ای جونم بارون!ای جونم شهریور بارونی...ای جونم هوای لطیف پاییزی وسط تابستون!!
ای جونم روحیه عاشقونه!!ای جونم تعطیلی آخر هفته و سفر به شهری بین جنگل و ساحل!!
ای جونم بارونی خوشگل و بوت بلند و کلاه ست پاپیون دار....
وای چه انرژی مثبتی امروز صبح به پوستم تزریق شد وقتی صدای برخورد بارون ریز ریز به کانال کولر و پنجره اتاق زیر گوشم مثل لالایی بود...و خواب خوش صبحگاهیم از پشت منظره ابری و صدای جیک جیک گنجشکهایی که پرهاشون خیس شده،به بیداری رخوت انگیز تبدیل شد...
تشکر نوشت:از همه دوستای نازنینم که اس ام اسی،وبلاگی و به خصوص فیس بوکی تولدمو تبریک گفتن،ممنونم...
امروز نوشت:دزی عزیزم...به خاطر از دست دادن پدر نازنینت،بهت تسلیت می گم.انگار دیروز بود که تو عروسی تو خوشحال بود و می رقصید...ایشالا روحش قرین رحمت باشه...خیلی ناراحت شدم...کاش زودتر گفته بودی...
تو یه روز گرم تابستونی،مورخ 4 شهریور،یه مامان خوشگل که لباس خواب بلند ابریشمی به رنگ اٌخرایی پوشیده بود،با یه شکم برآمده،رفت بیمارستان و یه نوزاد قلنبه و ونگ ونگی به دنیا آورد که تا پیشونیش یه عالمه مو داشت با لبای قرمز!!تو عکسهایی که ازش تو بیمارستان گرفتن،همه ش زبونش بیرون بود!!همه فامیل ریخته بودن اونجا و اون فسقلی رو می چلوندن...همون روز وقتی باباش،توی ساک مخصوص گذاشته بودش و داشت از ماشین پیاده می شد، از هولش چپه ش کرد تو جوب!!
اما از اونجایی که مموی قصه ما خیلی خوشخواب تشریف داره،نفهمید و ونگ هم نزد!!پدربزرگش هم وایستاد کنار و کرکر به این منظره خندید مامانش هم حسابی رو ترش کرد به خاطر این خنده نابجا!!(قربون خنده ت برم حاج آقایی که الان دیگه پیشمون نیستی!!)
باز این ماه مبارک رمضان آمد و من باز شرمنده تو شدم آخدا!
راستش را بخواهی هر رمضان دریغ از رمضان سال پیش!هر سال بدتر از سال قبل!روزه که نمی گیرم هیچ!تازه به جای 3 وعده هر روز ۶ وعده کامل در معده ام می چپانم...انگار که مرض جوع گرفته باشم یا از قحطی کشور زامبیا و سومالی در رفته باشم!!(آخر از هر چیزی منعت کنن،بدتر حریصش می شوی!!)
آخر خدای جیگر طلای من!قربان تو بچسبم،فدای آن دستهای مهربان با انگشتر عقیقت بشوم!!ماه رمضان در تابستان ستم است...آدم تلف می شود از تشنگی...در این روزهای داغ پایتخت،آب نخاع آدم بخار می شود چه برسد به آنکه هم کارمند باشی و هم روزه باشی و با این اوصاف نتوانی تا 18 ساعت تمام یه چیکه آب به حلقت بریزی!!
آخر انصاف است که من با این بدن نازک و ضعیفم،18 ساعت هیچ به گلویم نریزم و بعد از زور گرسنگی بسان سگ شوم و پاچه این و آن را به دندان بگیرم و خلق خدا را آزار کنم؟مگر نه آنکه موقع روزه داری همه باید از دست و زبان مسلمان در امان باشند؟راضی هستی که من هر روز برای گرفتن تاکسی و زودتر به خانه رسیدن،زیر ستیغ تیز این آفتاب گرم،سوار هر ماشین ناشناس و از خدا بیخبری بشوم و اعصابم زده شود؟آخر این درست است که به خاطر روزه از درون آب شوم و بعد از 30 روز روزه گرفتن راهی بیمارستان شوم و کرور کرور خرج سلامتیم کنم؟
نٌچ!نمی شود!هر طور که حساب می کنم نمی شود...!ماه رمضان باید در زمستان باشد که آدم سحری نخورده،افطار کند و طول روز بیشتر از 10 ساعت نباشد...
این روزه گرفتن مال ادمهای پر خوری ست که شبانه روز از صبح سحر تا موقعیکه شغال ناقاره می زند٬می خورند!!نه برای من که به خاطر رژیم و اینکه در مغازه شلوار فروشی شرمنده سایزم نشوم و اشکم در نیاید٬اندازه یک مثقال هم غذا نمی خورم و از غذاهای چربی سوز استفاده می کنم!!
رویت را از من برنگردان خدای قشنگم!!حالا من هی توجیه می کنم و هی تو برایم پشت چشم نازک کن!!
اصلا؛ می دانی چیست؟همه اش تقصیر این ماههای قمری ست که سالی ۱۰ روزعقب می افتند و عاشورایی که به داغی و تشنه لبی و آفتاب ظهرش معروف است٬سر از زمستان در می آورد و ماه مبارک رمضانش که سراسر گرسنگی و له له زدن است!!در تابستان می افتد!!
+این متن صرفا؛ جهت شرکت در یک مسابقه وبلاگی نوشته شده و ارزش دیگری ندارد!پس لطفا: موعظه هایتان را برای خود نگاه دارید!!!هنوز فرق طنز با واقعیت برای شما مشخص نشده؟؟
با اینکه ۱۱ روز بیشتر مهمونم نبودی،اونقدر وابسته ت شدم که الان جای خالیت آزارم می ده...
خیلی دوست داشتم پنبلی نازم...!
به ابو گفته بودم حیوون که می آری،اگه بمیره،اعصابت خورد می شه...اما حرف منو گوش نکرد!
عزیز دلم!کاش به خوابی که دیه بودم توجه می کردم...کاش بیشتر مواظبت بودم!کاش حواسم بیشتر جمعت بود!کاش سر کار نمی رفتم...عین عروسک بودی ناناز من!
ابو می گفت وقتی می خواست خرگوش بخره،تو از همه ظریفتر و کوچیکتر بودی...می خواست بخرتت تا نمیری و ما خوبت کنیم!اما نشد!
اگه بدونی دلم چقدر برات تنگه!چقدر دوستت دارم هنوز...
نمی دونستم مردن یه حیوون می تونه اینقدر منو بشکنه و ناراحتم کنه!پس اونایی که عزیزشونو یه شبه از دست می دن،چه حالی دارن...
امروز صبح که ابو خاکت می کرد،به پهنای صورت اشک می ریختم!آخه دیشب خوابتو دیدم...!خواب دیدم بزرگ و سفید شدی و مثل گوش مروارید کارتنهای بچگی یه روبان قرمز به گوش چپت بود!داشتی صحیح و سالم تو صحرا می دوییدی...اینقدر تو خواب برات خوشحال شدم...!فکر کردم خوب شدی!
دلداری می خوام پنبلی جونم!دلم تنگه...خیلی تنگ...
خداحافظ کوچولوی من...خداحافظ پنبه من...
اشک نوشت:قندون جونم!پریسا اودیسه...تو که حیوون داشتی،چقدر طول می کشه که یادم بره؟؟اینو نوشتم تا یادم بمونه یه روزی من یه خرگوش سفید و خوشگل داشتم که خیلی دووم نیاورد!هرچند که خیلی بهش رسیدم...
پینوشت:ببخشید که تلخم!مجبورم...وقتی می نویسم خالی می شم...الان فقط دلداری نیاز دارم...همین!

یادم باشه که دیگه الکی به هر کسی اعتماد نکنم تا تو هچل نیفتم!!خیلی ساده م...خیلی!!
حالا تو این هاگیر واگیر من می خوام یه سوال تخصصی،صیاصی،اجتماعی،کنجکاوانه مطرح کنم:
خداوکیلی کدوم یکی اگه ازدواج نکنه و تا آخر عمر مجرد بمونه،بیشتر قاط می زنه یا افسرده تر می شه؟
1-پسر مجرد
2-دختر مجرد؟
می دونین چرا این سوالو پرسیدم!چون دور و برم جدیدا" یه چند تا مورد دیدم که هم زن بودن هم مرد...اما نتونستم اندازه بگیرم،کدوم یکی بیشتر!
می خوام ببینم نیاز به ازدواج،چه از نظر روحی چه از نظر ج*سمی چقدر می تونه تو زندگی یه نفر تاثیر بگذاره؟؟
عجزو لابه نوشت:اصلا" قصد توهین به کسی رو ندارم ها!فقط می خوام نظرتون رو بدونم...
جشنواره نوشت:این لینک رو ببینین!وب گپ یه جشنواره ماه رمضونی راه انداخته که کلهم حال و هوای وبلاگستان رو عوض کنه!!دستش درست...
این فیلم یکی از بهترینها و شاهکارها در تاریخ سینمای هالیووده که یکبار در سال ۱۹۶۵ توسط استنلی کوبریک کارگردانی شده و بار دیگه توسط آدریان لین٬کارگردان معروف و غول سینمای آ*مر*یکا ساخته شده و محصول سال 1997 ه .این فیلم از روی رمانی به همین نام که نوشته ولادیمیر ناباکف(یک نویسنده اشرافی روسی الاصل)ه٬ساخته شده...
جرمی آیرنز ،بازیگر نقش هوبرت اونقدر زیبا و روون بازی کرده و تو نقش خودش باورپذیر شده که وقتی تو نقشهای دیگه تو فیلمهای دیگه ظاهر می شه،انگار شخصیت دیگه ایه و همه به اسم این فیلم می شناسنش...
ملانی گریفیث زن سابق آنتونیو باندراس هم در نقش خودش عالی ظاهر شده...
دومنیک سوآین،بازیگر نقش لول*یتا،با اینکه برای اولین باره که ایفای نقش می کنه و 15 سال بیشتر نداره،با بازی پخته و تلخش تو اذهان عمومی ثبت می شه و بعد از اتمام فیلم چنان میخکوبت می کنه که بدون شک دوست داری بدونی این نابازیگر زیبا و وحشی کیه و از کجا اومده...آدریان لین حدود 6 ماه تموم جستجو کرد و از حدود 2500 دختر برای این نقش تست گرفت تا بالاخره دومنیک رو برای ایفای این نقش برگزید...
برای بقیه توضیحات رو بقیه ش کلیک کنید.

دومینیک سوآین

۵ شنبه هفته پیش،بنده ساعت 4 بعدازظهر تو یه خواب عمیق واسه خودم غلت می زدم و خواب دریا و کوه و دشت می دیدم که ابو خان زنگ زدن...کورمال کورمال و چهار دست و پا درب رو باز کردم و دوباره دوییدم طرف تخت تو اتاق خواب تا مبادا خوابم حروم شه...
یه دفعه شنیدم که ابو می گه:دو تا مهمون داریم...!پشت درن!
با بی میلی گفتم:اگه دوستاتن بهشون بگو ممو خوابه!من حوصله ندارم...می خوام استراحت کنم...
چند ثانیه بعد با تعجب دیدم که یه چیزی تو دست ابوئه و داره کرکر می خنده...خوب که دقت کردم،چشمم خورد به این!!!اول یه متر پریدم عقب و خواب که هیچی،برق از کله م پرید!
بعد خنده م گرفت و نزدیکشون شدم...ابو از جا درشون آورد و گذاشتشون تو این...
اون سیاهه خیلی شیطون بود و تا ولشون می کردی سفیده زرتی می رفت زیر یه خم اون که گرم شه...آخه خیلی کوچولو و بچه ننه ست...!
تا جاشونو درست کنیم.سیاهه ...ده بود به هیکل سفیده!!هرچی داشت رو سر سفیده انداخته بود...
جا که آماده شد،یه کپه هویج براشون ریختیم که گشنه نمونن!
شنبه بعدازظهر بردیمشون دامپزشکی برای چک آپ...شامپو و آنتی بیوتیک واسه شون خریدیم...
وقتی برگشتیم،بنده به زور نی تو حلقشون دارو ریختم!سیاهه نمی زاشت و هی از عقب پشتک می زد ورپریده!!روز یکشنبه مراسم اسم گذاری رو برپا کردیم و پسره شد:فشنگ خان و دخمله شد:پنبلی خانوم!
یه روز در میون با شامپو دست و پاهاشونو می شورم و سشوآر می کشم...
نمی دونین چه جیگرایین!!عسل!وقتی گشنه ن رو دو تا پا وایمیستن و بو می کشن!کی گفته خرگوش بی احساسه؟؟؟اصلا" اینطور نیست!! وقتی پنبلی رو اینطوری لای دستمال مخصوصش می پیچم و تو بغلم میزارم و با هم کتاب می خونیم،فشنگ خان حسودیش می شه و جست می زنه می پره دم پای من که یعنی منو ناز کن!!
داشتن حیوون خونگی واقعا" تو روحیه آدم تاثیر مثبت داره...
هه...آخرین یادگاری ات را هم دیروز به هنگام غروب آفتاب، به خاک سپردم...مهم نیست که می دانی یا نه!