می دونین چیه؟گفتم بیام بهتون بگم هر کی هرچی دوست داره بنویسه!بی خیال محتوی و اینا...
چون مثل اینکه پست دیروز به خیلیا برخورده!
اصلا" عیسی به دین خود،موسی به دین خود!
آخه روحیه من اصلا*ح طل*بی محضه...هی دوست دارم محیط اطرفام رو منطقی اصلاح کنم...البته این به مذاق خیلیها خوش نمی آد و می رنجن...
پس بی خیال می شم و این مقوله رو می زارم کنار...بالاخره یه روزی یه جایی همه به یه نقطه کمال می رسن دیگه...پراید در حد پراید سرعت می گیره و موسو در حد موسو!
هر کی عقشش می کشه،هر چی دلش می خواد بنویسه...نظر سنجی رو هم بی خیال!
هفته دیگه منتظر یه پست داستانی دیگه باشین!
5 شنبه تون خوش!
امروز صبح از دوستای قدیمی اس ام اس تبریک روز معلم دریافت کردم...از طرف همونایی که می دونستن من یه روزی،معلم بودم!
تو ماشین که نشسته بودم،یه لحظه پرتاب شدم به خیلی وقت پیش...به روزهای سالهای دور...روزهایی که بهاری بود و اردیبهشتی و من هر سال 12 هم با دست پر برمی گشتم خونه...دستی که پر از عروسک و لوازم خونگی و لوازم آرایش و گل سرهای ریز و درشت بود...بعضی وقتا دسته گلها رو خونه نمی بردم و می زاشتم دفتر موسسه...
روزایی خوشی که با شاگردای ریز و درشت و نوجوون و جوون و تیچر تیچر گفتنهاشون طی می شد و به آخر می رسید...روزهایی که صبح سرحال از خواب بیدار می شدم و یه آرایش ملایم و صورتی می کردم و با نفسی عمیق،هوای بهاری رو از پنجره باز اتاق خوابم به مشام می کشیدم و بعد روز پر شور و هیجان من شروع می شد...
همیشه شوق روز معلم و نمایشگاه کتاب رو با هم داشتم...موسسه زبانی که توش تدریس می کردم،کم و بیش برامون جشن می گرفت...بهمون یادبود و وسایل جاهاز هدیه می داد!
نمی دونم چرا معلمیت رو رها کردم؟چرا نخواستم که بمونم و تدریس کنم؟نمی دونم چرا این فصل از زندگیم رو زود تموم کردم و پرونده ش رو بستم؟چی تو معلمیت بود که دوسش نداشتم!همیشه روز معلم که می شه،از خودم می پرسم انقدر آرامش معلمیت برام خسته کننده بود که به این راحتی کنارش گذاشتم؟
می دونم که این شغل چند ساله اخیرم هم پرستیژش بالاتره و هم موقعیت و درآمدش بالاتر!اما روزها و عکسهای معلمیت و عکسهایی که با شاگردام داشتم و روزهای خوش اردیبهشت،هرگز از صفحه خاطراتم پاک نمی شن...و من همیشه حسرت لحظه های ناب معلم بودن رو می خورم...

اینو نگم می میرم...
اینقدر انرژی مثبت و فیدبک در مورد جشن بالماسکه از طرف دوستان ،از طرف همکارام و از خانواده م دریافت کردم که از اون روز تا حالا سرخوشم...
همکارام رفتن و عکسامونو دیدن،اونقدر بهم فیدبک مثبت دادن که کلی حالم خوبه!اونقدر کوچیکه از مهربون و شخصیتش خوشش اومده،که دیشب خونه دونه بودم،هنوز ازش می گفت...اینقدر تو فیس لایک خورش بالاست که خدا بده برکت...
خودمم فکر نمی کردم اینقدر فیدبک مثبت دریافت کنم...
خلاصه اینکه خودمان هم خیلی خیلی خوش خوشانمان شده چون به خودمم خیلی خوش گذشت و با اون سبد قرمزم حسابی ورجه وورجه کردم و بین جمعیت چرخیدم و چیک و چیک عکس انداختم!!
الان که عکسها و فیلما رو می بینم،یه خاطره خوش تو ذهنم می دوئه...
هوا رو دارین؟ای جاننننننننننن!به این می گن یه هوای توپس که فقط و فقط می چسبه بری خرید....
یعنی من الان دوست دارم خونه باشم و
با زنبیلم شیرجه بزنم وسط تره بار دم خونه و یه بغل سبزی بخرم...(البته
دیروز خریدم!! یه عالمه قارچ و ذرت حسابی خریدم که جون می دم واسه
خوردن
...)
یعنی من الان دارم به حال زنهای تو خونه غبطه می خورم...
می دونین چی کار می کنن؟
صبح ساعت 9 خیلی ریلکس از خواب بلند می شن،یه صبحونه مشدی می زنن به بدن...بعدش یه دوش می گیرن و زنبیله رو بر می دارن و می زنن به دل بازار و خرید...وقتی نزدیکیهای ظهر می رسن خونه،اون خورش خوشمزه رو بار می زارن و در حین اینکه دارن همش می زنن با بیسیم با مادر یا خواهرشون فک می زنن...تلفن که تموم شد،می شینن پای تکرار سریالای برزیلی و غیر برزیلی...
بعدش یه پرس خورش و برنج خوشبو رو می زنن به بدن و اونوقت خودشون رو مهمون یه خواب قیلوله حسابی می کنن...خواب که تموم شد،چای و شکلات یا نسکافه رو شاخشه...
خلاصه اینکه آخر سر به خودشون می رسن تا همسر گرام با یک بغل آشتی و سرخوشی از راه برسه ...بعدش رو دیگه نمی دونم چی می شه...فقط می دونم که این رابطه هر چی که هست،آرامش بیشتری داره...
اینا رو گفتم که بگم:خوششششششش به حالشون!
ممو نوشت: آخ جووووووون!مهمونیییییییی!اونم از نوع خاص و باحالش!! می بینمتون گل گلیای من!
آدم بعضی موقعها تو یه شرایط خاصی گیر می کنه که باید یه چیزی رو ببوسه و برای همیشه بزاره کنار!اما اونقدر به اون چیز وابستگی داره و باهاش خاطره داره که اصلا" و ابدا" نمی شه...
هرچی فکر می کنه،هر چی دو دوتا چهارتا می کنه،می بینه نمی شه که نمی شه! وابستگی بیشتر از اون حدیه که صلاح و مصلحت آدمه...
خیلی سخته که آدم در عین وابستگی یه چیزی رو کنار بگذاره!
حتی اون چیز ممکنه بعضی اوقات بهت ضربه هم بزنه و اعصابت رو هم به هم بریزه اما همون اعصاب خوردی رو به روزهای خوب و خوشش می بخشی و باز می خوای که کنارت باشه...باز می خوای که داشته باشیش!نمی تونی به نداشتنش حتی فکر کنی!
البته داشتنش اون هم یه سری مزایا داره که با معایبش،یر به یر می شه...اما باز معایبش فشار بیشتری به آدم می آره و ممکن خیلی چیزها رو مختل کنه!باز با این حال می شه تحملش کرد!می شه به خاطر روزهای خوش و خاطره های خوب،داشته باشیش...
نمی دونم کی می تونم تصمیم بگیرم و تصمیم رو عملی کنم...شاید یه روزی،یه اتفاقی افتاد که من مجبور شدم کنارش بگذارم!...شاید...
پینوشت:الان می دونم دارید به خاطر مبهم نوشتن،تو دلتون بهم چیز میز می گین!ولی واقعا" این یه حسه و نمی تونم کامل بازش کنم!از طرفی هم نمی تونم ننویسمش!چون وقتی می نویسم هم راحتتر می شم و هم می دونم اون حس رو با هزاران هزار خواننده خاموش و روشن خوب شریک شدم و شاید حرف دل بعضیاشون باشه...
همین الان نوشت:هرچی دوست دارین اسمشو بزارین!! تبلیغ،تشویق،تهییج،تطمیع،ترغیب،تیر_تو_ پر!!شاسکولینگ! و اصلا" هر چی!! اما من نمی تونم این خبر رو ننویسم!!!
کتاب جدید تکین به نمایشگاه کتاب رسید: یک روز دلگیر ابری....
شما بگین من چی کار کنم؟
وقتی از یکی خوشم نمی آد،قیافه م تابلو می شه!وقتی ناراحت می شم نشون می دم...نمی تونم پنهون کاری کنم!نمی تونم تظاهر کنم که خوشم می آد یا بگم و بخندم...
از یکی که ناراحت می شم،صاف بهش می گم!نمی تونم تو دلم نگه دارم.پنهون کاری و تظاهر یکی از سختترین کاراییه که بلد نیستم انجامشون بدم...
هر وقت از کسی ناراحتم،ازش کناره می گیرم...دور می شم که یه وقت نفهمه!اما باز مشتم باز می شه...این یه کم بده! یه کم انرژی ازم می گیره...
وقتی آدمای دیگه رو می بینم که با سیاست رفتار می کنن و هیچ کس از احساساتشون سر در نمی آره،از خودم نا امید می شم...
اما یکی هست که همیشه بهم می گه تو همینجوری هم خیلی خوبی!اصلا" سعی نکن خودت رو تغییر بدی...اصلا"!
ممو نوشت: کلا" این هفته من یه ریزه گاطی پاتیم!!
آخ خدا چه هوایی!وای...چه بهاریه!یعنی الان من خمار بهارم ها!دلم می خواد بدوئم بیرون و خودمو پرت کنم وسط این سبزه های خنک و کاهویی رنگ...نفس بکشم...وای خدا!انگاری بهشت اومده پایین!خداییش بهار یه معجزه ست...وقتی نسیمش می وزه و این شاخه های ریز کوچولو که جوونه ها رو تو بغلشون گرفتن،می رقصن و وز وز می کنن،آدم شاد می شه...صدای این قمری ها رو پشت بوم عجب حس قشنگی رو تو آدم برانگیخته می کنه...آدم دلش می خواد بچلونتشون!
سهراب راست گفته که دل خوشیها کم نیست!!
آخه من الان باید پشت میز اداره باشم؟نه واقعا" عدالته؟آخه درسته؟هاین؟
یکی بیاد منو ببرههههههههه!وگرنه من یه کاری دست خودم می دم!نگین نگفتی!!

بگو به کدامین پرنده سپرده ای که پیغامت را به من برساند...
آخر آن پرنده هنوز به مقصد نرسیده است...
دیشب وقتی که ازت خیلی دلگیر شده بودم و بعد از اینکه با هم بیرون بودیم٬باهات قهر کردم و تا رسیدم خونه٬ غذای فرداتو تو ظرفت کشیدم و بعد رفتم که بخوابم...دیدمت که یواشکی زیر نظرم داری!دیدمت که بدون غرغر دویدی و لباساتو تو ماشین رختشویی انداختی و دکمه دلیکتو زدی...شام که بیرون خورده بودیم!دیگه نگفتی : گشنمه!غش کردم!
مظلومانه تو اتاقت خزیدی و پشت لپ تاپت قایم شدی!مثل پسر بچه هایی شده بودی که یه خلاف کوچولو کردن و دلشون می خواد بخشیده بشن!
تا صحفه اول به دوم کتاب برسه،من خوابم برد...رو کتاب افتاده بودم و چراغ خواب بالای سرم روشن بود...
تو خواب و بیداری دیدم که آروم نزدیک شدی...مثل یه پدر کتاب رو از زیر دستم در آوردی و بعد لحاف صورتی رو روم کشیدی و صورتمو بوسیدی و چراغ رو خاموش کردی!
تو همیشه همین کارو می کنی...همیشه وقتی خوابم می بره یا رومو می کشی یا مرتب می کنی!اما دیشب یه چیز دیگه بود!یه جور دیگه این کارو کردی!یه جور خاص...مثل پدر...یعنی پدرانه...