بابا لنگ دراز عزیزم
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی
شبیه غرور!
بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار
دوستت بدارم ...
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ...
نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را
که هرگز به آن نمیرسم ...!
برگرفته از کتاب بابا لنگ دراز اثر جاودانی جین وبستر
پینوشت:باشههههههه!فردا پست سفر نامه می زارم همه تون حظ کنین!!
پینوشت 2:مژی جون و شوشوت!می شه یه کامنتدونیتو باز بزاری...شاید آدم بخواد یه حرفی بزنه!یه چی بگه!!مردم از لالمونی خوب!
خوب...امروز می خوایم بترکونیم!!
امروز بررسی و نظر و تایید و تبلیغ و تکذیب و نقل و انتقال اطلاعات در مورد دو تا کتاب داریم.
طبق رای گیری قبلی،کتابهای افسون سبز و نوبت عاشقی رای بیشتری آوردن...
بزارید اول نظر خودم رو بگم ،بعد هر کی خواست،نظرش رو خوب یا بد بگه...و تایید یا تکذیب کنه!
پینوشت: دوستم!! ممنون از محبتت!هم به خاطر مهمونی اون هفته و هم به خاطر دیشب...
۵ شنبه بعدازظهر بعد از کلی کار و حساب کتاب تو شرکت وامونده(مردک بهم مرخصی نداد زودتر از 12 بیام بیرون!!) با دوست جون و نوش نوش و ایضا؛ محمد،راهی نمایشگاه شدیم...
یعنی بهتون توصیه می کنم اگه زود خسته می شین و اعصاب ندارین،تو پارکینگ پارک نکنین!چون رفتنه راحت و آسون می تونین پای پیاده و دلی دلی برسین نمایشگاه!اما برگشتنه با کیسه های کتاب خیلی سخته!
با اینکه ۵ شنبه بود و روز دوم٬غلغله بود!می تونم بگم از پارسال هم شلوغتر!
اینجا راه منتهی به شبستان عمومیه...از طرف پارکینگ که بخواین برین٬یه کم دوره!اما از درب شرقیش راحت وارد شبستان عمومی که محل غرفه های ناشرین فارسی و رمان فارسی ه،می شید.
برای دیدن امضاها و غرفه ها رو "بقیه ش" کلیک کنید...
یعنی الان دلم داره قیلی ویلی می ره...دلم می خواد از پشت همین میز اداره خودم رو پرت کنم تو نمایشگاه کتاب و هی تو کتابها و جلدها و غرفه های محبوبم غلت بخورم...هیچ کس نمی تونه تصور کنه که من چقدر کتاب دوست دارم!من عاشق خوندن کتاب لب دریا و زیر درخت گوجه سبزم...
فک کنم از اول سال 91 ،اینقدر کتاب،کتاب کردم که همه حوصله شون سر رفته!اما خوب چی کار کنم؟یکی از عشقهای زندگیمه!از اول اردیبهشت،هر روز اینقدر انرژی و کالری سر این کتاب و لیست تهیه کردن و حساب کتاب کردن،صرف می کنم که ظهر نشده،گشنه م می شه!!
می دونین چیه؟وقتی من یه چیزی رو دوست دارم و فکر می کنم به درد بخوره و می تونه فرهنگ آدمها رو بالا ببره،دوست دارم اشاعه ش بدم!یعنی اونقدر جاش بندازم که همه این کاره بشن!حالا فرق نمی کنه از اون خیل عظیم چند نفر این کاره بشن ها! مهم اینه که من رسالت خودم رو انجام بدم...
رو بقیه ش کلیک کنید...
اول بگم که این پست اصلا" ربطی به پست برداشت آزاد نداره!خیلی وقت پیش نوشته شده و الان آپ شد!
نمی دونم چرا اطرافیان من،با اینکه خودشون اونقدر کتابخون نیستن و تو عمرشون شاید 10 تا کتاب هم نخونده باشن،هی سعی دارن به من بقبولونن که رمانهای ایرانی که الان تو بازاره و تو بورس،بیخوده و به درد نمی خوره یا سبکه!یا اینکه من باید آثار دهن پر کن و گنده و ترجمه(که امروز اونقدر بد ترجمه و ویراستاری می شه!!) رو بخونم که یه چیزی بارم بشه!
تو پرانتز بگم:حالا طرف به من اینطوری می گه ها!ممکنه پنهونی تو اتاق خونه ش پر از رمانای ایرانی باشه و10 دفعه طلایه و همخونه رو خونده باشه!
این حرف شاید تا حدودی درست باشه اما به نظر من منطقی نیست!چون من یه رمان خون ساده نیستم!از 8 سالگی کتابهای هم سن و سالام و بعضا" بزرگتر از سنم رو خوندم...تمام شاهکارهای کلاسیک دنیا که متعلق به الکساندر دوما(پدر و پسر)،چارلز دیکنز،اونوره دوبالزاک،امیل زولا،خواهران برونته(اکثرا" اوریجنالهاشو خوندم!)فرانسیس کافکا،مارکز،جمالزاده،بزرگ علوی،صادق چوبک،اسماعیل فصیح،سیمین دانشور و...جویدم که الان به این مرحله رسیدم!
واقعا" دیگه حوصله م نمی کشه کتابی مثل زنبق دره یا چرم ساغری بالزاک رو با جزییات بخونم...الان دلم فقط و فقط رمان ایرانی ای می خواد که لطیف و عاشقانه باشه!به مشکلات روز ایران بپردازه...شخصیت اصلی داستان،همین آدمی باشه که داره از جلوم تو خیابون رد می شه...تو یه کلام ملموس باشه!دیگه حوصله ندارم بدونم تو فلان قصر فرانسه در زمان ناپلئون چه اتفاقی افتاده و اونا با چه چنگالی استیک می خوردن!یا الان کدوم کتاب برنده جایزه ادبی دنیا شده...
دوره و زمونه برای من عوض شده!الان آدم باید نسبت به دوره خودش هر چیزی رو بسنجه!
راستشو بگم؟رمان صد سال تنهایی مارکز اصلا" و ابدا" بهم نچسبید از بس که دور از ذهن و پرت بود!!بر عکس رمان کافه پیانو،امن-آبی-آرام،عادت می کنیم،طلایه،مهر و مهتاب،نوبت عاشقی و آرام بهم چسبیدن بد!!اونقدر قشنگ مشکلات جوونهای امروز رو در لفافه عشق و شخصیت سازیهای امروزی بیان می کنه و راه حل پیش پای آدم میزاره که وقتی خوب دقت کنی،می بینی شاید تو زندگیت،همچین اتفاقی افتاده باشه و منبع رشد یه مشکل بزرگتر باشه که نیازمند توجهه...اما تو به راحتی از کنارش گذشتی...به نظر من این رمانها برخاسته از همین جامعه ن و متعلق به مان!نباید ازشون فرار کنیم یا به چیپی و سبکی متهمشون کنیم...کافیه فقط یه کم چشمامونو باز کنیم ,ژستها و تیریپهای کاذب رو کنار بگذاریم !
روحت شاد سیمین جان...
سووشون روحت شاد...
می دونم و می دونی که مثل دیگه هرگز نخواهد اومد! مادر تاریخ دیگه نمی تونه مثل تو فرزندی بیاره که اونقدر قلمش روح انگیز و گیرا باشه...
تو همیشه و همه جا الگویی...برای خیلی ها و شاید من...منی که هنوز خودم رو نه نویسنده می دونم نه وبلاگنویس!!
ای کاش بتونم هر چقدر کم و اندک،مثل تو عمر پرباری داشته باشم و با اثری که از خودم به جا می زارم،موندگار شم...
حیف که دیگر دیر است که دنیایی از هنر رو به تو تقدیم کنم که تو همین دیروز عصر ترکش کردی...
در کنار جلال آسوده بخوابی سیمین جان...
ای کاش آینده ای که تو دیدی یک روز برای هم نسلان من اتفاق بیفتد:
«در دوره ی سامانی پس از اینکه آخرالزمان تاریخ برسد. یعنی پس از اینکه همه سنگ ها خوب وا کنده شد. یک دوره ی سعادت بشری فرا می رسد، این دنیای پرهیاهو، شبیه بازار مسگرها پر از مواد مخدر، پر از تنش و تشنج میان شرق و غرب، با این همه بمب های جور واجور نمی تواند ادامه پیدا کند و حتما دنیای روشن و پر امید، انتظار بشر را می کشد.»
بعدا" نوشت:اینجا رو حتما" بخونید...
می خوام این وسط یه پیام بازرگانی بیام...بی ربط و چپ اندر قیچی و بلاتکلیف!!
کتاب "پریا...برای سادگی ات" حرف نداره!ورای تمام اون روتین و کتابهاییه که تا حالا خوندم...
اسم ندا بشر دوست رو زیاد شنیده بودم اما نمی دونستم نثر و کلامش اینقدر شیرین و دلنشین باشه...
به گمونم این کتاب چاپش ممنوع شده،مطمئن نیستم...اما در عرض 6 ماه به چاپ سوم رسیده...!داستانش روندی منطقی داره...و اغراق آمیز نیست...به مذاق من که خوش اومد...
اگر خوندین که هیچ! اگه نخوندین حتما اونایی که کتاب دوستن بخوننش...
تو مسافرت موقعی که اون همه تفریح و وقت گذرونی و جنگل و دریاچه و کوه و دریاچه و رستوران بود،من این کتابو جوییدم!!داستانش همچین منو گرفت که تا الان ولم نکرده!
مهمونی نوشت:دوستم!همه چی عالی بود...خیلی زحمت کشیده بودی...من مرده اون دسر خورده شیشه تم...واقعا" خوش گذشت!به جز عروسی خودم تا حالا اینقدر وسط یه مجلس نترکونده بودم...!یه چی دیگه!! من مامانتو خیلی دوست دارم هااااااااااااا!
یعنی الان دوست دارم بیاین اتاق اداره مارو روئیت کنین!!
تو این قسمت از اداره مون، 6 نفر تو یه اتاق بزرگیم...با مدیر داخلیمون!
من که الان دارم سگ دو می زنم و کارای عقب مونده مو انجام می دم...من به کنار!
اگه گفتین بقیه دارن چی کار می
کنن؟چی؟؟پشت سر مدیرامون غیبت می کنن؟خاله زنک بازی در می آرن؟؟گیر دادن به
همدیگه؟؟زیر آب زنی می کنن؟؟
عمرنگ!! دارن کتاب می خونن!اونم با چه ولعی...!همه شون بلا استثنا تو مانیتورن...
جیک هیچ کس م چی داداش؟؟...در نمی آد!!
4-5 تا اثر جانانه از تکین و شیردل معرفی کردم بهشون و اینام دانلودش کردن و هی زرت و زرت می زارنش تو فولدر شر شرکت واسه همدیگه...
همچین در مورد شخصیتهای داستان با هم حرف می زنن،انگار که فامیلشونه!!
با هم مسابقه گذاشتن که کدوم یکی زودتر می فهمه صبا(شخصیت اصلی افسون سبز)آخرش چی کار می کنه با عشقش! یا اون یکی مهتاب(شخصیت اصلی کتاب مهر و مهتاب)بالاخره به خوانواده ش پشت می کنه یا نه!!
باورم نمی شد کسی اینجا اونقدر تشنه یه
کتاب باشه که برگرفته از زندگی همین آدمهاست و سرنوشت شخصیتها ممکنه یه
روزی آیینه فردای اونها هم باشه...شخصیتهایی که باهاشون می خندی و با اشکهاشون گریه می کنی...
خداییش عجب فرهنگی جا انداختم من تو این اداره!! چه تحولی...
چه می چسبه!!نه؟؟