-
روح گیر کرده...
شنبه 23 آبان 1388 09:44
چن شب پیشا باز روحم گیر کرده بود! حدود ۱۱ شب بود که سرمو رو دسم گذاشتم و تو تختم خوابیدم...کتابم هم باز ،کنار دستم بود و من دمرو روش افتاده بودم.چراغ خواب بالا سرم روشن بود.همینطور که چشمم به سطر آخر صفحه ۵۰۰ بود، یه لحظه نفهمیدم چه جوری خوابم برد ... بعد از چن دقیقه اومدم بلند شم و بقیه کتابو بخونم که دیدم نمی تونم....
-
پست صحنه دار...
سهشنبه 19 آبان 1388 12:12
-
من و آلزایمر(قسمت دوم)
دوشنبه 18 آبان 1388 09:32
رفتم پیف پافو از دسش گرفتم و گفتم: بخواب خاله جان! خفه شدیم...بسه! گفت: وا!!اونجا روی پرده پٌر رطیله! پٌر عقربه! بزن بکششون و بعدش پرید و پیف پافو از دس من قاپید... نمی دونستم آلزایمر زورو زیاد می کنه؟یه زوری پیدا کرده بود... دونه اومد و با هزار زحمت و در حالیکه از سرو روش عرق می چکید،خوابوندش... ماهم دوباره رفتیم...
-
من و آلزایمر(قسمت اول)
شنبه 16 آبان 1388 09:17
اینو خوندین نخندینااااااااااااااا! اهه! گفتم نخند!چون اصن خنده نداره... می دونین آلزایمر انواع گوناگونی داره.بعضی از کسانی که مبتلا می شن، برمی گردن به ۴۰ سال قبلشونو و خاطرات اونروزا براشون زنده می شه.بعضی دیگه هم جک و جونور روی در و دیوار می بینن و می خوان با امشی و پیف پاف بٌکشنشون و یه دسته دیگه هم شکاک می شن و به...
-
رو سفیدمون کردی...:))))
چهارشنبه 13 آبان 1388 15:42
ایول پیرمرد!! ایول به تو!! ایول... روی هرچی جوون ،آدم حسابی، آدم فهیم و فرهیخته بودو سفید کردی... به تو می گن آبرو...به تو می گن حیثیت...به تو می گن آخر جرات...به تو می گن پاره تن ملت... می دونین!! 13 *آبان دیگه روز دانش آموز نیس!!
-
شوق زندگی خاموش شد...
سهشنبه 12 آبان 1388 14:44
همیشه دوس داشتم هرکی اینجا رو می خونه ،یه لبخند هرچند کمرنگ رو لباش بشینه. وقتی رفتم وبلاگ مری که براش رمز بزارم، این خبرو تو وبلاگش و نظرات خوندم. هدی(محدثه)،نویسنده وبلاگ شوق زندگی رو نمی شناختم.به خاطر شنیدن این خبر برای اولین بار بازش کردم و دیدم که باردار بوده و هم از مرداد 88 آپ نکرده و هم آخرش بی دلیل با همه...
-
وبلاگ جدیدم
دوشنبه 11 آبان 1388 10:26
-
لوح تقدیر
یکشنبه 10 آبان 1388 10:16
اینم لوح تقدیر... دوسش دارم خیلی زیاد... همین الان نوش:ممنونم که به من رای دادید آقا یا خانم "یه دوست با ایمیل <a@a.com>"
-
جشن پرشین بلاگ: ۸۸/۸/۷
شنبه 9 آبان 1388 10:03
نمی دونم از کجا شورو کنم؟از چی باید بگم؟ از این بگم که یکی از بهترین روزای زندگیم تو تاریخ ۸۸/۸/۷ رقم خور یا از این بگم که مراسم قرار بود ساعت ۴ شورو بشه و ساعت ۵ شورو شد و ما تا خود ساعت ۵ پشت درهای بسته آمفی تاتر موندیم و همه همدیگه رو شناختیم و با خبرنگارا آشنا شدیم؟ از خانم پولادزاده ،برگزار کننده جشن بگم که چقدر...
-
و اینک آسمان از آن من است...
یکشنبه 3 آبان 1388 16:40
این وبلاگ که در پیش رویتان می بینید به عنوان 100 وبلاگ برتر بانوان در عرصه وبلاگنویسی انتخاب شده است. اصن فک نمی کردم رای بیارم! از همه دوستانی که گونی برنج منو زعفرونی و خوش بو کردن، و یه چلوی کره ای حسابی باهاش بار گذاشتن رو چراغ ، کمال امتنان و تشکر را دارم. امضاء: مموی خوچحال!!!
-
و بازهم...
یکشنبه 3 آبان 1388 11:37
این هم حرفهای خصوصی ممو در طعم گس خرمالو به هرکس که لازم بوده پسوورد دادم. به اونایی که ایمیلشونو داشتم ، ایمیل زدم و به بعضیا اس.ام.اس. خلاصه اینباکساتونو چک بفرمایید. کلوچه برام تو خصوصی ایمیل بزار...وبلاگت خطرناکه جیگر!! نظراتش تاییدی نیس!
-
شلوار کُلاقرمزی...
شنبه 2 آبان 1388 11:09
عرضم به حضورتون که این باشگاه خفن ورزشی ما، در یک گسل ۱۳ هزارمتری واقع شده که یه طرفش باغه و با پله های عریض و طویلی هزارتایی وصل می شه به کوچه.وقتی که با حال نزار و بدبختی از باشگاه می آی بیرون،باید جون بکنی و ازین پله ها هم یه سره بیای بالا که رسمن همون جا قلبت قلوه کن می شه و می افته تو کفشت! یه راه دیگه م از جولوی...
-
تشکر تشکر بانو
سهشنبه 28 مهر 1388 15:00
احتراما" بدینوسیله قصد دارم از بانوی محترمه ،بانو جان، به دلیل زحمات بیشائبه اش تشکر کنم. ایشان در اعلام کُدها در پروژه عظیم راه اندازی وبلاگ جدیدم در پرشین بلاگ به اینجانب ،کمکهای شایانی کرده است.البته پیشتر هم زحماتی را متقبل شده بود. از بقیه دوستان عزیز و ارجمندم که اینجانب را در راه بی پایان و پُرخطر لی لی...
-
وبلاگ برتر
یکشنبه 26 مهر 1388 11:58
توجه!! توجه!!وبلاگ برتر!! دینگ دینگ!! عطر برنج ، هر روز لی لی تر از دیروز... یعنی این دیگه آخرشه!! من می خوام برنده شممممممممممممم! منم می خوامممممممممم! وبلاگهای برتر بانوان!! یعنی اگه اسم ممو به عنوان وبلاگ برتر انتخاب نشه ،بچه ش تو قنداق به دنیا می آد! اصن من می خوام پوز این لی لی خانومو بزنم!!! می شه؟ لوفطا"...
-
۱۱ شب به بعد...
شنبه 25 مهر 1388 12:41
واییییییییی!یعنی خدا نکنه من مهمونی شام یا شب نشینی دعوت شم.باید 40 روز قبلش و 70 روز بعدش کفاره و صدقه بدم و عزای عمومی اعلام کنم. ساعت 11 شب که می شه دیگه رسمن اُفُقیم!چشامو نمی تونم باز نگه دارم و خُلقم همچین تنگ می شه که پاچه همه رو الطفات می کنم بی زحمت... واسه اینکه خودمو واسه شب سر پا نگه دارم،از صٌبش شورو می...
-
بهشت برین همینجاس!جای دیگه نرینا!!
سهشنبه 21 مهر 1388 16:47
اول بگم که جون شما اصن راضی نبودم امروز آپ کنم! این م*ملکت گل و بلبل مارو دارین؟؟ می بینین که لایحه حذف یارا*نه هم تصویب شد به سلامتی؟(صلوات!!)قبلترا که 70 درصد جمعیتمون زیر خط فقر بود،حالا دیگه همه مون زیر خود صفریم !چه برسه به خط فقر! می بینین هرکی که کثیفتر و چرکتره راس کاره و می تونه به این و اون دستور بده و هرچی...
-
نوستالژی ۲
یکشنبه 19 مهر 1388 11:21
هیچی نمی تونم بگم...هیچی... آخه یه هو دلم گرف...
-
بابا!!
شنبه 18 مهر 1388 10:08
رو سر و کول همدیگه می پرن و تلفنو از دس همدیگه قاپ می زنن! این یکی می گه:منو صدا کرد!می خواد با من حرف بزنه! اون کی می گه:نخیر! گف می خوام با آتیش پاره حرف بزنم... سومی می گه:گُم شو!دستتو بکش!گُف فشن خانومو می خوام! از بس این ۳ تا از دس همدیگه گوشی تلفنو می کشن،خلاصه سیم تلفن می شه مث آنتن پشت بوم خونه ما! اونی که...
-
می شه؟
دوشنبه 13 مهر 1388 09:41
یعنی می شه؟ می شه خونه منم ماه داشته باشه؟ می شه وقتی شب می شه ،تو آشپزخونه م که دارم شامو آماده می کنم ،سرک بکشه و با ستاره هاش بهم سلام کنه؟ می شه اتاق خوابم همون رنگی باشه که دوس دارمش؟ می شه اونقدر بزرگ باشه که توش گم شم و دیگه ابو نتونه پیدام کنه؟ می شه رنگ دیواراش یه جوری باشه که بتونم روش نقاشی کنم و عکس یه...
-
کلاغ
شنبه 11 مهر 1388 11:56
این پست خیلی مُهمه! اگه تا آخرش نخونین،خودمو از بالای همین وبلاگ پرت می کنم پایین!! زمان: ۵ سال پیش(دُرُس یادم نیس)، ساعت ۸ صُب محل کار قبلی ممو، داخل دفتر یکی از همکارای مُجرد قُزمیت به دنبال ازدواج از جنس ذکور که مورد الطافاتات همه بودند(البته از در پشتی!!! ) در حالیکه به بیرون پنجره اشاره می کنه:آخیییییییییی!می...
-
گرفتاری...
دوشنبه 6 مهر 1388 10:15
یه خواهشی ازتون داشتم... برای ما خیلی دعا کنید... نپرسید چرا! چون نمی تونم بگم... فقط بگم که این روزا استرس و ناامیدی داره خرخره مو فشار می ده... خیلی دعا کنید...خیلی...
-
کافور ببخشید کارفور...
شنبه 4 مهر 1388 13:02
والا این کارفوری که من دیدم ، تا ۲ ماه آینده تبدیل می شه به فروشگاه مارکز اند اسپنسر و هرُودز انگلیس! می پرسین کجاس؟همین زیر مماخ مبارکتونه!ستاری،خیابون بهار!اصن از اون نیم وجبی که تو کالسکه ش داره لُپ لُپ می خوره هم بپرسی با انگشت نشونت می ده! توهمون ستاری که پیاده شی می بینی خیل عظیمی از جمعیت مث اینکه دارن می رن...
-
و...
چهارشنبه 1 مهر 1388 09:28
با دلهایی از جنس طلا،گوشه ای دنج، کُنج یه بُرج، اونم ۸ نفری... باز هم خاطره می شود...
-
پاییزان
دوشنبه 30 شهریور 1388 11:58
این روزا که بوی برگ بارون خورده و خاک غریب داره غوغا می کنه،یه دلهره خاص اٌفتاده تو جونم!انگاری دارم از نو ،تازه می شم...از نو عاشق می شم... بعضی وختا فک می کنم این که باید از حسام تو این عطر برنج خانوم بنویسم، یه وظیفه س!اگه ننویسم از یادم میره یا بعدها ممکنه به نظرم ملموس نیاد! آدم وختی عاشقه همه چی انگار...
-
اخطار!!
جمعه 27 شهریور 1388 15:40
خدا رحم کرد ما یه چی گفتیم! نمی دونستم با این پست آلمانی،فضیل فٌضلا و عٌلما خودشونو نشون می دن و از حالت سایلنت بودن در می آن! آقا جان اصن می دونین چیه؟من نه می خوام روی کسی مث لی لی رو کم کنم ،نه می خوام کسی تو زندگی خصوصی من دخالت کنه و هی موعظه کنه! من که از اول دوس داشتم آلمانی یاد بگیرم که گرفتم! لی لی که رفته...
-
آلمانی
سهشنبه 24 شهریور 1388 09:57
-
قمر خانوم
دوشنبه 23 شهریور 1388 12:03
-
عطر برنج
شنبه 21 شهریور 1388 09:38
لیوان چایی با اون بخار گرمی که ازش بُلند می شه،بهم چشمک می زنه...دس می برم و برش می دارم و یه جرعه ازش هُرت می کشم!طعمش ،مزه هٍل می ده. دقیقن هٍلی که حاج خانوم(مادربزرگم)چن سال پیش تو روزایی که صدای قطره های بارون پشت شیشه گوش نواز بود، تو چاییای خوشرنگ آلبالوییش می ریخ و قُل قُل سماور استیلش غوغا میکرد. ... یه دفه...
-
شیر تو شیر
چهارشنبه 18 شهریور 1388 11:20
فک کردین هیش کی نمی فهمه؟هیش کی حالیش نیس؟دور از جون، همه سر علف جوییدن؟ هی اینو می گیرین ،اونو می گیرین!در اینجا رو تخته می کنین ،در اونجا رو تخته می کنین! صدای اینو خفه می کنین ، صدای اونو خفه می کنین! بسه دیگه!همه در رفتن!هیش کی نمونده!خجالت نمی کشین؟خجالت که چه عرض کنم؟حیا و آبرو هم که ندارین!تو سطح بین ال*مللی مث...
-
مدل مو
دوشنبه 16 شهریور 1388 11:00
اینم مدل مویی که آرایشگرم تو عروسی دوست ابو برام درست کرده بود. خیلی دوسش داشتم اینجا یه دونه از گلای روی سرم افتاده!آخر شبه آخه! پینوش: خیلی خوش گذش!البته جریانش مال 1 ماه پیشه ها! خط خطی نوش:بابا !من نمی تونم وب هلی و آلما و ونوسی و بهاره رو باز کنم!الانه خودمو از بالای وبلاگم پرت می کنم پایین هااااااااا! پینوش...