-
ژله آکفاریوم...
دوشنبه 5 بهمن 1388 09:14
جو آشپزی منو گرفته بد!! اینم ژله آکفاریوم که دستورشو از لینک مطبخ رویا بر داشتم... خوشمزه بود... پینوشت:دیگه چیزی ندارم بگم...این پست یه آنتراک بود... راستی من نمی دونم چرا ابو به این ژله هه لب نزد؟ همه خوردن و منو حسابی تشویق به آشپزی کردن ! فک کنم زیادی دارم لی لی به لالای ابو می زارم!!
-
فارسی وان
شنبه 3 بهمن 1388 09:02
می دونین اگه یه روز کاری بین اون همه شولوغی و استرس یه تلفن جالب انگیزناک بهت بشه و استخوناتو سبک کنه،چقدر به آدم حال می ده! ممو:بفرمایید! پشت خطی:من از شبکه فارسی وان مزاحمتون می شم! ممو:هاین؟؟فارسی وان؟ پشت خطی:برای محصولات شرکتتون،می خواستیم آگهی بگیریم! ممو: فعلن ما خیال تبلیغات نداریم! پشت خطی:حیف شد که......
-
مهم..مهم!!
سهشنبه 29 دی 1388 16:32
یکی داره به جای لیمو تلخ و شیرین می نویسه... هیش کی نخوندششششششششششش! آی ملت!!تحریمش کنین! اون لیمو شیرین بانو نیس!
-
دلمه کلم
سهشنبه 29 دی 1388 12:13
حامله ها و رژیم دارا بزنن بغل! این هم دلمه کلمی که پختم.مث همیشه مزه ش عالی بود! خام خام... دلتون نخواد! پخته پخته دستور پختشو از لینک مطبخ رویا جون برداشتمش.
-
گنجشک فضول!
شنبه 26 دی 1388 15:10
یکی بود،یکی نبود،زیر این سقف کبود،یه بنده خدایی که خیلی هم بنده خدا بود، زندگی فضولانه ای داشت!از زندگی همه خبر داش! مثلن می دونس چن تا نگین رو لباس مهمونی فلانی بوده و اون یکی همکار چن تا دندون شیری افتاده، داشته و چن تا پر کرده و چن دفه رفته دکتر زنان!! اونوخ برعکس،هیش کی نمی دونس که ایشون کیه و متولد چه سالیه حتی!...
-
هوای قهوه ای...
سهشنبه 22 دی 1388 14:50
هوای اینجوری رو اصن دوس ندارم! همه ش گرفتس!محض دلخوشی نه برفی می آد نه بارونی!فقط الکی سرده!فک کنم زیادی موز خورده... انگاری هوا م یٌبوسًت گرفته!
-
هشتمین عجایب هفتگانه دنیا...
دوشنبه 21 دی 1388 09:21
اولش که این عکسو دیدم،هول کردم و جیغ کشیدم و خودمو به در و دیوار زدم و می خواسم از پنجره خودمو بندازم پایین(آخه من خیلی تو اینجور مسائل جنی و ارواح خبیثه سیر نمی کنم و فشارم می افته!!!) فک کردم کابوس جنی،گبری،چیزی دیدم. اما یه خورده که گذش دیدم نه بابا! اینا جن من، نیستن!حوریای بهشتین زیر لباس برازندگی و پوشیدگی......
-
آلاکلنگ...
شنبه 19 دی 1388 09:05
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 اسم:ممو سن:10 ساله جنس:تٌخس مکان: رامسر کنار ویلا تو زمین بازی بالای آلاکلنگ با نوش نوش موقعیت: 2 تایی تک و تنها ارتفاع:1 متر بالاتر از سطح زمین یه دفه یه پسره درب داغون با10 کیلو شلوار و زیرپیرهنی و موی وز وزی،با 2 تا نوچه خزنلی پنزلی تر از...
-
نیستی...
سهشنبه 15 دی 1388 16:15
وقتی نیستی،خونه خیلی خالیه! حجم خونه سنگینه...دیگه دوس ندارم فارسی وان نگاه کنم... وقتی نیستی،زندگی انگار یه چیزی کم داره... وقتی نیستی،آدم کم می آره بدون صدات...بدون نگات...بدون دستای شریفت... این ثانیه ها چقدر سنگینن!هجومشون مث غروب روزای جمعه س... زودی برگرد...برگرد خونه ت سیدم...همه ما منتظرتیم...
-
واژه ای به نام...
یکشنبه 13 دی 1388 16:45
همیشه وقتی ذهنم درگیر یه چیزی می شه،می ترسم شب سرمو رو باالش بزارم.چون خواب زیاد می بینم...خوابام هچل هفت نیس!بعضی وختا خیلی نمادین و انرژی زاس! حیفم می آد اینجا از خوابام ننویسم...حیفم می آد نگم مثلن 5 شنبه شب چی خواب دیدم! .... ...خودمو دیدم که اول یه جاده پهن وایستادم.همه جا تاریکه!جاده خالی نیست...اطرافش پر درخته...
-
...
یکشنبه 13 دی 1388 09:26
خلع لباسش می کنین؟؟عیبی نداره! ازین به بعد با کت و شلوار و کراوات می ره بیرون،تا چشمتون درآد!!
-
ژامبون استروگانف
شنبه 12 دی 1388 09:42
به طور کلی و اصولن!!مموچ عاچق آشکوبی و پیاز داغ کردنه!فک کنم یه چادر گل گلی به کمرم ببندم و یه روسری با گلای درشت قرمز رو زمینه سورمه ای هم سرم کنم،و گره شو بالای سرم سفت کنم،دیگه می شم همونی که ابو تو خوابش می دیده و با دیدنش زانوهاش شل می شده!!! این غذا از دس و پنجه ممو اومده بیرون! به جای گوشتای دراز دراز،از ژامبون...
-
کمک
پنجشنبه 10 دی 1388 09:34
شاید بتونیم براش کمکی باشیم... نمی دونم... برا سید(بابام) منم خیلی دعا کنین...خیلی ... http://mona-zarei.blogfa.com/
-
تشابه
سهشنبه 8 دی 1388 10:11
زمان و مکان: چن سال پیش جولوی تلویزیون(ماهپاره) در حال: دیدن یه فیلم آمریکایی نه چندان خفن! تصور کنین که همه مون دس به سینه رو کاناپه پشت سر سید(بابام) نشستیم و با هیجان داریم فیلمه رو دنبال می کنیم،یه دفه دوربین می ره تو ساحل جزایر هاوایی که همه خانوما بی زحمت عورن! سید یه نیگا به پشت سرش و ماها می ندازه و سریع...
-
قصه پرغصه...
دوشنبه 7 دی 1388 09:50
موندم وقتی پیر شدم و اگه به 70 -80 سالگی کشیدم،چه قصه ای واسه نوه هام بگم؟ از چی و کجا بگم؟افسانه دیو و پری؟یا گنجشکک اشی مشی؟شایدم از عاشوراهای محل قبلی و فعلیمون براشون تعریف کنم که دختر پسرا آرایشگاه رفته با آخرین مدل،می ریزن تو کوچه خیابونا واسه دس و پا کردن دوس و رفیق و خودنمایی. یا از وقایع مملکت گل و بلبلی که...
-
محرم و ماه رمضون
پنجشنبه 3 دی 1388 13:01
همیشه محرمو تو تابستون دوس داشتم و ماه رمضونو تو پاییز. به برعکسش هنوز عادت نکردم. یه حس خوبی دارم این روزا... چقدر دلم می خواد روزه باشم الان!
-
۱ سال گذشت...
سهشنبه 1 دی 1388 09:18
1سال از روزی که یلدای طولانی تو به صبح رهایی رسید،گذشت... 1 سال از تموم اون ترسها گذشت... 1 سال از اشکهای ما گذشت... 1 سال از ایست ریه های زندگی تو گذشت... 1 سال از نبودن تو ،از جای خالی تو توی خونه ت که حالا لخت و خالیه گذشت... 1 سال از پر پر کردن گلهای داوودی سفید و زرد سر خاکت گذشت... 1 سال از به خواب ابدی رفتن تو...
-
یلدا بوقی!!
دوشنبه 30 آذر 1388 14:52
آقا جان! ما امسال یلدا نداریم! به جای آجیل خوردن و حافظ خواندن و هرهر کرکر کردن زیر کرسی،می رویم بوق می زنیم!همه بی بخارن!ما هم زیاد پا پی یلدا گرفتن نمی شویم! وسلام!
-
هیهات من الذله!!
یکشنبه 29 آذر 1388 11:26
باز هم درختی پر بار را از ریشه بیرون کشیدند... تبر به دستان بدانند که درخت هرگز نمی میرد...
-
دختر تاجروشیر...
شنبه 28 آذر 1388 10:27
قبلترا،اون موقعی که 12 ،13 سالم بود و با کله ، می رفتم خونه حاج خانوم(مادربزگم) تا دور از چش همه بپرم رو تخت عمه مری و کتاب کودک رو باز کنم و برای هزارمین بار قصه هاشو بخونم،چقدر به معجزه عشق ایمان داشتم. وقتی قصه ها و افسانه ها رو می خوندم،فک می کردم همه چی رو می شه با عشق حل کرد... دختر تاجر و شیر،تنها افسانه ای...
-
صدف
چهارشنبه 25 آذر 1388 13:16
نیگا کن تو روخدا!! نشستم واسه این صدفای خوشگل،لباس دوختم!همه شونو با گوآش رنگ کردم! بعضی وختا ذوق و شوق پنهانی داشتن یه چیز،چه ها که با آدم نمی کنه!!!
-
رویای ابو
دوشنبه 23 آذر 1388 13:51
کی؟ 5 صبح روز تعطیلی: دارم می رم طرف دسشویی که یه دفه ابو همونطور با چشمای بسته سرشو از رو بالش بٌلن می کنه و می گه:داری می ری سر رات چاییو از دسش بگیر!! من:باشه بابا!! 5 دقیقه بعد : شصت پامو که می زارم توی تخت ،ابو با همون چشمای بسته ش تو خواب می گه:چاییو از دسش گرفتی؟ من: نه بابا! نشد! چایی ریخ روش و دسش سوخت!!
-
مقنعه سفید...
یکشنبه 22 آذر 1388 12:47
حالا که پاییز داره بساطشو جم می کنه و می زاره رو کولشو جاشو به زسمتون می ده،یاد خیلی چیزا می افتم.یاد بچگی هام... نگین این باز دوباره شورو کرد!می خوام بنویسم که اون روزا رو چه جوری می گذروندم: تو روزای سرد آخر پاییز که ساعت 1 از مدرسه تعطیل می شدیم،وقتی می رفتیم تو سرویس و بعد چن دیقه گیس و گیس کشی با هم مدرسه ایها سر...
-
زیگیل خانوم و کوبه!
سهشنبه 17 آذر 1388 14:29
من امروز، که عین روز تعطیلی،ببخشید خر (دور از جون همه اهالی وبلاگستان)هم تو خیابونا پر نمی زنه،هی دارم فٍرت و فٍرت آپ می کنم! یه دو سه تا مطلب هس که باید حتمن اینجا بگم که اگه نگم،رسمن کبدم می ترکه! اولندش که من اصن از آدمای پررویی که دائم گوششون رو میز من و چششون رو مونیتور کامپیوترمه و خوششون می آد از زندگی خصوصی من...
-
لبیک...
شنبه 14 آذر 1388 11:13
اللهم لبیک،لبیک،لاشریک لک لبیک،ان الحمد،والنعمت... تلویزینو داره مکه رو نشون می ده...نمی دونم چرا یه هو اشک به چشمام هجوم می آره...سینه م تنگ می شه...انگاری خدا همونجاهاس و چقدر به زمین نزدیکه!...یه حس قوی می شینه تو تمام سلولهای تنم... دوربین که می ره روی زائرایی که با لباس سفید احرام و موهای تٌنٌک دارن ذکر می گن، یه...
-
حق!!
چهارشنبه 11 آذر 1388 14:27
همین الان این مردک با یکی از کارمندا دعواش شد!فقط فش به همدیگه ندادن! اعصاب منم متشنج کردن... ولی حق با دختره س!چون می خواد شنبه بره مرخصی این یارو نمی زاره! طفلی می خواد بعد ساعت کاری بره کلاس،باید ازین مردک اجازه بگیره! انگار این یارو وکیل وصی جد و آباد و زندگی شخصی مردم هم هس: کلاس برو...کلاس نرو...باید تا فلان...
-
سفر (نمی دونم چندم؟؟)
چهارشنبه 11 آذر 1388 08:46
خوب خوب می بینم که دلتون واسم حسابی تنگ شده بید!! اون دفه ما یه سفر رفته بودیم اون دنیا و برگشته بودیم!این دفه هم یه سفر رفتیم شمال و برگشتیم.آلبوم امروز پر از عکسای جک و جونوره! هرکی دل نداره ورق نزنه! کوههای پر برف چالوس. این عسلی خانومه که تو کندوان پیداش کردیم.ببینید انگار خط چش کشیده... اینم مموئه در حال چلوندن!...
-
آدم بده!
سهشنبه 3 آذر 1388 10:53
میگم: این مردک با این همه ظلمی که داره می کنه،چطوری می خواد بمیره؟نه این دنیا رو داره نه اون دنیا رو!! می گه:این آدم نیس که! براش مهم نیس! می گم:من نمی دونم چرا خدا همیشه آدم خوبا رو زود از زمین جدا می کنه و می بره؟آدم بدا رو اونقدرمی زاره روی زمین تا هرکاری دلشون میخواد بکنن و اونقدر گند بزنن تا زمین از جور و فساد...
-
...۲
دوشنبه 2 آذر 1388 09:15
ممو اذیت کن! خودخواه! متکبر! بی عاطفه! قطب شمال!پنگوئن دریای آنتارتیک! می گماااااااااااااا!خدا خره رو می شناخ که شاخش نداد!
-
The return of the native
یکشنبه 1 آذر 1388 08:50
من یه نموره برگشتم... خوب چیه؟؟چرا اینطوری نیگام می کنین؟؟این همه شماها خودتونو لوس کردین و همه نازتونو کشیدن،حالا ما یه کم قر و قنبیل بیایم و دٌمٍمونو کج کنیم!!مٌجلی داره دآآآآآآآآآآآش؟؟ آسمون به زمین نمی آد که!نعوذوبالله قر*آن خدا که غلط نمی شه! گوشت خورشتتون که نپز نمی شه! خوب مرض دارم دیگه! همه مرضا که آنفولانزای...