مادر نوشت:یعنی اگه این دونه نبودها!من قطعا" مرده بودم...اینقدر پشتم بهش گرمه که دلم می خواد هی الکی مریض بشم و اون بیاد ازم پرستاری کنه...
فیلم نوشت:فیلم پایان دوم رو دیدم...دوسش داشتم...داستانش رو از روی ورژن هالیوودی برداشته بودن اما یه چیزی توش بود که دلمو لرزوند...نمی دونم چی بود؟
اما آخر فیلم وقتی رویا(هنرپیشه اصلی فیلم)داشت پوستر دیواری اتاقش رو با یه پوستر آبی که یه پروانه رنگارنگ داشت تو پس زمینه کوهها پروا می کرد و می گفت:وقتی یه کرم کوچولو نمی دونه که چقدر باید سختی بکشه،و از تاریکی نترسه تا به یه پروانه خوشگل تبدیل بشه و پر بکشه،امید و ایمان جوونه می زنه...،اشکهام سرازیر شد...
آهنگ نوشت:از صبح این آهنگ پایین،با هدفون تو گوشمه و دارم ازش لذت می برم...صدای نیما علامه رو دوست دارم...
خوب...خوب!برنامه تون برای آخر هفته چیه؟چی سرتون شلوغ می شه؟باریکلا!
بعضی وقتا آخر هفته های منم خیلی شلوغ می شه ...یعنی اونقدر شلوغ که در حسرت یه جرعه خواب و استراحت می سوزم و شنبه ها آویزون و خسته تر از هفته پیش می رم سر کار...
اینو نوشتم که فقط یه جمله بی ربط اما معنا دار بگم.به خیلی چیزا ربط داره و مصداق خیلی چیزهاست...
حالا بگمش؟
"آهو نشوی بدین جست و خیز!ای گوسپند!!"
بعضی وقتا این دوره قاط زدگی هورمونی همچین بد نیستا!باعث می شه افقهای جدیدی پیش چشم آدم باز بشه!بعضی وقتا یه خلاقیتهایی به مغز آدم هجوم می آره که آدم از وجودشون بی خبر بوده و خیلی هم به درد بخورن...
دقیقا مثل دیشب،وقتی داشتم بسته های مرغ رو تو فریزر جا به جا می کردم،یه دفعه تو ذهنم یه مدل رقص هیپ هاپ طراحی کردم که خیلی هم خوب از آب در اومد!
آخه بعدش امتحانش کردم...!حالا حسابشو بکنین من دیشب ساعت 9 ،داشتم با چه انرژی ای هد می زدم و اینا...
پینوشت:واسه اینکه از حرفهای دیگر جلوگیری شود،یه نکته اینکه بنده تو این زمینه چند تا پیرهن پاره کردم و بلتم! و دیگه اینکه در کیسه برنجا رو می بندم!
یه مدتی نیستم...برنامه م فشرده ست و حسابی درگیرم...
سعی می کنم زود برگردم...
خیلی مواظب خودتون باشید...
دوستتون دارم.
فعلا"...
این روزها فکرم سخت مشغول است...مشغولش!
حتی می ترسم سراغش بروم...دست زدن به او برایم ناممکن است!حتی نگاهش هم نمی کنم!می ترسم...می ترسم نگاهش کنم و تمام حسهای خوبم مانند حبابی بلورین زیر اشعه پر نور خورشید بترکد و فنا شود...
نگرانم...سخت است!می دانم...
اما هنوز نتوانسته ام بر این غلیان احساسات درونم غلبه کنم...منی که به آنی بر خود مسلط بودم و به آرامش می رسیدم،حالا آنقدر به او فکر می کنم که قرار را از م ربوده!
پینوشت: او شخص نیست...
قبول دارین که هر چیزی ذاتیه و استعداد لازم داره؟یعنی تو اگه بخوای یه هنری ٬کاری رو شروع کنی٬اگه استعدادشو نداشته باشی٬همون اولاش میبری و در می ری و نباید زیاد خودتو به در و دیوار بزنی؟
اگه یه کاری رو شروع کنی٬و بعدش ببینی از پسش بر نمی آی و وسطش هندل می زنی و بعدشم گند می زنی٬توجیهت چیه؟قبول می کنی که بلد نیستی و قریحه شو نداری و باید ببوسی و بزاریش کنار؟ یا به زور سعی می کنی به خودت و بقیه بقبولونی که استعدادشو داری و به استاد و شرایط و اینور و اونور گیر می دی و ایراد می گیری که اونا بدن؟و این ممکنه در صورتی باشه که خیل عظیمی با شرایط یکسان در حد عالین و خودت هم اینو می دونی!
آیا راحت کنار می کشی و به خودت می گی:خوب تو این مساله خنگی دیگه!بکش کنار...لازم نیست این و اونو به خاطر استعدادی که نداری٬متهم کنی...
بالاخره کدوم یکیش هستی؟
همه ما که همه جور استعداد رو نداریم!یکی می تونه هنری باشه٬یکی نمی تونه!یکی ریاضیاتش خوبه ٬یکی ادبیاتش!یکی مجسمه سازی بلده اون یکی نقاشیش خوبه...اون یکی هم آشپزیش عالیه!!!()
دلیل نمی شه همه همه چی بلد باشن!تو کار هم همینه!یعنی یکی تو کار، یه کارمند دقیقه و یکی دیگه گیج می زنه!یکی فایلینگش خوبه!اون یکی روابط عمومیش بالاست...
هر وقت یکیو می بینم که تو یه چیزی خنگه و گند می زنه و بقیه رو کلافه و بیزار می کنه٬و بعدش تقصیر رو گردن شرایط و مسایل چرت و پرت می ندازه و دلایل احمقانه می آره٬یاد یه مثل خیلی خوبی می افتم...
امممممممم....چی بود؟شما یادتون می آد؟
پینوشت:اینو دیدین؟تکین دوباره اومده!!!
هر موقع من خواستم آرایشگاهمو عوض کنم یا به خاطر سهولت کار خودم ،یه جایی برم که نزدیکم باشه و زیادی شلوغ نباشه و کارش هم خوب باشه،به در بسته می خورم!یعنی باز دوباره باید برگردم پیش آرایشگر خودم که طرف خونه دونه ست یا آرایشگر دم خونه م که تا ساعت 6 بیشتر نیست و به زور وقت می ده!
این همکار من اون هفته ای اونقدر تو گوش من خوند که راضی شدم برم آرایشگرش رو ببینم...خیلی ازش تعریف می کرد...می گفت هم قیمتش مناسبه هم دستش سبکه به قول معروف...
یه سوالی ازتون داشتم...قول بدین رک و روراست جواب بدین و اما و اگر هم توش نیارین!
واقعا انتقادپذیر هستین؟چقدر با خودتون رو راستین؟یعنی اگر عیبی داشته باشین،قبول دارین که اون عیب رو دارین و براش وقت می زارین که تعدیلش کنین یا از بین ببرینش؟
چقدر تا حالا به عیوب ذاتی و اکتسابیتون فکر کردین و تا چه حد سعی کردین درستشون کنین؟چقدر نسبت به سالهای پیش تغییر کردین و این عیبها بزرگتر شدن یا کوچیکتر؟
یعنی اگه یه روز یکی بیاد تو صورتت بگه:خودخواه هستی یا خیلی لوس و بچه گانه رفتار کردی یا اینکه به شدت حسود و زیاده خواهی،اگه حق باشه و درست ،در جا قبول می کنی؟بهش براق نمی شی؟از دستش ناراحت نمی شی و خودخوری نمی کنی؟
واقعا" اون عیبی رو که داری و با تمام وجود می دونی که تو وجودت هست و حسش می کنی،اما از دیگرون قایمش کردی و بعضی وقتا به زور زیر یه ماسک خوشگل و تصنعی می چپونیش که یه وقت بیرون نریزه و ضایع نشی، قبول داری؟می دونی که آدم اونطوری ای هستی؟
روی صحبتم اصلا" با شخص خاصی نیست!یعنی من این سوالها رو همیشه تو خلوت از خودم می پرسم...!نمی گم من عیبی ندارم یا فلان جور نیستم!نه!منم جز شماهام...برخاسته از همین جامعه واقعی یا مجازی...
می خوام یه کم جو وبلاگستانو جلا بدم و اگر تونستم باعث بشم که آدمها یه کوچولو به خودشون بیان!دوست دارم پوسته این وبلاگستانو بشکافم...چقدر از خوردن و پوشیدن و غذا و فیلم بگیم؟چقدر از فامیل شوهر و سفر مون عکس بزاریم؟؟مگه آدم چقدر می تونه روزمره بشه؟بیاین یه کم به ذاتمون فکر کنیم!یه کم خودمونو بشکافیم و سعی کنیم که کمتر تظاهر کنیم...اگه قراره یه پست دروغ بنویسیم یا پستی که توش رگه هایی از حسادت و خودنمایی داره،اصلا" ننویسیمش...یا اگر می نویسیم رمزی باشه و پابلیش نشه تا کسی از ما الگو برداری نکنه یا خواننده رو به اشتباه نندازه!البته این فقط می تونه قدم اول باشه و راههای بعدی تو خودسازی به مراتب سختتر و صعب العبورتره...
هدف من محکوم کردن و به توپ بستن وبلاگستان نیست!هدفم فقط زدن یه تلنگر کوچیک به روح همه آدمهاست!چه اینجا و چه خارج از وبلاگستان...روح آدمهایی که شاید کم کم دارن تو روزمرگی و کار و آهن و دود،غرق می شن و ذات پاک و عالی و معصوم خودشون رو فراموش کردن...آدمهایی که می تونن بهتر باشن اما خیلی وقته که گذشت و محبت رو کنار گذاشتن و بعضی وقتا عمدا" جواب خوبی رو با بدی می دن و خیلی وقتا فقط شعار می دن و خود واقعیشون رو قایم می کنن...
پینوشت:می دونم ممکنه این پست به مذاق خیلیها خوش نیاد!اما گاهی بولدوزر انداختن تو تمام باورها و تصورات و زیر و رو کردن روزمرگیهای درست و غلط،لازمه...از من به دل نگیرین چون با هیچ کس نیستم!
حالا تو این هاگیر واگیر من می خوام یه سوال تخصصی،صیاصی،اجتماعی،کنجکاوانه مطرح کنم:
خداوکیلی کدوم یکی اگه ازدواج نکنه و تا آخر عمر مجرد بمونه،بیشتر قاط می زنه یا افسرده تر می شه؟
1-پسر مجرد
2-دختر مجرد؟
می دونین چرا این سوالو پرسیدم!چون دور و برم جدیدا" یه چند تا مورد دیدم که هم زن بودن هم مرد...اما نتونستم اندازه بگیرم،کدوم یکی بیشتر!
می خوام ببینم نیاز به ازدواج،چه از نظر روحی چه از نظر ج*سمی چقدر می تونه تو زندگی یه نفر تاثیر بگذاره؟؟
عجزو لابه نوشت:اصلا" قصد توهین به کسی رو ندارم ها!فقط می خوام نظرتون رو بدونم...
جشنواره نوشت:این لینک رو ببینین!وب گپ یه جشنواره ماه رمضونی راه انداخته که کلهم حال و هوای وبلاگستان رو عوض کنه!!دستش درست...