امروز ۵ شنبه است...پاییز است...از کار خسته ام...
اما می خواهم برای خودم خرید کنم...اول از دلم شروع می کنم:همانطور که از کنار پارک رنگارنگ می گذرم٬برایش آهنگ بی کلام یانی را زمزمه می کنم...آخر این روزها خیلی دلش یانی و موسیقی او را می خواهد...
بعد برایش یک عدد مجله می خرم...مجله ای که ۷ سال از دوره نوجوانی ام را پر کرده است و من از آن خاطره ها دارم...می دانم که اول هر ماه می آید و دکه رنگ و رو رفته سر خیابان همیشه در هزارتوی مجله ها و روزنامه های روی هم ریخته اش ٬ یکی دو نسخه از آن را برای روز مبادا پنهان نگه می دارد و امروز روز مبادای من است.
به تره بار که می رسم٬یاد هوسم می افتم!هوسی که همیشه به خاطر نگه داشتن وزنی ثابت کور و دور شده است... ۷ دانه فلفل دلمه ای رنگی می خرم...از آن نارنجیها و قرمزهایش!آهان!یک دانه لیمویی هم که آنطرفتر چشمک می زند٬ را بر می دارم...
امشب هوسم٬هوس دلمه فلفل رنگی کرده است...
دلم قدم می خواهد٬تمام راه مانده را قدمی می زنم...آفتاب طلایی را که از پس دیوارهای خانه هابه زور خودش را بیرون کشیده و روی صورتم می اندازد٬می بلعم...
عجب شانسی آورده ام!مرکز خرید کوچک نزدیک خانه باز است...همان مغازه ای که سنجاق سر می فروشد و پر از گیره های رنگارنگ است ٬به من چشمک می زند...برایم خودم همان گیره قلب مانند صورتی را می خرم...آخر موهایم این روزها دلشان گیره ای خوشرنگ می خواهند...
کنار درب سوپری نزدیک خانه که می رسم٬ اشتهایم با دیدن اسنک پنیری و دنت کاپوچینو تحریک می شود...دلم برای اشتهایم می سوزد...آخر دلش همان اسنکی را می خواهد که شور مزه است...پر از پنیر است...زیر ویترین مغازه کیتکتهای دوران کودکی خوابیده اند...چند تایی را بر می دارم و حساب می کنم...چقدر دلم می خواهد آنها را با چایی که امروز عصر درست می کنم٬ گاز بزنم...
عصر پاییزی خوبی ست...برای خودم٬دلم٬زندگیم٬هوس و اشتهایم خرید کرده ام...همه با هم خوشحالیم...فرصتها غنیمنتد...باید آنها را شمرد و نگهشان داشت...شاید روزی بیاید که دیگر فردایی نباشد...
پینوشت:
تکین حمزه لو٬نویسنده عزیز تا فردا تو این آدرس(بازارچه خیریه رعد) غرفه کتاب داره:
حرف زدن با تو را دوست دارم...یکریز و مسلسل وار...بدون آنکه حتی لحظه ای خسته شوم...
آخر میدانی؟من هر وقت آن گوشی بیسیم را زیر گوشم می گذارم و برایت از زمین و زمان حرف می زنم و از خدا و بنده خدا پیش تو شکایت می کنم،ناگهان مفید می شوم!
موتورم روشن می شود...گویی حرف زدن با تو به جای آنکه از من انرژی بگیرد، به من انرژی می دهد...
تند و تند در آن قابلمه کوچک پیاز داغ می کنم،زردچوبه می زنم،گوشت را از فریزر در می آورم،لپه ها را خیس می کنم و در کسری از ثانیه سیب زمینیهای پوست کلفت را پوست می کنم...
خسته نمی شوم از حرف زدن با تو! همانطور که تو می گویی و من گوش می کنم،قیمه ام برای جوش خوردن آماده می شود و صحبتم با تو تمام...
ای کاش بدانی که صدایت به اضافه تمام صداها و طنینهای خوش دنیاست...
ای کاش بدانی اگر یکروز برایت غر نزنم،بعدازظهرم به شب نمی رسد!!...می میرم...
مادرم...
یه خبر مهم دارم در مورد تکین حمزه لو جانمان!از فردا شروع می شه...بشتابید!!!.
زندگی من این روزا افتاده رو دور تند!
هی روز می شه بعد ظهر می شه بعد شب می شه! دوباره صبح می شه! تابستون می شه پاییز!پاییز می شه زمستون!لابد زمستونم تو یه چشم به هم زدن می خواد بشه بهار!!بعد دوباره این چرخه تکرار می شه و یه دفعه چشم باز می کنم و می بینم عمرم گذشته!
اونوقت چی مونده برام؟هیچی!! یه مشت خاطره!یه مشت عکس و شایدم یه مشت کار خوب و بد!
خدایی ما ازین زندگی چی می خوایم؟فقط کار و کار؟فقط مسافرت و تفریح؟فقط پول؟ فقط همسر؟
یعنی اگه من الان یه حساب بانکی تپل داشته باشم یا شغل خوب داشته باشم همه چی حله؟یا اگه الان یه سفر دور اروپا برم و برگردم تمام افسردگیهام درست می شن؟زندگیم رنگ و لعاب به خودش می گیره؟همه اون حسهای بد مثل قطره آب می شن و تو زمین فرو می رن؟
یا مثلا؛ اگه همسر خوب داشته باشم برای بقیه زندگیم کافیه؟
نه! من مطمئنم اگه به همه اینا هم برسیم باز برای بهانه جویی و افسردگیهامون دلیلای دیگه می تراشیم!
به یه بهونه دیگه آویزون می شیم و می گیم چون بچه نداریم بدبختیم!چون فلان در آمدو نداریم بیچاره ایم!چون تو ایران زندگی می کنیم٬ به هیچ جا نمی رسیم!فقط منتظریم تا یکی یه چیزی بگه و حرفی ببافه تا تموم دلایل نگرانی و ناراحتیهامونو بندازیم گردن اون!تازگیها شنیدم هر چی می شه ملت می ندازن گردن تورم و گرونی!
دو تا راننده تاکسی با هم دعواشون می شه و کارشون به گیس و گیس کشی می کشه٬ می گن تقصیر گرونیه!مادره بچه شو می زنه٬می گن اعصابش از خرج گرون خورده! مغازه داره تا یه سوال ازش می کنی٬ پاچه تو می گیره٬ می گن بدبخت فروش نداره...داره جمع می کنه!
همه اینا درست!اما تا کی می خوایم برای بد بودنهامون ٬دلایل پوچ بیاریم؟خوب گیریم که دلیل آوردیم٬ آیا همیشه زندگی همینه؟همیشه باید دلیل تراشی کرد؟همیشه باید لحظه ها رو خراب کرد و زندگی رو تلخ کرد؟
نه!
ببینید من دانای کل نیستم! اما خیلیها رو می شناسم که همینطوری هم لحظات خودشون رو خراب می کنن ٬هم موج منفی برای اطرافیانشون می فرستن و زندگی اونها رو هم مسموم می کنن!
می شه خوش بود و قدر زندگی رو دونست!وقتی کاری از دستت بر نیاد٬وقتی نتونی فریاد بزنی٬پس بهتره خیلی آروم بشینی و زندگیتو بکنی...قدر زندگی ای که به سختی به دست اومده و برای به دنیا اومدنت٬ خونواده ت سختی کشیدن و وقتی به ثمر رسیدی٬ زحمات زیادی به پات ریخته شده٬بفهمی...
و بهتره این رو هم بدونی که زندگی دیگه هرگز بر نمی گرده!مثل قطرات آبی که از میون انگشتات می ریزه کف خیابون و فقط کف خیابونو خیس می کنه و به هیچ کجای دنیا هم بر نمی خوره!
پینوشت:به قول بانو!!خدایا اگه چیزی بهم می دی تو رو به جون هر کی که دوست داری و دوستت داره،بعدش اینقدر اذیتم نکن!!!حالا انگاری من خواستم برام ازون بالا قلنبه بفرستی بیاد پایین!! بابا جون خودت دادی،دیگه این همه اذیت نداره که! بزار حداقل لذتشو ببرم!!! مردم از بس استرس کشیدم!
اعتراف می کنم که از وقتی دیدمش،هیچوقت فکر نمی کردم که روزی از یک حشره که منفور همه عالم و آدم است و همه می گویند روی گند می نشیند و به عبارتی،کثیف است،خوشم بیاید!
حشره ای که یک روز پاییزی نمی دانم از کجا به خانه مان آمد و برایم ماندگار شد!
صبحها با وز وزش مارا از خواب بیدار می کند...گویی او هم به وجودمان عادت کرده و دوستمان دارد و طبیعتش را گم کرده!چون به هیچ وجه اطراف چاه حمام و آشپزخانه نمی گردد و بیشتر روی گلهای مصنوعی داخل گلدان فانتزی می نشیند...
می دانید؟دوستش دارم! همیشه هست و همیشه هم وز وز می کند!انگار یک جورهایی معصوم است!کثیف نیست!
حتما از پشت مانیتور به این افکار من قاه قاه می خندید!به خدا خنده ندارد!خوب مگر چه می شود؟همه در خانه هایشان پرشین کت و تریر و کاکادو دارند و ما هم یه بچه مگس بامزه داریم!البته بامزه که چه عرض کنم؟یک بچه مگس حیوونی داریم که راهش را گم کرده و از دسته مگسها دور افتاده است...خوب ما علایقمان کمی با بقیه فرق دارد!!!
جای تعجب دارد...بد جوری به او عادت کرده ایم!دیروز در مقاله ای نوشته بود٬ عمر مگسها فقط ۲۴ روز است!
یعنی یک مگس در طول ۲۴ روز زندگی خود هم کودک است٬بعد نوجوان می شود٬جوان می شود٬بزرگسال و بعد پیر می شود و می میرد...
و من هر روز به این فکر می کنم که چند روز از آن ۲۴ روز مانده و چند روز از ۲۴ روز گذشته است؟
راستی بچه مگس من امروز چند ساله می شود؟
تکین حمزه لو دوستان رو بقیه ش کلیلک کنن!
ادامه مطلب ...معجزه تنها برای کسانی اتفاق می افتد که به آن ایمان داشته باشند...
و من این روزها ایمان آورده ام...چه خوب که ایمان آوردم و ناامید نشدم...
می دانم که کسی هست که مرا از آن بالا به پایین پرتگاه پرتاب خواهد کرد اما نرسیده به زمین مرا نجات می دهد...
خوب می دانم که این کس،مثل هیچ کس نیست!مثل خودش هم نیست...
آن کس همه کس من است و وجود هر موجودی ست...
فرداش نوشت:از تمام دوستان نازنینی که زنگی،اس ام اسی و فیس بوکی تبریک گفتن خیلی ممنونم...از دوستان عزیز روشن و خاموش هم بی نهایت سپاسگذارم به خاطر مهربونیهای بی پایان و بی بهونه شون...
دوستتون دارم...
یعنی من وبلاگ داشته باشم و از این کتاب نگم؟یعنی واقعا می شه؟
جرا یادم رفته بود؟چرا اینقدر دیر ازش نوشتم؟...خودمم نمی دونم!
حیفه این کتاب نیست که ازش نوشته نشه؟حیف نادر ابراهیمی نیست که الان از بین ما رفته؟
این کتاب رو دوست دارم چون خاطرات منه...خاطرات روزهای زرد و نارنجی و پرتقالی...
روزهایی که ماهی قرمزای توی تنگ خوشحال بودن و هیچوقت نمی مردن...روزهای آروم زندگی صورتی و یاسی...
روزهایی که دغدغه بیشتر از بارون پشت شیشه و نمره های کمتر از 17 نبود...دغدغه خوندن یه کتاب زیر میز تو کلاس پرورشی...ذغدغه نوشتن و درس حاضر کردن و بعد جمعه مهمونی ناهار خونه مادربزرگ و خاله...
روزهای ساده...بی ریا و بی لکه! مثل روزهای کودکی مرد راوی داستان هلیا...
مثل روزهایی که چشم پسرک از مشق شب خمار می شد و هلیا با دامن سرخ کوتاه کنارش می نشست و می گفت:پدرم با یک دست دو مشت تو را خرد می کند...
تلخی داستان هم دوست داشتنی بود...خانه ای رویایی در قلب چمخاله...چمخاله ای که بین دریا و کوه بود...کلبه ای لب آب...با وسایلی چوبی که دختر و پسر جوون زندگیشون رو شروع کردن و بعد تمام رویاها با آمدن عمال پدر هلیا فرو ریخت و خاکستر شد...
غمی که تو این داستان شعرگونه ست،غمگینم نمی کنه...بهم درس زندگی می زنه...بهم امید زندگی می ده...بهم می گه زندگی کن که فرصتها کوتاهن...می گه باش تا تازیانه زندگی نتونه از نبودنت سواستفاده کنه...
تمام جملات این کتاب نغزن...نادر ابراهیمی یه نسل جلوتر از خودش حرکت کرد و از زمان خودش جلوتر بود...همنسلان من و نسل بعدی بهتر حرفها و کتابهاش رو می فهمن...
می شه جرعه جرعه این کتاب رو نوشید و سیراب شد و میان روزمرگیهای غمگین داستان گم شد...
این جمله پشت جلدش هرگز یادم نمی ره:
"بخواب هلیا...دود چشمانت را می ازارد...دیگر نگاه هیچ کس غبار پنجره ات را نخواهد زدود...بخواب هلیا...دیر است..."
"شب از من خالیست هلیا...شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست..."

نمی دونم چه حسی توی بارونه که وقتی می باره،من آروم می شم...
انگاری همه فکر و خیالای پس زمینه ذهنم کنار زده می شه و اون ته تهای ضمیر ناخودآگاهم،مثل یه شیشه صاف و بی رنگ نمایان می شه...
شیشه ای که از پشتش می شه دنیا رو آبی و سبز دید...پلیدیها رو دور ریخت و خاکستریها رو ندید...کودک بود و نگران نبود...
دیشب که از هایپر برمی گشتیم،آسفالت اتوبان خیس خیس بود...بوی خاک نم خورده مشام رو نوازش می داد...
دستم رو از شیشه پنجره ماشین بیرون آوردم...می خواستم هوا رو بخورم!بو بکشم!ببلعم!
وقتی خنکای بارون به دستم خورد،یاد روزهای بارونی مدرسه افتادم...روزهای شاد و بی تکلفی که اصلا" نمی دونستیم گرونی چیه...زندگی دست کیه! دلار و سکه کدومن...
هر روز ساعت 2 بعدازظهر با دوستای دوران بچگی کوله ها رو می نداختیم رو کولمون و فوکول می زاشتیم و می زدیم بیرون...یه نفس تا خود خونه رو می دوییدیم و خش خش برگهای پیر و خسته زیر پامون،سمفونی روزهای خوب بی خبری بود...بعد درب خونه که باز می شد عطربرنج و خورش مامان پز دیوونه م می کرد...اون موقعها آغوش گرم مادر بود و صدای مهربون پدر و یه اتاق با یه کتابخونه بزرگ که بعدازظهرهای پاییزی کتابهای خوشگلش بهم چشمک می زدن...
همه چیز گرم...همه چیز شاد: آمیخته به رنگهای قهوه ای و کرم و سرخ...درست رنگ برگهای پاییزی...منظره پاییز از پشت شیشه اتاقم با برگهای درختان چنار و گردو و گوجه سبز شروع می شد و تا برفی شدن زمستون ادامه داشت...
غروبهای پاییزی هیچوقت دلم نمی گرفت...همیشه مشق بود و درس حاضر کردن...هیچ باکمم نبود که غروب همیشه دلگیره...فردا شنبه ست یا پنجشنبه...
انگاری آدما که بزرگتر می شن،همراه دغدغه هاشون،کودک درونشون هم بزرگتر می شه...کودکی که سنش بالا نمی ره و فقط دلتنگیهاش بیشتر می شه...فقط خاطره هاش پر رنگ می شه...فقط برگشتن به اصلش،بی تابش می کنه!
کودکی که حاضره چند سال از عمرشو بده تا یه لحظه از کودکیهاش برگرده...
10 دقیقه است که این صفحه سفید رو باز کردم و زل زدم بهش تا یه چیزی یادم بیاد و توش بنویسم!اما نه!ذهنم خورده!ترکیده!هیچی توش نیست...شاید این چند وقته اینقدر نوشتم و از ذهنم کار کشیدم که دیگه به این وبلاگ فلک زده و بدبختم نمی رسم و ولش کردم به امون خدا!
خداییش اصلا" نمی دونم از چی بنویسم!از گرونی و بدبختی بنویسم که داره دمار ملتو در می یاره؟از آدامس ریلکسی بنویسم که هفته پیش بوده 1000 تومن الان شده 1700؟نه!بدتر اعصاب خودم و خواننده ها رو داغون می کنم و حیوونیا گناه دارن خوب!آخه کاری از دستمون بر نمی یاد که!
طنز بنویسم؟نه!اصلا" طنزم نمی یاد!آخه وقتی موضوعی خنده دارتر از گرونی دلار و یورو نداریم،من بیام براتون جوک تعریف کنم؟
از سفرهامون هم که گفتم...از همایش بینظیری که همین چند وقت پیش اتفاق افتاد و خیلی ذهن منو شارژ کرد!
از اهداف آینده مم که گفتم!بگذریم از اینکه بعضیاش سیکرته و نمی شه گفتش حتی!!
از روابط خانوادگی هم که هیچ خوشم نمی یاد بگم! آخه چی بگم؟بگم دیشب مهمونی باغ لواسون بودیم و یه نی نی اندازه فندق!!!اونجا بود و حسابی چلوندیمش و اون فسقلی هم نگفت آخ!! از بس که صبور بود!نه آقا جون! حوصله ش نیست!
پس از چی بگم؟از غذا؟غذا که نوبتش فردا پس فرداست...
خدایا!مردم از بی موضوعی!یکی کمک کنه آخه!
بعدا نوشت:باز که رفتید تو کما!!! باز حال کامنت ندارید؟خداروشکر اینجا فیس بوق نیست که با بی حالی لایک کنید و در برید! باید بکامنتین!! 
یعنی الان من می خوام زورتون کنم به سوالای من جواب بدین!!
مدل پسرخاله بخونید: چیه؟خوب دوسسسست دارم!
مدیونین اگه یه دفعه فکر کنید که من اینا رو واسه خودم می خوام ها!
مدیونید تو دلتون بگید: باز این شروع کرد!
مدیونید فکر کنید من می خوام ازتون سواستفاده کنم!!
اون خواننده خاموشا مدیونن اگه روشن نشن!!از ما گفتن بود!
نگید ما رمان نمی خونیم! چون کسی که وبلاگ می خونه،مطمئنا" رمان هم خونده و از بعضیا خوشش اومده!
اینم بدونید که دست نویسنده های خارجی برای نوشتن بازتره تا ایرانیها! به خاطر دلایلی که اسمشونو نمی یارم!پس خواهشا نگید که من فقط خارجکی می خونم و ایرونی رو بیخیال! چون با عرض شرمندگی عرض می کنم که دیگه رمانهای عشقی خارجی تو ایران مجوز چاپ نمی گیرن!!
ممنون می شم کلی گویی کنید و به ایرونی خارجیش کاری نداشته باشید!
