عطــــــــــــربرنــــــــــــج
عطــــــــــــربرنــــــــــــج

عطــــــــــــربرنــــــــــــج

نوسترا داموس!

فری پسر دار: وای افی جون!نٍدی کجاست پس؟چرا نیومد؟

افی جون:حالش بد بود..ویار داشت نیومد!

فری پسردار:به سلامتی!پس ندی هم بارداره...

افی جون: آره ایشالا...دو ماهشه...

فری پسردار: پس ندی هم مثل من حتما پسر می زاد!

(آخه یکی نیست بگه شما مامایی؟دکتری؟جنین شناسی؟رویان بینی؟نوسترا داموسی؟پیشگویی؟چی هستی؟)

ممو نی نی دار: آخ جون!پس همه تون پسردار می شین و دختر من می شه ملکه!!همه پسردارا دنبالش می دوئن کرور کرور!

خلاصه که این گونه باید تبعیض جنسیتی رو تو دنیا از بین برد!با یه حمله پاتکی و انتحاری...

تشکر نوشت: از دوستان عزیزی که با ایمیل و خصوصی به من نظر لطف دارن،خیلی ممنونم...

معرفی کتاب(به وقت بهشت)

نام:به وقت بهشت

نویسنده: نرگس جورابچیان

ناشر: آموت

 

برای خلاصه داستان روی بقیه ش کلیک کنید

ادامه مطلب ...

پی.اس

می بینین؟اومدم دیروز پست غذا بزارم،این نت شرکتمون ترکید!

یعنی هر کاری کردم نتونستم وارد بلاگ اسکای بشم!اون گزینه اتوماتیک رو هم انتخاب کرده بودم ،اما آپ نشد!

خلاصه اینکه پست غذا می مونه واسه هفته بعد.

یه سری حرفه که می خوام تو پینوشتا بهتون بگم...

پینوشت 1: جدیدا" تیپ گوریلی مد شده! این خواننده هایی که خیلی مرض خود مطرحی گرفتن،دقیقا خودشون رو مثل گوریل یا زندانیهای خلافکار درست کردن و فکر می کنن خیلی صاحب سبکن!

پینوشت 2:بعضیا واسه شیرین کردن خودشون،چقدر تابلو عمل می کنن!

پینوشت 3:گربه هه دستش به گوشت نمی رسه،می گه پیف پیف بو می ده!

پینوشت 4:التماس دعا تو این روزهای مبارک...

پینوشت 5:فردا صبح اول وقت!! با یک پست جانانه معرفی کتاب ،آپیم...پرانتز باز(کتاب کاملا سلیقه ایه و من فقط و فقط طبق سلیقه خودم،کتاب معرفی می کنم! ممکنه یکی خوشش بیاد،یکی خوشش نیاد!قبل از مطالعه خوب فکراتون رو بکنید و بعد تهیه ش کنید خواهشا، تا پشیمون نشید!!)

روتین زندگی یک زن باردار...

سکانس یک:

صبح زود که از خواب بلند می شود و تن قفل شده اش را از آن بالش لوبیایی بیرون می کشد،ذهنش هنوز مملو از فکرهای شب قبل است.مواظب است که طاق باز بلند نشود تا مبادا جنینش در شکمش آسیبی ببیند.

دست و صورتش را می شوید و بعد به آشپزخانه می رود تا شیر گرم کند و با نان تست و پنیر و گردو به دهان بگذارد.

برای همسرش چای دم می کند و او را با ضرب و زور بیدار می کند!چون همسرش خوابی بس سنگین دارد و ولش کنی تا خود صبح روز بعد می خسبد!

همسرش دوش می گیرد و کنار او صبحانه می خورد.صبحانه که تمام شد،زن باردار قرصهای ویتامینش را همراه با جرعه ای آب می بلعد و بعد رو به روی آیینه میز آرایشش می نشیند و موهایش را شانه می زند.کرم ضدا آفتاب می زند و با مداد چشم،چشمهایش را سیاه می کند.بعد به این فکر می کند که چگونه همکار جوانش خط چشم تتو کرده است؟چشم جای حساسی ست و دردش زیاد است...

رژ گونه جز لاینفک آرایش اوست چون گونه هایش را برجسته و زیباتر می کند.قشر نازکی از ماتیک مورد علاقه اش را روی لبهایش می کشد و بعد در آیینه به خود لبخند می زند.خدا رو شکر با اینکه در ماههای آخر است،نه ورمی دارد نه رنگ پوستش به تیرگی گراییده نه خیلی چاق شده است! همان است که بود!جنینش را از روی پوست شکمش نوازش می کند و آرام اسمی را که برایش انتخاب کرده،صدا می زند...اما نمی داند که این اسم همان اسم شناسنامه ای اش می شود یا نه!

جنین کوچک یک کیلویی با ضربه ای آرام به نوازش پاسخ می دهد و بعد دوباره در خود مچاله می شود و به خواب می رود.

زن مانتوی بارداری اش را به تن می کشد و شالش را روی سر مرتب می کند.همسرش آماده است تا او را به محل کارش برساند.

هر دو ظرف غذاهایشان را بر می دارند و سوار ماشین می شوند...

سکانس دو:

زن باردار خسته و گرمازده از راه می رسد.نفسش گرفته و جنینش هم از گرما به جنب و جوش افتاده...

لباس از تن می کند و زیر باد خنک کولر،به خواب می رود...چشم که باز می کند،همسرش با ظرفی پر از میوه های تابستانی،بالای سرش نشسته ...

به روی هم می خندند.زن چای آلبالو دم می کند و بعد بسته ای گوشت را از فریزر بیرون می گذارد.امشب شام سه نفره شان لازانیا با سس پستوست!

شهزاده ای زرین کمر!!

دیشب به خواب وقت سحر...

شهزاده ای زرین کمر...

می رفت و آتش به دلم...

می زد نگاهش...

...

دخترکم زیاد به این شعر دل نسپار و جدیش نگیر!

که این شعر مصداق خوبی برای عاشق شدن نیست!

چون عاشق شدن یک چیز است و تحمل مسایل پشت پرده اش یک چیز دیگر!

بدان که همین شهزاده زرین کمری که با اسب سفید یا همان سانتافه یا هر چیز دیگری که به دنبالت می آید،مادری دارد که وقتی خوبیها و زیباییهای تو را می بیند،وقتی می بیند حتی ذره ای از عوارض و ورمهای معمول دوران بارداری در تو بروز نکرده است و بر عکس پوستت شفافتر شده و چشمانت درخشانتر و خودت هم بشاشتر شده ای! ،از حسادت کبود می شود و دهانش را که باز می کند،از آن آتش می بارد!!بسان اژدهایی که چند سالی در غار زندگی می کرده و حال آن روی سیاه خودش را نشان داده و بیرون آمده و با هر کلمه سیلی از گدازه های گداخته را به طرفت روانه می سازد و بعد خوش و خرم به کناری می خزد و جلز و ولز کردن تو را نظاره می کند!

عزیز دلم...همیشه هر گلی خاری به همراه خودش دارد.خاری که شاید نازک و شاید برخی اوقات کوتاه و کلفت باشد و آنچنان در دست تو بخلد و اذیتت کند که گل را هم به کناری پرتاب کنی و از خیر چیدنش بگذری...

اما به خاطر داشته باش که نه می توانی آن گل را بچینی،نه می توانی از خیر آن بگذری...

مطمئن باش،که بین دو راهی عجیبی دست و پا خواهی زد و فقط اراده و تصمیم درست و عشق است که تو را از این کوره راه سخت و پر فراز و نشیب،به سرمنزل مقصود می رساند.

همیشه در کنار هر خوشبختی ای،غم کوچکی نهفته است که روزی بروز خواهد کرد و تو را به بازی خواهد گرفت!

حال تو می توانی به بازی گرفته شوی، و یا این غم را به بازی بگیری و بعد به کناری بیندازیش تا دیگر جرات تاختن به قلب کوچک و پاک تو را نداشته باشد!

این دنیا گر چه خیلی زیبا و تحسین برانگیز است اما همیشگی نیست!گاهی آنقدر تو را می رنجاند که تا مدتها نتوانی به خوبیهایش بیاندیشی و دوباره از نو باورش کنی...

این روزها برایت از تار و پود زندگی ای می نویسم که شاید همیشه بر وفق مراد تو نباشد! تا بعدها اگر نبودم،بخوانی و بدانی که همیشه در خلال مشکلاتت به فکرت بوده ام و دوستت داشته ام!

بعدا نوشت:نمی دونستم با این پست،داغ دل خیلیها تازه می شه و چشماشون تر! شرمنده دوستان...

دخالت!

نمی دونم این خاصیت ایرانیهاست یا فقط بعضیها اینجورین؟

جالبه وقتی ازشون نظر نخواستی،نظر می دن! از طرز راه رفتن آدم گرفته تا ازدواج و بچه دار شدن و اسم گذاشتن!

من خودم هیچوقت تا ازم نخواستن که در موردی اظهارنظر کنم،لب باز نمی کنم!
اما تعجبمه که بعضیها خیلی راحت به خودشون اجازه می دن،در مورد این و اون نظر بدن بدون اینکه ازشون خواسته باشی...

به این کار چی می گن؟دخالت!اونم دخالت تو زندگی خصوصی مردم!

قرار نیست که کسی مطابق میل بقیه رفتار کنه و جوری زندگی کنه که اونا بخوان.بالاخره هر کسی عاقل و بالغه و می دونه داره چی کار می کنه و کدوم راه رو می ره...اگر هم به خطا رفت،می شه خیلی راحت بهش گفت! گفتم چی؟خطا!نه هر موردی!

در موارد دیگه که چیزی برای آدم عرفه و نهادینه شده،نظر مخالف دادن و به قولی دخالت کردن،اشتباهه!

من واقعا آدمهای مداخله گر رو درک نمی کنم...یا خیلی بیکارن که گیر می دن به این و اون! یا خیلی قلقلکشون می یاد،زندگی مردم رو زیر و رو کنن و ازین زیر و رو کردن،لذت می برن.

که به نظر من در هر دو صورت،کار پسندیده ای نیست...

اگه خیلی طرف براتون مهمه،سعی کنید تو زندگیش مداخله نکنید و به ارزشهاش احترام بزارید.

پیشنهاد نوشت:برای اینکه حال و هوای اینجا یه کم عوض بشه و تنوع ایجاد کرده باشیم،چون یک سری کتاب نخونده دارم که باید خونده بشن،می خوام بعد از خوندنشون،اینجا موضوع و تمش رو معرفی کنم که از دوستان نازنین هر کی دوست داشت و خوشش اومد،بره تهیه ش کنه...البته این پست فقط برای رمان دوستانه و اجباری نیست و رمان هم به شدت سلیقه ایه.می دونمممممم!! این کار رو هم می زاریم برای هر 5 شنبه! یعنی هر 5 شنبه یا من یه فیلم خوب که مطابق سلیقه مه معرفی می کنم یا یک رمان با اسم نشر و نویسنده ش.موافقید؟

وسواس+پینوشت برای کتاب دوستان!

ای خدا!! بیا و این وسواس آشپزخونه تمیز کردنو از من بگیر!

یعنی مدام یه دستمال دستمه و دارم رو ام.دی.اف ها و گاز و کف آشپزخونه رو تمیز می کنم...

یه دونه آشغال بیفته ،اگه نصفه شبم باشه با طی می افتم به جونش!یه ذره خاک رو نمی تونم تحمل کنم...با این سنگینی  مدام دارم گردگیری می کنم. خلاصه اینکه بساطی دارم من با این بارداری و وسواسی که جدیدا" سراغم اومده!

حالا میریم سراغ پینوشت:

جدیدا فروشگاههای اینترنتی برای خرید همه چیز خیلی باب شدن و بعضیهاشون معتبرن و می شه بهشون اعتماد کرد.

من برای خرید لباس یه وجبیم،یکیشون رو امتحانش کردم و شکر خدا خوب بود.

حالا می خوام یه فروشگاه معتبر اینترنتی کتاب رو بهتون معرفی کنم.

این لینک فروشگاه معتبر اینترنتی متعلق به نشر آموته.

می تونید تماس بگیرید و کتاب مورد علاقه تون رو سفارش بدید و خیلی راحت بدون اتلاف وقت و کوبیدن و رفتن به شهر کتابها درب خونه تحویل بگیرید.(کتاب منم تو این فروشگاه هست!!)

کتابخوان بمانید...

سبز و لیمویی

عزیزکم...

من هرگز و هرگز این روزهای طولانی و گرم انتظار با طعم تابستان را از یاد نمی برم...

روزهایی که به رنگ سبز و لیمویی ست و شاید هر بار که باز می گردم و می خوانمشان،از شادی لبریز شوم...

شاید دیگر نتوانم به عشق این روزها که جور دیگری ست و با تمام عشقها متفاوت است،برسم و از شوق بخندم.

دونفره هایی که شاید دیگر هرگز تکرار نشوند...

  ادامه مطلب ...

پایان خوش بهتر از یک خوشی بی پایان!

شعر دو کاج کتاب فارسی دبستان یادتون هست؟

همونی که دو تا کاج بودن کنار سیم پیام و دوست بودن .بعد طوفان می یاد و یکیشون می شکنه و می افته روی اون یکی...

کاج شکسته به دوستش  التماس می کنه: تا وقتی دوباره ریشه هام تو خاک جا بگیره،تو منو تحمل کن!اما کاج سالم با تندی می گه:به من ربطی نداره و گوش نمی ده...بعد کاج شکسته روی خطوط سیم پیام می افته و همه سیمها قطع می شه.آخرش مامورین،کاج دوم رو هم برای اینکه خطر تکرار نشه،از ریشه قطع می کنن.

می دونین؟این شعر رو من حفظ بودم!الانم از حفظم!حتی گاهی با خواهرم،نوش نوش،می خونیمش و یاد اون موقعها می کنیم...همیشه هم من غصه پایان تلخ این شعر رو می خوردم.

حالا محمد جواد محبت،شاعر این شعر،اومده و آخرش رو به یه پااین خوش تغییر داده!امروز تو وبلاگ ساینا دیدم...انگاری یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد...

هیچ می دونین که تمام افسانه های کودکی ما پایانی تلخ داشتن اما بازنویسی شدن و پایان خوش بهشون اضافه شده تا روحیه بچه ها خراب نشه؟مثل نل که آخرش فهمید مادرش مرده...

پسر پادشاه هرگز سیندرلا رو پیدا نکرد و سیندرلا تا ابد خاکستر نشین شد.

سفیدبرفی با گاز زدن به سیب مسموم نامادری بدجنسش،به خواب ابدی فرو رفت و بوسه شاهزاده هم کارساز نشد.

پری کوچک دریایی خودش رو فدای جون شاهزاده کرد و گریه کرد و به کف تبدیل شد و روی امواج دریا شناور شد(حتی من نوار قصه شو با پایان تلخ دارم!)...

زیبای خفته با طلسم جادوگر پیر،خوابید و هرگز بیدار نشد...

نمی دونم چرا همیشه از پایانهای تلخ فراریم!از داستانهایی که پایان تلخ دارن و مبهم تموم می شن،می ترسم.سعی می کنم طرفشون نرم.مبهم و مه آلود بودن،جور خاصی روی روحیه م تاثیر منفی می زاره و من هرگز دنبال آخرش نمی رم.

چه خوب که الان بالغ شدم،فهمیدم تمام داستانهای کودکی ای که باهاشون خاطره داشتم و رویا می ساختم،پایان تلخ داشتن.

چه خوب که اول پایان خوش رو شنیدم و بعدها فهمیدم اینا فقط برای روحیه دادن به بچه ها بوده و پایان تلخی هم وجود داشته...چه خوب که خاطره سازهای کودکی من،هرگز تلخی نداشتن و من همیشه با شیرینی رویا می بافتم....


تو را می بینم...

تو را می بینم که بر کتفم آرمیده ای و دو لپ آویزانت روی شانه هایم افتاده...

لبهایت کوچک و نرم و صورتی ست مثل شکوفه های گیلاس...

شاید به خاطر بی خوابی شب قبلم و شیونهای شب قبلت،اندکی خسته و عصبانی باشم.

اما باز هم به همان حسی که تو در من بر می انگیزی،راضیم.

همان حسی که ناباورانه،امروز،فهمیدمش...