یعنی اینقدر کارم گیره! اینقدر گیره ها!!!که فقط به دعا و ثنا و توسل به این و اون نیاز داره!هر شب دارم از قانون جذب استفاده می کنم و قبل خواب چند دقیقه بهش فکر می کنم!!
می گن اگه قبل خواب به هر خواسته ای که داری، حدود 5 دقیقه فکر کنی،برات اتفاق می افته!دیر و زود می شه اما اتفاق می افته!
یا اگه توهم چیزی رو بزنید و تصورش کنید،اون مساله براتون اتفاق می افته!
خیلیا بودن که نتیجه گرفتن از جمله خود من...
یعنی من الان به 256 تا انرژی مثبت نیاز دارم!
بفرستین دیگه!!چی رو؟انرژی مثبته رو!! 
فضول نوشت: آهای فضول!!می شه دیگه اینجا سرک نکشی لطفا"؟چیه؟می خوای از زندگی من سر در بیاری؟من اینجا چیزی نمی نویسم که به درد تو بخوره! پس راتو بکش و برو!
این طرف خودش می دونه کیه!!
گاهی اوقات آدم تو فضولی بعضیا می مونه...
آقا جون!شاید من دوست ندارم یه چیزی رو بدونی خوب...واسه همینم نمی گم!!دیگه ازین و اون واسه چی پرس و جو می کنی؟
یعنی آدم نمی تونه واسه خودش راز داشته باشه؟همه چیش باید روی دایره باشه و تو بوق و کرنا باشه که همه بدونن؟هان؟
هر وقت صلاح دونستم می گم...هر وقت هم ندونستم نه!مگه زوره؟
من نمی دونم چرا خیلیا می خوان سر تو زندگی آدم کنن و از همه چی زندگی آدم سر در بیارن و جزیی ترین مسایل آدمو بدونن و ریزترین مسایل رو کند و کاش کنن!
لطف کنین راهتونو بکشید و برید که اصلا" حوصله سر و کله زدن باهاتونو ندارم!
یه دفعه نشد ما از دست این فضولها امان داشته باشیم!!
چند روز پیش یکی از کانالهای ماهپاره داشت پشت صحنه فیلم محمد رسول الله رو نشون می داد!همونی که آمر*یکاییها ساختن!این فیلم متعلق به خیلی سال پیشه!چه صحنه های پر خرجی...چقدر زحمت کشیده بودن...موقع طوفان شن،تو صحراهای ترابلس سیاهی لشکرها چقدر سختی کشیدن...یه رام کننده اسب داشتن که تو صحرهای داغ 100 راس اسب پیدا کرده بود و همه شون رو برای فیلم تربیت کرده بود...حتی ارتش لیبی هم برای کمک اومده بود!
با خودم فکر کردم فیلم محمد رسول الله رو مسلمونا نساختن! مسیحیا ساختن! آنتونی کویین در نقش عموی پیامبر(حمزه) بود...همین آنتونی کویینی که به قول خیلیها فیلمهای مسته*جن بازی می کرد...(حتی تو یه مصاحبه خودش می گه من از نقشم خیلی خوشم اومده!خیلی دوست دارم با این دین آشنا بشم و از اینکه برای یه پیامبر دیگه فیلم بازی می کنم ،خوشحالم!) مایی که این همه دم از دین و آیین می زنیم و بعضیها با تحجر*شون دارن چشم دنیا رو در می آرن و به قول خودشون برای زنده شدن اسلا*م خودشون رو خفه کردن،برای پیغمبرشون اینقدر مایه نذاشتن که مسحیا برای پیغمبر دین ما مایه گذاشتن!
مسلمو*نا ادعاشون تا عرش اعلی می ره اما به خودشون یه جو زحمت نمی دن که بپرسن بابا این همه ما دم از دین و ایمان می زنیم،یه ذره براش مایه گذاشتیم؟به خودمون نهیب نزدیم که بزرگترین و زیباترین و معروفترین و بی تحریفترین فیلم پیغمبر رو مسیحیا و به قول خیلیها گبرا و کافرا ساختن؟
می دونین چیه؟همه چی فقط ادعاست!فقط از دین محرم و نامحرم و حجاب و دعای کمیل رو بلدیم...وقتی دست یه پسر به یه دختر می خوره،نچ نچمون هوا می ره! برامون مهم نیست یه بچه یتیم گوشه خیابون بمیره!یه گش*ت ارشا*د می زاریم دم تیراژه و میلاد نور!!!که با زنا و دخترامون مثل جنایتکارا رفتار کنه! زنها و دخترهایی که کوچیکترین آزادیشون گرفته شده...بعد یه گنبد از طلا تو کربلا و اینور و انور درست می کنیم که تمام خرجش از حلقوم یه سری بدبخت بیچاره بیرون کشیده شده!!
فیلم روز واقعه رو دیدین؟می دونین کدوم عبارته که به تمام فیلم می ارزه و تن آدمو می لرزونه؟وقتی عبدالله جوان نصرانی ای که تازه اسلام آورده،می فهمه که کوفیان قصد شهید کردن حسین رو دارن،می گه:"مسیح رو مسیحیان نکشتن که مسلمانان امام خود را می کشند!"
ای کاش به جای این همه تحجر و مته به خشخاش گذاشتن،یه کم به اینکه کی هستیم و داریم چی کار می کنیم،فکر کنیم...
اصلا" می دونین چیه؟کار مسلم*ون جماعت خرابه!!خراب!
مولودی نوشت:دوستم! خیلی عالی بود همه چی...این مجلس حسابی حالم رو خوب کرد!

این روزها سخت مشغولم...مشغول زندگی،کار و افکار تازه...
از وقتی اینجا اومدم و به توصیه یکی از دوستان آدرسم رو عوض کردم،آرامش عجیبی دارم...این آرامش بهم کمک می کنه بیشتر و بهتر فکر کنم و برای آینده برنامه ریزی کنم...
همیشه وقتی 21 سالم بود،با خودم فکر می کردم که 10 سال دیگه من کجا وایستادم؟دارم چی کار می کنم؟به اهدافم رسیدم یانه؟
الان که خوب به دور و برم نگاه می کنم،می بینم به همه چیز رسیدم.به هر آنچه می خواستم و نمی خواستم!گاهی اوقات انگار وقتی هدفی نداری و احساس رهایی می کنی،خدا تو رو به مسیری سوق می ده که مجبور بشی هدفی انتخاب کنی و برای رسیدن بهش قدم برداری...
اینکه از کودکی می نوشتم،رو خودم یادم نیست!اما اطرافیان و همکلاسیهای اون موقع که تازه با هم کلاس چهارم دبستان رو تموم کرده بودیم،می گفتن از همون موقع استعداد نوشتن داشتی و نگاهت به مسایل ریز بود...
4 سال پیش وقتی این وبلاگ رو زدم،هدف خاصی نداشتم!فقط برام جنبه تفریح و طنز داشت...دلم می خواست مسایلی رو که گاهی می شد از دریچه طنز بهش نگاه کرد،بنویسم تا از نظرات دیگه هم باخبر بشم..یا اینکه اگر کسی درست می گه از نگاهش استفاده کنم...اسم این وبلاگ هم دقیقا" از خاطره های کودکی من نشات می گیره!خاطره هایی که هنوز با منن و هرگز پاک نمی شن...
کم کم که گذشت،هدفم تغییر کرد.با خوندن خیلی از وبلاگها حس می کردم که همه چیز به تمسخر گرفته شده...بعد تصمیم گرفتم در جهت اشاعه فرهنگ و بالا بردن سطح وبلاگنویسی،قلم فرسایی کنم و اونهایی رو که زیاد به اصول اهمیت نمی دادند و حرفی برای گفتن نداشتند رو نقد کنم!اما خوب...تو این راه خیلی مخالف داشتم و صد البته کسایی که موافقم بودند و تشویقم کردن...اما برای من فقط هدفم مهم بود و بس!
پس از کتاب شروع کردم.چون خودم عاشق کتابم و تمام شاهکارهای جهان رو خوندم...البته اینم بگم که مقاومت زیاد بود و خیلیها ندونسته مخالفت کردن و می خواستن عقایدشون رو به من تحمیل کنن! اما من کوتاه نیومدم...
هنوزم که هنوزه سعی می کنم اونقدر نغز و کوتاه بنویسم که هم حرفی برای گفتن داشته باشم،همه نکات ریز شخصیت آدمها که ممکنه یه روزی تو زندگیشون تاثر بزاره رو به خوانندگانم گوشزد کنم...
امیدوارم و از خدا می خوام که بتونم اونقدر خوب و تازه بنویسم تا هرگز دچار روزمرگی نشم...تا هیچوقت مثل خیلیهای دیگه که به خاطر روزمرگی وحشتناک و حرفهای تکراری وبلاگشون رو بستن و رفتن،اینجا رو حذف نکنم...
از خدا می خوام که اونقدر نوشته هام نکته داشته باشه که همیشه یه تکون کوچیک یا حتی تلنگر برای خواننده هام باشه!
این راه،راهیه که با میل خودم آغازش کردم و هرگز نقطه پایانی نداره...عطربرنج ضمیر ناخودآگاه منه...ناگفته ها و حسهای سرشار منه...سکوی پرتاب من به عالم نوشتنه...نوشتنی که همیشه تو انشاهای مدرسه و مسابقات منطقه نمود پیدا می کرد و تو دوران نوجوانی با شعر رفت تو مجله ها و روزنامه ها و حالا هم شده عطربرنج...و در آینده ای نزدیک،شاید بشه حرفه مورد علاقه من...البته اگه مجال بدن و موانع بزرگ برداشته بشن...
حالا می فهمم هدف من از نوشتن تو این خونه مجازی چی بوده و هست!حالا می فهمم که چرا از اول از حاشیه فرار می کردم و روزمرگی رو دوست نداشتم...
خواننده های جدید و قدیم و باشعور و فرهیخته عطر برنج!همه تون رو دوست دارم و ازتون می خوام همیشه همراهم باشین تا با شماها به اوج برسم...دوستتون دارم...
امضاء
مموی عطربرنج
اگه فیس فیسی و حساسین این پست رو نخونین!
پنجره اتاق ما تو اداره رو به پاسیوئه! وقتی هوا گرم می شه ما لای پنجره رو باز می زاریم تا یه کم باد بخوریم!اما یه صدای نابه هنجار که رو مخت سوهان می کشه،نمی زاره حواست جمع کارت بشه حداقل!
یه آدم مزخرف بی ملاحظه داغون فرتوت بی شعور!! ساعت 9 صبح که می شه شروع می کنه به فین کردن!! صداشم تا بالا می آد و سر صبحی ،سمفونی صبحگاهی ایشون ما رو مستفیض می کنه!
مردک انقدر محکم فین می کنه که ما همون دقیقه فکر می کنیم،الانه ست که مغزش بیاد پایین!نمی دونم رگهای مغزش اینقدر محکمه که با این همه فشار اسمزی به طرف جاذبه زمین نمی ترکه؟
بابا!پدر من!برادر من! اگه مشکل سینوسی داری،مریضی،ریه ت چرک داره پاشو برو دکتر!برو همین داروخانه بغل یه کوفتی برای اون دماغ بی مصرفت بگیر که یه کم ازین خلطا رو کم کنه...
آخه مگه مردم آزاری فقط به داد و قال و حرفهای زشت زدنه؟نه! پدر من!نه برادر من!اینکه تو مدام تو اون حموم کذایی باشی و از سر صبح خرخر کنی،هم مردم آزاریه!
بسه دیگه! بسه! خودتو جمع کن!فکر نمی کنی تو این ساختمون یه شرکته که اکثر کارمنداش زنن و بیشترشونم حساسسسسسسسسس؟هاین؟یه کم حیا کن!برو دکتر!چرک خشک کن بخور تا حداقل خودتو ازین چاهی که درست کردی،بکشی بیرون!
ای هوار!! حالم به هم خورد!
فرداش نوشت:بفرما! باز اخٍ تٌف این مرتیکه شروع شد!!
وایییییییییییییییی!چقدر نی نی تو نت زیاد شدهههههههههه!
این یکی دیگه خیلی سورپرایزم کرد!!
دوست جون مبارک باشه!!باورم نمی شه....ای جانمممممممم!من خاله شدم!
نی نای نای...نی نای نای...ذوقم ترکید...
از حالا می تونم تصورش کنم! یه نی نی تپلی و خوشگل با موها و چشمای مشکی!!فک کنم از همون اولش این کنجد خانوم ما با یه جلد کتاب تو دستش به دنیا بیاد!!
دوستم از حالا باید به فکر درست کردن یه کتابخونه گنده کنار سرویس خواب و سیسمونیش باشی...
دوست جون،می می ،بانو جونم! به همه تون یه تبریک حسابی می گم...
تاتر نوشت:تاتر گربه کشی خیلی خوب بود...حسابی خندیدیم...اگه یه شب پر هیجان و حسابی می خواین که استرساتون خالی بشه،این تاتر آخرشهههههههههههههههه!
خدا جونم! باز می خوام مختو بخورم! باز می خوام سرت غر بزنم و ازت تقاضا کنم...تو رو به هر کی که تو این دنیا برات عزیزه و از مقربینته،به ندای قلب من گوش کن!
می شه من 2 ماه دیگه همین موقع(7/5/91) از خوشحالی رو پاهام بند نباشم و دلی دلی دور خودم بچرخم و جیغ بکشم!تو که می دونی من وقتی خوشحالم از بالا انداختن خرگوشم و توله گربه دونه اینا بگیر تا الکی رقصیدن و آویزون گوشهای ابو شدن و سور دادن به این و اون،نمی گذرم!
خیلی وقته منتظرشم...خیلی وقته روزا رو می شمارم تا روز موعدی که معلوم نیست کی می آد و می خواد کی باشه،سر برسه و من رستگار بشم!
یعنی می شه تو تا دو ماه دیگه نتیجه صبر و انتظار من رو تو یه طبق تزیین شده،لای یه بسته سرخابی کادو پیچ شده با روبان قرمز،بهم هدیه بدی؟
می شه "نه" تو کار نیاد و همه چی پشت سر هم جفت و جور بشه؟می شه اون حجاب و هاله ای که تو کتابت ازش گفتی جلوی چشم یه عده ای بیفته و یه سری چیزا رو نبینن و قیچیش نکنن؟
ای خدا!اصلا" می شه همه چی به نفع من برگرده؟
می دونم خیلی پر توقعم!می دونم که همیشه هر چی خواستم دو دستی تقدیمم کردی و شاید بهترشو دادی! می دونم که همیشه نهایت یه چیز رو ازت می خوام!اما کمتر از این نمی تونم...خودت گفتی از من بخواه تا برآورده کنم...
پس من بهترینها رو ازت می خوام ...بهترینها...برترینها...
بعضی موقه ها خیلی لجم در می آد!
دلم می خواد یه مانتوی صورتی جیغ با شلوار تنگ قرمز جیغتر!! تنم کنم و با یه شال قرمز جیگری و کفشهای سرخابی راه بیفتم برم تو خیابون!!اونوقت هر جا گوشت ار*شاد و این کلاغ سیاها رو دیدم،بپرم جلوشون و قر بدم و رد بشم!ببینم می خوان چه غلطی بکنن!!
دیروز جلوی تیراژه یه دختر ساده رو گرفته بودن که سرتا پا مشکی پوشیده بود حیوونی...از تو اون ماشین شیشه دودی آشغالی داشت التماس می کرد که بیارنش بیرون!!اون کلاغ سیا*های عقده ای با صورتاشون که مثل ته دیگ عدس پلوئه ، پشتشونو کرده بودن و انگار نه انگار یه انسان داره حرف می زنه!
فک کنم اینا پورسانتین!!بهشون می کن امروز هر تعدادی بگیرین،نفری 20 تومن!
خاک بر گور این اسگلای عقب مانده! دنیا رو مریخ می خواد خونه بسازه اینا گیر یه پاچه شلوار و گوشه ابرو و کوتاهی و بلندی یه وجب پارچه ن!!
می دونم خیلی کلیشه ای بود اما نمی تونستم نگم!
یه چیز دیگه:دیشب ام*بی*سی 2 فیلم دفترچه خاطرات(نوت بوک) رو نشون می داد...وای...دوباره من رفتم تو فیلم و اونجایی که دختر و پسره با هم بیرون می رن و خیلی ساده عاشق هم می شن،گریه م گرفت...من اگه 100 بار هم این فیلم رو ببینم،باز برام تازگی داره و سیر نمی شم!بد نیست بدونین که این فیلم جایزه بهترین بو*سه،بهترین صحنه عاشقانه،بهترین اجرای نقش اول زن رو برده...
امروز نوشت:نانای...نای...
خوب چی کار کنم؟دوست دارم هی نازمو بکشی و من جواب سر بالا بدم...هی تو بگی چته و من بگم هیچی!هی تو دستمو بگیری و من دستمو از دستت در بیارم...
آخه بعضی وقتا آدم دوست داره ناز کنه و خودشو لوس کنه...هی بپیچم برم و تو هی اینور و اونور جلوم سبز بشی و خواهش کنی...
هی باهات قهر کنم و تو هی بگی: آشتی!آشتی...لوس نشو دیگه! و بعد برام یه عالمه بستنی شکلاتی بخری و برای دلجویی ای که خودتم نمی دونی منشا ناراحتیش کجاست،پیش قدم بشی...
عاشق همون روزاییم که با سر و وضع ژولیده!! وقتی از راه می رسی در رو برات باز می کنم و تو بی توجه به موهای سیخ سیخ و لباسهای درب داغونم،صورت بی آرایشمو می بوسی...
(آخه همیشه که نمی شه مرتب بود!!)
می دونین!بعضی وقتا آدم دلش برای فسقل بچه بودن بودن تنگ می شه...می خواد هرگز بزرگ نشه!بالا و پایین بپره!رو دیوارا گچ بکشه...دفتر خاطرات بنویسه!تا کمر از پنجره منتهی به کوچه درختی دولا بشه!کارتون ببینه و از خوردن بستنی لیوانی نسکافه ای ذوق کنه...
دلش می خواد نشه مسئول اداره یه خونه...دلش می خواد یکی ازش مراقبت کنه و براش آش و سوپ بپزه!
بعدشم ناز کنه...هی فکر کنه هنوز 20 سالشم نشده و طرفش باید خیلی بیشتر ازینا هواشو داشته باشه...دقیقا" مثل این فیلم هندیا که امیر خان 50 ساله هنوز نقش جوونای 30 ساله رو بازی می کنه و شاهرخ خان 40 ساله هنوز 20 سالشه...
چی می شد آدمها هیچوقت پیر نمی شدن؟هیچوقت بزرگ نمی شدن؟
رای نوشت: رای گیری هنوز ادامه داره تا فردا!
رستوران نوشت:استیکهای ژوآنی حرف ندارن!!اما پیتزا اسپاگتیش محشرههههههههه!به امتحانش می ارزه!!من که عاشقش شدم...
خوب امروز بیاین یه کم جنجال به پا کنیم...
حتما" الان همه تون تو دلتون می گین: مگه بیکاری؟حوصله داری؟نمی تونی یه ذره آروم بشینی و زبون به دهن بگیری؟
به جون خودم و خودتون نمی تونم!هر چند وقت یه بار باید یه حالی به این وبلاگستان تزریق کنم!همه ش قربون صدقه رفتن و گل و بته کشیدن که نشد کار!بزارین یه کم جنجال به پا کنیم تا یه چیزی از توش دربیاد!
خوب...خوب...حالا بریم سر اصل مطلب...
تکین عزیز چند وقت پیشا از من خواست کتابش رو نقد کنیم...حالا امروز من می خوام اینجا رای بگیرم...هر کی هر کتابی از تکین خونده رو تو برنج دونی بنویسه!بعد رای می گیریم ببینیم کدوم یکی بیشتر خونده شده و در موردش نظر می دیم...نقد نمی کنیم!چون منتقد رسمی و کامل نیستیم...از نظر من فقط در حد مخاطب،نظرمون رو بگیم و نقاط قوت و جذبش و ضعفش رو بشمریم کافیه!
کتابهای خانم حمزه لو(روی هر کدوم کلیک کنید عکسش می آد):1.افسون سبز
2.از آنسوی آینه
3.مهر و مهتاب
4.دخترى در مه
5.در پایان شب
6.بعد از او
7.عاشقانه، براى پسرم
8.نوبت عاشقی
9.از اینهمه جا
هر کی هرکدوم رو خونده سریع دستش بالا!!اگرم نظرش منفیه عیبی نداره،بگه!
بعد از اینکه رای گیری شد و یکی رو انتخاب کردیم و در موردش نظر دادیم،من تمام نظرات رو تو یه پست جدا می زارم...هر کی هم دوست داشت می تونه از اسم مستعار استفاده کنه...
پس بشتابید!!بدوئیدددددددددد!