همانی که از کنار باشگاه ورزشی بالا می رود،از کنار آن خانه آجری رنگ با پنجره های پهن آبی رنگ رد می شود و سر می خورد طرف آن تک درخت بید و بعد می رسد به کوه...
کوهی که هر روز از پنجره آشپزخانه ام به من سلام می کند.
هر روز صبح آدمها از آن شیب ملایم سرازیر می شوند،تاکسی می گیرند،با کالسکه به گردش می روند،دوشادوش یکدیگر قدم می زنند،می خندند و بعد در مسیری،کوچه ای یا پشت ماشینی گم می شوند.
آفتاب که روی شیب پهن می شود گویی انگیزه های من هم جان می گیرند...گرد می شوند و می پرند بیرون از قلبم...
شاد می شوم...به شیب ملایم سلام می دهم و هر از چند گاهی نگاهش می کنم...
دیروز که از باشگاه بیرون آمدم،یکراست از آن بالا رفتم...آنقدر که گم شدم در حسهای ناشکفته بعدازظهری آفتابی و دور...
راه برگشت را که دور زودم تهران زیر پایم می درخشید...همه چیز زیر آفتاب شهریور ماه طلایی بود...
ساختمانها،آدمها و حتی گربه های چرک وسط جوی...
باد می وزید و برگهای سوخته را یکجا مچاله می کرد.
دسته های شالم را سپردم به باد...
چشمانم را بستم و طلایی شدم.
و با خودم فکر کردم که این شیب عجیب مهربان است...عجیب روزهای مرا رنگ می کند...
عجیب ملایم است و تند نیست...
از این همه کلماتی که خوندم اون کلمه باشگاه ورزشی موند توی ذهنم و بالا و پایین پرید!
خیلی وقته میخوام برم ثبت نام کنم ولی نمیشه... یعنی نمیخوام! تصمیمم خیلی قطعی بود ولی بعد که فکر کردم منصرف شدم... با خودم گفتم صبح تا بعد از ظهر که پیش بچه نیستم... اگه قرار باشه شب هم اقلاْ یه ۲ ساعتی (با رفت و برگشت) اونجا باشم پس کی با پسرم باشم؟؟!؟! برای همین ترجیح دادم تا یه مدت دیگه عقب بندازمش! ولی هیکلم بدجوری روی مخمه... من هیچ وقت اینجوری نبودم!!!
از بس غذاهای خوشمزه درست می کنی ترلان جان! به نظرم پیاده روی هم تاثیرگذار باشه...من یکی دو ساعت بیشتر باشگاه نمی مونم! چون دونه برنج بی تابی می کنه...اما واقعا تو روحیه و اندام آدم تاثیرگذاره.به نظرم وقتت که یه کمی ازاد شد حتما برو...
عزیزم چقدر زیبا نوشتی...چند بار خوندمش..تمام حسای خوبت به منم منتقل شد..ممنونم
خداروشکر شکوفه جان...
توصیف فوق العاده و عالی بود
قربان یو....
منم...
توصیفهاتون رو میخونم. قشنگ هستن. گفتم به عنوان یک خوانده نظرم رو بگم. به نظرم اگر سعی کنید موضوعات رو کمی توی فضای واقعی و نه رویایی توصیف کنید جالب تر میشه. یعنی کمتر سعی کنید شبیه شعر بشه. برداشت من این هست که تیسیفی هستند و تمرین نویسندگی و نه شعر. شاید هم من اشتباه میفهممشون. جسارتم رو میبخشید به هر صورت.
هر کسی یه سبکی داره و هر جور دوست داره می نویسه..به هر حال ممنون از نظرت.
چه انرژی مثبتی داشت این پستت ممو جونم...
ممنون بابت انتقالش...
خواهش می شه دوست خوبم...
بسیار پست دلچسبی بود
به به چه دلنشین...چه خوب که کلاس ورزشی میری .کاش منم یکم به خودم بجنبم برم خودمو کلاس بنویسم
حتما بنویس.روحیه آدم عوض می شه.
سلام.وب زیبایی دارید.همچنین مطالبتون هم خیلی خوب بودشما رو به بازدید از وب خودم دعوت میکنم.
ممو جون وقتی کتابتون و گرفتم دستم دیگه دلم نمیومد بذارمش زمین. عالی بود
لطفا این کامنت و تایید نکنید
چرا تایید نکنم عزیزم؟خوشحال می شم نظرت رو داشته باشم و پاکش نکنم!
ممو جون من خیل قلمتون رو دوست دارم
اون روز یکی از پستهاتون که عکس لباسهای گل دخترتون توش بود رو برای همسرم خوندم همشه از قلمتون براش تعرف میکردم خیلی لذت برد
امیدوارم همیشه شاد باشی
ممنون عزیزم...لطف داری بهم خیلی...