عطــــــــــــربرنــــــــــــج
عطــــــــــــربرنــــــــــــج

عطــــــــــــربرنــــــــــــج

ممو و نمایشگاه کتاب 92

خوب بالاخره من اومدم!

این نت داغون و نفتی شرکتمون!! مگه گذاشت من امروز آپ کنم ساعت 9!بیچاره م کرد!!

می خوام بگم روز 5شنبه عالی و بینظیر بود! دوستان بیشماری رو دیدم و چقدر خوشحال شدم!

از نویسنده ها بگیر تا دوستان فیس بوقی و وبلاگی...

با اینکه نوبتم نبود تو غرفه وایستم،کلی برای همه امضا کردم و شعر نوشتم...

روز جمعه که هم عالی بود...یه سری از دوستان وبلاگی رو دیدم برای اولین بار و چقدر دخترای خانومی بودن!شرمنده اون دوست وبلاگی ای شدم که از صبح منتظر من شده بود و من یه کم دیر رسیدم...

از دوست خیلی عزیز دیگه ای که از راه دور اومده بود و با مادرش هم بود،ممنونم به خاطر قبول زحمت...

این نمای بیرونی نمایشگاهه!

برای دیدن بقیه عکسها رو "بقیه ش " کلیک کنید...

ادامه مطلب ...

ممو له و لورده می شود!

الان من با یک جفت پای له و لورده و صورتی داغون!! پای لپ تاپ نشستم و دارم براتون تایپ می کنم.

غش کردم از بس تو نمایشگاه کتاب با دوستی که خیلی اتفاقی اونجا دیدمش، بالا و پایین رفتم!با این وضعیتم داغون شدم.اما واقعا روز پر باری بود...خیلی بهم خوش گذشت...یک دو جین نویسنده محبوب رو دیدم و با همه شون عکس انداختم.همه به خاطر دونه برنج بهم تبریک گفتن و بعلاوه!!! هنوز نوبتم نشده،وسط همون راهروی 19 کلی کتاب امضا کردم واسه خواننده ها و نویسنده های عزیز!

بی صبرانه منتظرم زودتر 11 صبح فردا بشه و من بپرم تو نمایشگاه کتاب و با دونه برنج دو تایی راحت و آسوده با یه خودکار سبز،روی صندلی غرفه لم بدیم و مدام لبخند بزنیم...

اونم به روی خواننده هایی که از راه دور و نزدیک می یان و می خوان کتاب بخرن و تو دنیایی از رنگ و حسهای خوب غرف بشن...

شنبه اول صبح با یه گزارش مصور از نمایشگاه و عکسهای نویسنده ها،آپ می شم...

بعدازظهر اردیبهشتی نمایشگاهیتون بخیر...

آفتابترین خورشید

حال می دانم که مادر چند حرف است...

مادر چه حالی می شود ،وقتی فرزندش درونش تکان می خورد و چند ثانیه بعد درد بدنش را در هم می پیچاند...

حال می دانم که مادر بودن،چه حس و حالی دارد و داشتن موجودی 12 سانتی یعنی چه!

تا همین چند ماه پیش حتی هجی اش را هم نمی دانستم...اما در این چند وقت،دو نفسه بودن و گٌر گرفتن،به من فهماند که مادری ورای تمام مفهومهای دنیاست...

که مادری فقط اسم نیست!فصلی ست گشوده در آستانه بهار زندگی...

قدر این روزها را می دانم...

و قدر مادرم را که مادرترین بوده است برایم...

هرگز از من خسته نمی شود و غرولندهایم را با میل گوش می دهد...خم به ابرو نمی آورد و ویارانه هایم را با روی باز می پذیرد...مادری که هست و من همیشه آرزو می کنم،خدا پیش از او بمیراندم...

مادری که حالا بعد از فصل سوم زندگی خودم،آفتابترین خورشید است...

عاشقانه ترین بهار تقدیم تو باد...

مادرم...
مادر نوشت: و طراح جلدمان همچنان می نوازد...برایش در آینده ای نزدیک،سرسبزترین فصل مادری را آرزومندم...

برای دوستان نازنین:روز مادر بر تک تک دوستان عزیز مجازی مبارک..

ممو در نمایشگاه کتاب 92+معرفی کتاب

خوب!خوب! یه سری از دوستان عزیز تو خصوصی ازم خواسته بودن که چند تا کتاب خوب از نشرهای مختلف معرفی کنم،که به نسبت بقیه قویتر و بهتر باشن و موضوعیت داشته باشن.

اینجا به ترتیب حروف الفبای انتشارات ،اسم نشر و اسم کتاب رو براتون می گذارم+آدرس غرفه.می تونید از نمایشگاه کتاب (که از 11 تا 21 اردیبهشت ماه در مصلی تهران از ساعت 9 صبح تا 8 شب هر روزه برگزار می شه)تهیه شون کنید و هر کدوم رو که به سلیقه تون خورد،بخرید و از خوندنش لذت ببرید.اکثرشون موضوعات اجتماعی و مدرن دارن و عشقی آبکی نیستن!

من که چشمم به کتاب می افته،انگار وارد یه عروسی با شکوه شدم...چون به شدت خوره ام!!


نشر آموت: ردیف 32 غرفه 46 (روبروی نشر نی) - آخرین ردیف نمایشگاه

                به وقت بهشت

                نیمه ناتمام

                عاشقانه

                شوهر عزیز من

                نسکافه با عطر کاهگل


ادامه مطلب ...

آشناتر از بهار...

هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که اون خانوم خوش اندام و قد بلند،که تو نمایشگاه سال 91،تو یه لحظه که به اندازه یک ثانیه هم نشد،از جلوم رد شد و از روی پیشخون پرید تو غرفه بغلی و بعد تو ازدحام و شلوغی غرفه گم شد،یه روزی بشه پشت من!کسی که من بی تفاوت از کنارش گذشتم...

هرگز فکرش رو نمی کردم،که این آدم تو زندگیم اینقدر تاثیر داشته باشه.اصلا به ذهنم نمی رسید که چند ماه بعد مثل یه سایه سبک،آروم آروم،بیاد و بیاد تا یه جایی تو یه نقطه ای بهم برسه که نیاز به همفکری و کمک داشته باشم.نیاز داشته باشم،یکی افکار پریشون من رو سر و سامون بده،من رو بخونه و بهم امیدواری و عشق به ادامه یک راه پر خطر رو بده.

از پرتگاهی که هر لحظه نزدیکتر می شه و هر دقیقه لیزتر، نجاتم بده.نزاره یه وقت به کل پشت پا به همه چیز بزنم و تمومش کنم بره پی کارش

و هر اونچه رو که آرزو داشتم،خاک کنم.

بعضی وقتا،کسی که حتی فکرش هم به ذهنت خطور نمی کنه،می شه راهنمای زندگیت...می شه فانوس راهی که کوره راهه و از تاریکی و سختی مو به تنت راست می کنه.

شاید من طی طریق این راهی که اینده ش کم و بیش ابر آلود و امیدوار کننده ست رو به این زن مدیونم...

زنی که بی ریاتر از خاک و پاکتر از بارونه...

داشتم فکر می کردم،که خدا تو اون روزهای سرد زمستونی،هرگز تنهام نذاشت و دستهای پنهانش رو ،روی شونه های این زن گذاشت تا به من کمک کنه و از قعر سختی و نومیدی بیرونم بکشه...

حالا این زن کسیه که اسمش تو صفحه اول تقدیمیهای کتاب منه...

کتاب نوشت: لیست معرفی کتاب فردا برای نمایشگاه 92 ،فردا آپ می شه!

انتظار با طعم اولین اثر هنری من...

مثل اسپند روی آتشم...

منتظرم...

از همان بعدازظهر که زنگ زد و گفت: حاضر است،دلم مثل سیر و سرکه می جوشد...

به عقربه های تنبل ساعت نگاه می کنم...به زور روی ساعت 6 قرار گرفته اند...انگار با دستهای درازشان،دور گلویم پیچیده اند و فشارش می دهند.

نفس می کشم...عمیق و تند...سعی می کنم به قلبم بگویم که آرام باشد و از جایش بیرون نپرد!

اما نمی شود...این انتظار یک سال و اندی،خیلی وقت است که به سر نمی آید...

گویی ثانیه ها سنگینتر از آنند که با دقایق سپری شوند و به ساعت بپیوندند.

زنگ به صدا در می آید و من از تصویر آن که مرد میانسالی را در بر گرفته،دل در سینه ام فرو می ریزد.

گوشی را به گوشم می چسبانم و می گویم: بیایید بالا...

مرد مسن هن و هن کنان با بسته ای از راه می رسد،بسته ای که برایش پستها نوشتم و انتظارها کشیده ام...

اولین نسخه را که در دستم می گیرم،اشکهای گرمم آرام آرام جاری می شوند...اشکهایی که نمی دانم از کجا آمده اند و به کجا می روند...

همان است که خودم خواسته بودم،بی اصلاحیه!بی شیله پیله...ساده و آرام و شیک...

جلد همان است...زنی در سایه که با چمدانی در دست ،دور می شود و پروانه ای از آبرنگ که با بالهای رنگارنگش حریر را می کشد و حریر در مسیر باد پریشان می شود...

متن پشت جلد هم همان :

در بهار...

در امتداد کوچه ای باریک...

در لحظه ای نزدیک...

....

نمی دانم این چه حسی ست؟ اما هر چه که هست،لطیفتر و بهتر از آن است که وصف شود...


عاشقتم دٌکی!!

من:چرخیده؟آخه من فقط یه کم کیک خوردم!همین!

دکتر:اوهوم!

من:وای چقدر کوچیکه!

دکتر:

من:اون دستشه؟

دکتر:

من:اون یکی پاشو نمی بینم!کوش؟

دکتر:

من: همه چیش هست؟تیغه بینیش تشکیل شده؟

دکتر:بله!(بالاخره صداش در اومد و ناله کرد!!)

من:چرا بالا و پایین می پره؟مایکل جکسونه؟

دکتر:

من: چرا این شکلیه؟

دکتر:طبیعیه!باید اینطوری باشه...صدای قلبشو گوش کن!

من: عززیزم!مثل صدای سم اسبه که!انگار یه سری اسب دارن رو ساحل با سرعت 120 کیلومتر در ثانیه می دوئن!! وزنش چقدره؟

دکتر: تو جواب سونو نوشتم!

من:شما زبون داری؟

دکتر: خانوم!قرار نیست من به همه سوالات همه جواب بدم که!!

من: بله نخیرم نمی تونی بگی؟گفتار درمانی که نیومدم که!!

دکتر:نمیری تو دختر!! از دست تو!

تو خوش آوازترین شعر بهاری...

وقتی صدای موبایلش رو بلند می کنه

تا

یکی یکی صدای پرنده های کمیاب و جنگلی رو برات پخش کنه،

وقتی گوشی رو جلوی شکمم می زاره و می گه: فسقلی!گوش کن!ببین چقدر قشنگ می خونن...

وقتی یه درد کوچیک می پیچه تو پهلوم و به شکمم فشار می یاد،

می فهمم که فهمیدی صدای آبشار و پرنده یعنی چی...

می فهمم که خدا کم کم داره روحش رو به بدنت تزریق می کنه...

می فهمم که حالا موجودیت،این بودن حس قشنگت چه معنایی می ده...

روزهای سخت...

این روزها،دلم برای همه چیز می سوزد...

بازگشته ام به قبل از تولدم...تولدی که چند سال پس از انقلاب بود و هرگز قبل از آن را ندید.

نمی دانم آن روزها خوب بود یا بد!

فقط می دانم آن روزها گنجینه نهفته ایی داشتند که این روزها هر چه کنند،ندارند و نخواهند داشت!

دلم برای شعر می سوزد ،شعری که دیگر پروین ، شهریار،شاملو ،مشیری و نیما ندارد...

دلم برای قصه ها می سوزد،قصه هایی که دیگر فصیح ندارد...محمود ندارد...جلال ندارد...سیمین ندارد...بزرگ هم ندارد...

دلم برای تمام سینماهای ایران می سوزد.

سینمایی که دیگر فردین ندارد...

سینمایی که دیگر علی حاتمی ندارد...

منوچهر وثوقش را ملعون خطاب کرد و به سیاهچال انداخت...

سینمایی که نوذری،صفدری و ظهوری را به خاک سپرد و بعد خودش مرد...

سینمایی که مردمش را از دست داد...

جدایی را ساخت و جایزه گرفت و بعد گریخت...

سینمایی که در غربت خرس نقره ای می گیرد و با رومن پولانسکی رقابت می کند...

بدیعی ترین عسلش را در اوج جوانی از دست داد..

سینمایی که به جای حجار ،بینوشه نقش اول آن می شود،آن هم کجا؟در فرانسه!

هر بار که به هنر فکر می کنم،قلبم سخت می گیرد...

هنری که دردانه هایش را از دست داد و هر روز ،بیشتر در قعر کلیشه و دستبرد و تدوین و سانسور فرو می رود...روز به روز بیشتر خرد می شود و ستون فقراتش از هم پاشیده است...

انگشتان ظریفش شکسته و دیگر نای نوشتن و ساختن ندارد...

هنری که به خواب رفته و شاید اینبار خوابش ابدی باشد...

ویارانه

هفته پیش در یک اقدام انتحاری چون قارچمان تمام شده بود، قارچ و ذرت ابتیاع نمودیم و منتظر ابو جان نماندیم تا برایمان بخرد و بیاورد!!

پایمان به خانه نرسیده،سر گاز رفتیم و هر چه دم دستمان رسید را در قابلمه سرازیر کردیم و بعد پنیر پیتزا روی آن ریختیم!

نمی دانید چقدر خوشمزه شد!اصلا این غذاهای قر و قاطی بعضی موقعها چقدر می چسبد!!

مواد لازم در تصویر مشخص است....آن قرمزها هم فلفل دلمه ای است!