو،هویت امروزمو،موقعیت اجتماعیمو،زندگیمو از تو دارم...از توئی که مثل یه کوه استوار بودی و پرغرور...اینجا بودی!پشت من...
دیگه از اینکه تمام کانالای سریالو رد می کنی تا به اخبار برسی،کلافه نمی شم...دیگه هرگز ازت دلگیر نمی شم...چون می دونم تو پدرانه ترین پدری...!
روزت مبارک...
روز نوشت:آی ابوت فسقلی که وقتی گوشتو می کشم،انگاری تمام خستگیهام در می ره و خنکای یه لیوان آب میوه یخ،می دوئه زیر پوستم !!! روز تو هم مبارک!!
ای خداااااااااااااااااا!کلاس بعدی مرداد ماهه! یعنی ساعت 1 بعدازظهر،باید در حالیکه مذاب شدمُ برم خونه!من اگه نخوام نمونه بشم،کیو باید ببینم؟؟
این دسر،جز بهترینهاست و خیلی آسون درست می شه.حداقلش اینه که خیلی خوشرنگ می شه...البته من اینو با شاه توت درست کردم و مزه ش هم عالی شد... فقط شکر رو زیاد نریزین و از اون مقدار تعیین شده کمتر با موادتون مخلوط کنید.یه مزه ای بین میلک شیک و ژله بستنی و خامه می شه...برای سر میز شام خیلی شیکه...
وقتی یه بعد از ظهر گرم ابو از سر کار اومد و اینو خنک،تو یه سینی جلوش گذاشتم،بعد مزه مزه کردن،عاشقش شد و تا تهشو خورد...

بعدن نوشت:می می!! چرا نمی تونم برات نظر بزارم؟؟بابا یه چی می خواستم بهت بگم...!
برای دیدن دسر نهایی برین رو ادامه مطلب....
ادامه مطلب ...اول اینجا رو ببینین!
بعد هم اینجا رو....
یعنی اسم خودشو سرچ کرده و وبلاگ منو پیدا کرده؟؟
برای تو نامه می نویسم...برای تو!تویی که از ابتدای روز هستی خدای منی...
خوشا به حالت ای خدای خوب...خوشا به حالت که روی این کره خاکی نیستی و درد را نمی فهمی.. ای کاش جای تو بودم...ای کاش می دانستم که دیدن درد آدمهای مظلوم از آن بالا چه حسی را در تو بر می انگیزد که آنطور ساکت و خاموش آنجا نشسته ای و هیچ نمی گویی...ای کاش می دانستم مهیا کردن خانه ای کوچک برای خانواده ای که هرشب با وسایل و بدبختیشان کنار خیابان می خٌسبند چه قدر برایت زحمت دارد؟
مگر باید چقدر انرژی مصرف کنی که نان آور خانواده ای را از مرگ برهانی تا زن و فرزندش به دریوزگی نیفتند؟مگر قلب کوچک آن دخترک 12 ساله چقدر جا دارد که بتواند مرگ پدر و تن*فرو*شیهای مادر را تاب بیاورد؟
نه خداییش!!دٌز انرژی ای که برای خوشبخت کردن خانواده های آنچنانی با ماشینهای آنچنانی تر ،مصرف می کنی چقدر است که نمی توانی همان را برای خانواده های بی بضاعت بسوزانی؟؟
چرا معدنچیان باید با ماهی 300 هزار تومان حقوق در زیر زمین با بدترین شرایط و ریه هایی که شدت درد مجال نفس کشیدن را از آنها گرفته،با مرگ دست و پنجه نرم کنند؟چرا باید روزها زغال معدن صورتشان را سیاه کند و شبها با دستی خالی پیش خانواده شان رو سیاه باشند؟
من عدالتت را نمی فهمم!خوب... می دانی شعور درک حکمت و عدالت خدایی تو را از مادربزرگم به ارث نبرده ام!نمی دانم چرا همیشه وقتی فاجعه ای رخ می دهد ،باید پای حکمت و مصلحت تو را به میان بکشم و اینگونه خودم راضی کنم؟
می دانی خدا جان!!بعضی وقتها مغزم از درک اینجور چیزها پر می شود و مصلحت را نمی فهمم و نمی توانم هیچ دلیلی برای بدبختی و فلاکت قومی مظلوم بتراشم !مصلحت ظلم کردن و مظلوم ماندن را درک نمی کنم...شاید گاهی زندگی ای که تو به من هدیه کردی را نمی فهمم!!
وقتی کسانی را می بینم که هویت،عزت نفس و روحشان را میان ضایعات و آشغالها گم کرده اند،دلم به درد می آید...خوب چه کنم؟نمی توانم چشمانم را روی حقایق ببندم!نمی توانم چشمان پیر آن پیرمرد روزنامه فروش چهارراه فاطمی را از یاد ببرم!نمی توانم از التماسهای آن پیرزن دلشکسته برای خریدن تکه ای لیف قلاب بافی شده از داخل بساطش،راحت بگذرم...
آخر من هم آدمم...مگر تو مرا آدم نیافریدی و این احساسها را در وجودم نکاشته ای؟پس دیگر چه جای اعتراض است؟
خودت خوب می دانی که نمی توانم!!نمی توانم...نمی توانم بگذارم و بگذرم...
گاهی در خلوت،همانجایی که انتهای غار تنهایی من است،آرزو می کنم که ای کاش جای تو نشسته بودم...آنوقت می دانستم که چگونه خدایی کنم...
این فیلم یه کمدی عاشقانه و محصول سال 2004 ه و از روی ورژن The King & Iمحصول سال 1954 که یک فیلم میوزیکاله ُساخته شده.کارگردان این فیلم خانم مارتا کولیج ه که بعد از 7 سال غیبت طولانی از سینما دوباره به ساختن فیلم مشغول شده و با ساختن این فیلم به سینما برگشته.جولیا استایلز نقش پیج مورگان رو بازی می کنه و لوک مالبی خوشتیپ(خیلی از هنرپیشه های مرد که بلُندن شیتن و نچسب!!اما لوک مالبی با اینکه بوره خیلی بانمکه!!)
نقش ادی،شاهزاده دانمارکی رو.
داستان فیلم روند جذابی داره و بیننده رو یاد داستان معروف سیندرلا می ندازه...البته سیندرلای مدرنیته.شاید اول داستان خیلی اغراق آمیز به نظر بیاد که شاهزاده دانمارک،عاشق یه دختر معمولی بشه!اما با اتفاقات اخیری که تو انگلیس افتاده ،داستانش همچین بیراه هم نیست!کاترین میدلتون،عروس خانواده سلطنتی انگلیس که اخیرا" همه شاهد عروسی با شکوهش بودیم هم یه دختر معمولی از یک طبقه متوسط بود که زن پرنس شد و ممکنه یه روز ملکه بشه...
دیدن این فیلم رو به همه توصیه می کنم چون روحیه تون رو شاد می کنه و یه پیغام داره و اون اینه:
ٍٍٍٍٍEvery girl has got a princess in her But finding your inner princess can be such a royal pain!

این عکسا رو از نیمچه باغی که تو ویلای شمال داریم انداختم...دستپرورده سید خانه!!عاشق پرورش گل و سنبله...!تنش سلامت ایشالا....
فک کنم اینا نسترن صورتی باشن...البته فقط فک کنم هاااااااااااااااا!

رو ادامه مطلب کلیک کنین واسه بقیه تصاویر...
ادامه مطلب ...به به!سیلاممممممممممم...چه خبر مبرا؟؟؟تعطیلات خوش گذشت؟؟برای من که خیلی خوب بود...و یه نفسی تازه کردم...فردا یه سری عکس خوشگل می زارم براتون...
و آما پست امرزو...
من نمی دونم بعضیا از متلک انداختن و کلفت گفتن قد تیر آهن،چه سودی می برن؟می خوان عقده شونو خالی کنن؟یا حال می کنن طرف،ناراحت می شه و به روی خودش نمی آره؟
ابو می گه: حسادته! آخه حسادت به چی؟مگه یه نفر پیشرفت می کنه و بالاتر وای می سته و از خیلی جهات بهتره،آدم نباید خوشحال بشه؟باید ناراحت بشه؟باید با متلک اذیتش کنه؟
واقعا" فلسفه بعضی از حرکات و حرفها رو نمی فهمم...
منم که اصولا" اینجور چیزا رو دیر می درکم!وقتی یارو یه کلفتی بار می کنه،تا 3 ساعت داغم! اصلا" به ذهنم خطور نمی کنه که متلک بوده!بعد از اینکه گذشت تازه ناراحت می شم و از دست گوینده متلک،دلخور می شم...
نمی دونم چرا اینجور موقع ها زبونم قفل می کنه و نمی تونم جواب طرفو بدم!خلاصه اینم یه جورشه دیگه!
فیلم بی قید و بند یا همون نو اسیترینگز اتچد،محصول سال 2011 و هالیووده که ژانویه سال 2011 تو کانادا اکران شده.کارگردان این فیلم،ایوان رایتمن ه و بازیگران نقش اول این فیلم رمانس کمدی بامزه،ناتالی پورتمن(با نمک و شیطون خودم) و اشتون کوچر(شوهر 30 ساله دمی مور 45 است!!).نقش این دو تا تو این فیلم خیلی مکمله و هردوشون از نظر ظاهر و شیطنت به هم می آن...چون ناتالی و اشتون هر دو ذاتا" آدمهای فعال و شیطونی هستن...(مطمئنم که برنامه پانکید و که با مجریگری اشتونه و همه شخصیتهای هنری رو سر کار می زاره و دست می ندازتشون،دیده باشین...)این فیلم زیبا و جذاب از آب در اومده و انتخاب بازیگرش عالی بوده...
داستان این فیلم در مورد دو دوسته که مدت زیادیه همدیگه رو می شناسن اما عاشق هم نیستن و می ترسن اگه عاشق هم بشن،رابطه شون خراب بشه و از بین بره!! به خاطر همین با هم قرار می زارن که فقط یه راب*طه فی*زیکی داشته باشن و هرگز عاشق نشن...!
دیدن این فیلم خالی از لطف نیست...کارگردان،ایوان رایتمن معتقده که رابطه زن و مرد هرگز پاک و عاری از عشق و رابطه نخواهد بود و دو دوست معمولی هرگز نمی تونن تا آخرش دوست معمولی باقی بمونن!
اینم یه پیشنهاد فیلمی دیگه...واسه این هفته!
فعلا"...
بعدن نوشت: تاتر آدم برگر رو حتما ببینید...! وقتی بعد از یه روز کاری سنگین،موقعی که سرت اندازه یه کوه سنگینه و تنها چیزی که آرومت می کنه یه دوش آب ولرمه و بعدش نوشیدن یه لیوان شیر خنک تو تختخواب مخملی نرم،به زور ساعت 9 شب بکشوننت تاتر و تا ساعت 12 شب فقط و فقط بخندی!!!از اینکه گوشه دنج خونه ت رو از دست ندادی و کتابتو نخوندی!!پشیمون که نمی شی هیچ!خستگی یه هفته پر کار هم از تنت در می آد...پس از دستش ندید...
![]()