عطــــــــــــربرنــــــــــــج
عطــــــــــــربرنــــــــــــج

عطــــــــــــربرنــــــــــــج

لنگ در هوا

تله کابین تفریحی همدان در بهمن ماه امسال، روی هوا متوقف شد و مسافران 6 ساعت تمام برعکس و لنگ در هوا  استخوان سبک کردند به سلامتی!!

وقتی تلویزیون داش اون مسافرای بدبختو نشون می داد که از سرما چوب شده بودن و داشتن از کوه پایین می اومدن،با مدیر تله کابین مصاحبه کردن!

گزارشگر:آقا چرا این اتفاق افتاد سر سیاه زمستون؟

مدیره با چشمای پف کرده و پًر و پوش ژولیده پولیده،انگار که تازه از زیر لحاف اومده بیرون:خوب افتاد دیگه!!خراب شده بود!!

گزارشگر:شما نمی دونستین مگه؟

مدیره:کی؟من؟نه!خدارو شکر که تونستیم نجاتشون بدیم...

گزارشگر که بی خیال این یابو(ببخشید یارو)شده: حالا توصیه تون در این رابطه چیه؟

مدیره:وقتی مردم می بینن که شرایط جوی خرابه(!)و هوا خوب نیس،سوار تله کابین نشن خوووو!!

پینوشت 1:آخه مردک!!تو باید حواست باشه یا مردم؟اگه شرایط جوی خرابه،واسه چی بلیط می فروشین؟خوب تله کابینو تعطیل کنین!

پینوشت 2:اون از هواپیماها و قطارشون!!اینم از تله کابینشون!!به هیچ وسیله نقلیه ای تو این مملکت نمی شه اطمینان کرد!


این روزهای آخر...

ابو می گفت: سال 88 خیلی سریع گذشت و اصلا" نفهمیدم کی تموم شد...عمر مث برق و باد می گذره...یه سال دیگه هم رفت...

اما من گفتم:این مهم نیس...مهم اینه که هرچقدر تند گذشته،به بطالت و بیهودگی نگذشته و چی به دست آوردی...

با خودم یه دور تو این 1 سال و چهار فصلش زدم و فکر کردم که چه کار مفیدی انجام دادم.همچین بگی نگی و جدا از اتفاقات مملکتی و اسمشو نیار و خین خین ریزیا،از سال 88 راضی بودم.

اولین چیزی که تو ذهنم می آد،خونه خریدنمونه.پارسال این موقه اصلا" فکرشم نمی کردیم که بتونیم یه همچین خونه درست و حسابی تو یه محله دنج بخریم که فقط صدای کوه باشه و کوه. و شبهاش به دور از هیاهو،بتونی رو درگاهی پنجره اتاق خوابت، دستتو زیر چونه ت بزنی و به آرامش و شهری که مثل برلیانهای روی انگشتر،می درخشه،خیره بشی.

دومین مساله ای که منو به سال 88 پیوند می زنه،اینه که نوشته هام در چند جا مورد توجه قرار گرفت و چند تاش چاپ شد.و می تونم بگم یکی از اتفاقات مهم تو زندگیم بود و امیدوارم بتونم،کارهای بزرگتری انجام بدم.

سومین مساله می دونین چیه؟اگه گفتین!!! به دس آوردن رگ خواب ابو خانه!!دیگه می دونم چطوری سرشو ببرم که نفهمه!دیگه می دونم با داد زدن و لنگ به زمین کوبیدن چیزی درست نمی شه!!و همچین قربون صدقه که بری وا می ره...(قابل توجه ابو دو دو که اینجارو می خونه!!!)

چهارمین مساله اینه که من عمرن نمی تونم تو این وبلاگم محض رضای خدا یه کم جدی باشم!!

اومد و دوباره نوشت:یه چیز دیگه هم تو سال 88 یاد گرفتم!!! 15 تا مدل رقص ایرانی و عربی!!اینههههههههههه!

آنتراکت

خوب خوب! فک کنم بهتره اینجا رو به وبلاگ آشپزی تبدیل کنم!چطوره؟

این سوپ قارچه که دستورشو از لینک مطبخ رویا جون برداشتم.و تمام اندازه ها رو دقیق رعایت کردم.مزه ش عالی بود!البته بگم این سریعترین سوپی بود که من تو عمر خودم درست کرده بودم!فقط حدود نیم ساعت طول کشی چون به جای آب مرغ از عصاره مرغ گالینا بلانکا استفاده کردم.

اینم کوفته سبزیه که بازم از لینک رویا جون برش داشتم!البته یه کم وا رفت!چون زیاد بهش پیاز زده بودم!

رولت گوشت!بازم مال رویا جونه!البته بعدن پختمش!

غذانوشت:ابو که قبل از چیدن میز،به خاطر بوی کوفته،داشت از هوش می رفت!

کفترچاهی!! 60 جفت!!

خونه ما منبع کفترچاهیای پاقرمز و رنگارنگه!هرکدومشون اندازه یه لنگه کفشن از بس بهشون برنج و دونه می دیم!

توله (ببخشید جوجه) می زارن قد کله من!این دو تا قٌلٌنبه ها جوجه های کفترچاهیای روی کولر مان!هنوز بدنشون کرک داره و بالاشون زیاد رشد نکرده.اما اندازه یه کفتر کاملن.مامانه آوردتشون بالای پنجره اتاق من که بهشون پرواز یاد بده مثلن!این نمای پشت خونه س!

یه دعوایی راه می ندازه این مامانه که اول صبی ساعت 7 سر من می ره هوا!ماشالا ملاحظه هم نداره!اًعد روز جمعه می خواد اینارو تربیت کنه!یه شاخه از درخت کنده،قد خودش!با همون توله هاشو فلک می کنه!

ایناهاش!این دم کلفته، ننه هه س!

یه نوکی تو مغز جوجه هاش می زنه که بیا و ببین! جوجهه هی جیک جیک می کنه و نمی تونه بپره!ننه هه ول کن نیس هی می پره، می ره و بعد برمی گرده و با سر می آد تو شیشه پنجره منو بهشون لگد می زنه!

والا با اون لگدایی که می خورن،باید عقل گنجیشک داشته باشن که پروازو یاد نمی گیرن!من که اون پشتم، یاد گرفتم چه جوری بالامو باز کنم و بپرم به خدا!

بیا!اینم عکس ننه فولادرزه ورفیق ـ رٌفیقای سفره ختم انعامشن که رفتن رو پنجره رو به رویی نشستن!

عمرنگ!!

دیشب شام بیرون بودیم.میز رو به رویی ما،یه دختر خیلی باکلاس و شیک نشسته بود.قیافه خوشگلی نداشت اما خیلی اصیل می زد.معلوم بود از سر کار می آد چون مقنعه سرش بود و چهره اش به شدت خسته بود.یه کیف مردونه رو میز بود.یه کم که گذشت یه پسر قد بلند که اونم اصیل می زد و قیافه ساده و شیکی داشت و معلوم بود،اونم سرکار بوده!!! اومد با دو تا بطری اورنجینا نشست جلوی دختره.دختره از اولش سگ بود!یعنی دندوناشو تیز کرده بود که لباس زیر یارو رو پرچم کنه!من حواسم نبود و با ابو داشتیم مرغ سوخاری کومبو به نیش می کشیدیم.بعد یه دفه دختره از جاش پرید و چسبید به سقف و گذاشت رفت.

پسره اولش فک کرد که سرکاریه و یه کم خندید اما بعدش رنگش شد رنگ دیفال!موبایلشو در آورد و زنگ زد به دختره!انگار دختره برنداشت!شماره شو صدا زدن و رفت غذاشو گرفت و نشست.دستپاچه بود،هی اون دور دورا نگاه کرد بلکه دختره رو ببینه!اما نبود!

پالتوشو پوشید و رفت غذاشو پس داد...

از تک تک اجزای صورتش ناراحتی می بارید...

به من خیلی برخورده بود!همچین انگار دختره دوس دختر من بود و با من قهر کرده بود...

برای اولین بار تو عمرم،دلم برای یه مرد سوخت!!با خودم گفتم اگه با هم آشتی نکنن،چی می شه؟(آیکون به تو چه!!!و اسمایلی تو سر کدویی یا ته پیاز؟؟)

پینوشت:یعنی الان من نمی دونم واسه چی امروز آپ کردم؟؟شاید اگه اینو نمی گفتم،صفرام رسمن می ترکید!


خودم را به ثبت رساندم :))))

پست چی پست در است...

در دستش بسته ای ست...

درون بسته اش قلب من است...

پینوشت:بالاخره داستانم چاپ شد! کجا؟تو همین کتاب "بدون عنوان" جز آثار برگزیده!دیشب به دستم رسید....

اخلاقهای خوشگل مردها...

 من به زور می خوام خودمو تو یه بازی وبلاگی بچپونم!

اخلاقهایی که شما در مورد مردان دوست ندارید!قابل توجه آقایون سایلنتی که اینجا رو می خونن!برا آینده تون خوبه!!

۱.همه شون  گلن! بر منکرش لعنت!ما کی گفتیم که اخلاق بد دارن؟؟

۲.جسارت نباشه ها اما آقایون یه نموره خودخواهن! همه چیو اول واسه خودشون می خوان بعد زنشون...

۳.گوینده های خوبی هستن اما شنونده های خوبی نیستن!انتظار دارن که زنشون حرفاشونو مو به مو گوش بده،اما به حرف خانوم که میرسه ،یا می پرن وسط حرفش یا می زنن کانال  دوی تلویزیون!

۴.بد مریضن! یعنی وقتی مریض می شن،دنیا باید بسیج شه و ازشون پرستاری کنه تا انگشت شصت پاشون یه وخ ساییدگی پیدا نکنه!

۵.ماماناشونو بیش از حد دوس دارن! بعضی وقتا قادر نیستن که بین زندگی مشترکشون و خونواده شون تعادل برقرار کنن و مدیریت کنن!

۶. حرف گوش نکنن.اگه خوان یه کاری رو شورو کنن که واسه شون ضرر داشته باشه،به حرف خانوم  گوش نمی دن و در نتیجه با سر می رن تو دیفال و تازه اونوقته که به حرف خانوما می رسن!

۷.فرزند پسرو زیاد دوس دارن واسه اینکه یه وخ نسلشون منقطع نشه و نپکه!!

۸.اکثرشون ابراز احساسات بلت نیستن! مثلا" به جای عزیزم از لفظ ضعیفه استفاده می کنن و اصلا" نمی دونن قربون صدقه با "خ" دسته دار نوشته می شه یا عین غین!

۹.اگه یه روز از یه چیزی ناراحن بشن،تا 2 هفته یادشون می مونه و تا تلافی نکن،سر آروم به بالین نمی زارن!

۱۰.اگه سنگم از آسمون بباره،محاله دنبالت بیان! می گن آژانس بگیر بیا!مگه من راننده تو ام؟

۱۱.تو غیبت نامبر وانن!اگه بتونن تا صب کله پاچه این و اونو بار می زارن!اونوخ اسم خانوما بد در رفته!

مرد نوشت:خلاصه هرچی بگم کم گفتم!

زن نوشت:همه شون سر و ته....چی داداش؟؟ یه تیکه جواهرن!!

همه نوشت:حالا همه تون دعوتین تا بازی کنین!

قرض

ممنونم ازینکه پیشم بودی...

مرسی ازینکه همیشه پشتمی و به دردودلام گوش می دی...

مرسی که دیشب تونستم اشکامو رو شونه تو بریزم...

یه جورایی منو بدهکار خودت کردی...

می دونستی؟

شور به در کن!

مموی شاباجی خانوم:بعضی دخترای حالا دیگه از شور به درش می کنن!از دوران راهنمایی فعالیت اجتماعیشونو شورو می کنن و یه الف میرزا  قلمدون که هنوز پشت لبش جوونه نزده رو پیدا می کنن و یه 5 سالی باهاش سر بالا و سرپایین طی می کنن!بعد 5 سال هم یا خونواده ها نمی زارن یا اصن به هم نمی خورن که خونواده ها بزارن یا نزارن!پس کات! تا اون موقه تو همون دوران هم ممکنه اتفاقاتی براشون افتاده باشه!(البته جسارت نشه ها!من بلانسبت،بعضیا رو گفتم.چون خیلی ها هستن که همین عشقشون به ازدواج ختم می شه!)

ابو جلوی آیینه در حالی که داره موهاشو شونه می کشه:خوب! هرکسی نیازی داره! بالاخره اونام آدمن!با اومدن این همه ماهپاره و سریالای مختلف مث ویکتوریا(!!!)خیلی ها یاد می گیرن!

ممو با عصبانیت:یعنی تو میگی عیب نداره؟

ابو:نه! چه اشکالی داره؟بالاخره جوونیه دیگه!تجربه س!

ممو:تو دوس داری که بعدها دخترت با پسر مردم یه شب رو تو خلوت سر کنه؟

ابو:اونطوری که نههههههههههههه!

ممو:پس چطوری؟

ابو با پوزخند: واسه همینه که من پسر می خوام دیگه!

این مردمان پٌر هیاهو...

 تا حالا رقص سامبا دیدین؟یه نوع رقص برزیلیه که توی کارناوالای تابستونیشون رواج داره! 

ازون باکومبا باکومباییا س که همه اجزای بدنشونو تکون می دن و یه کم بی سرو ته و تهوع آوره(ما مخلص رقاصای برزیلی مرزیلی و فلامنکو و اینا هستیم داداش)! 

عروسی دعوت شده بودیم که هم یُخده قاطی بود و هم یه خونواده ای بین مهمونا بودن که قاط زده بودن! 

مادره و دختره مث آناستازیا و گرزیلای فیلم سیندرلا  با دُمهای بالا و  ریخت عج وجق وارد شدن! خداییش بد نبودن چون هنوز مانتو تنشون بود! مانتو رو که در آوردن تازه از پیکره ها پرده برداری شد.  

مث اینکه ته طاق پارچه بوده ،لباساشون یا قلوه کن بود یا در جاهای اسمشو نیار نازک و کوتاه(اینجا بچه زیر ۴۰ سال نداریم که؟؟) اونوخ اعتماد به نفسشون منو کشته بود! من اگه وزنم بالای ۲۵۰ کیلو بود،عمرن لباس آدم و حوایی می پوشیدم! رو بدنشون یه جای سالم نگذاشته بودن:همه ش عکس خر و سوسمار و عقرب و رُطیل و جک و جونور رو تتو کرده بودن!مادره پشت کتفش ،2 تا عکس بزرگ چشم تًتو کرده بود که وقتی دقت می کردی با هر لرزش رقص،یکی در میون چشما باز و بسته می شدن و چشمک می زدن!

 فک کنم سریال فرار از زندان،روشون تاثیر عکس گذاشته بود!(منظورم از نظر خالکوبی  بید!)

دختره به زور 16 سالش می شد و هنوز به رخ کن سالن نرسیده،با آهنگ هد می زد و رقص سامبا می کرد.یه داداش داشت که هیکلش اندازه چوقلف بود.تا ارکستر آهنگو عوض کرد،مث اینکه خیلی به خودش فشار آورده باشه که از قر کمر مٌنفجر نشه،مث فنر پرید وسط و شورو کرد به هلی کوپتری زدن رو زمین.تا شعاع 5 متریش همه رو شوت می کرد .

هیچ کی جرات نمی کرد نگاشون کنه!هر کی نیگا می کرد،همه می گفتن:یارو هیزه!نمی گفتن که این بنده های خدا،شاید مخصوصن اینطوری اومدن که همه مستفیض بشن خوب...

خلاصه سوژه بودن اون شب...یه شیشه زهرماری (اکسیر شیطان)م با خودشون آورده بودن که بعد شام زدن به بدن...

نتجه اخلاقی:رقص سامبا خیلی خوبه به خدا.امتحانش ضرر نداره!