بهار هم ته کشید...فصل گل و سبزه و بوی بهار نارنج و گوجه سبز و چاقاله بادوم هم تموم شد...
هرچند که خرداد اینقدر گرمه که اصلا" جز بهار نیست!
عشق من تو ماههای سال فروردین و اردیبهشته!تابستون اینقدر آتیش می شه و از آسمون تهران آفتاب مذاب می باره که انگا نه انگار اردیبهشتی بوده!گل و سبزه ای بوده! برگهایی که به رنگ کاهوی کمرنگن،کم کم می شن سبز پررنگ و چرک...یه عالمه دود روشون می شینه و سیاه می شن!
اصلا" وقتی بهار می ره و تابستون به زور خودشو وسط بهار و پاییز جا می کنه و کشون کشون با یه بغل قلع مذاب می یاد،یه جوری می شم!انگار عمر بهار خیلی کوتاهه!انگار هیچ کس نمی خواد بهارو باور کنه!فصلای دیگه به خصوص تابستون،با دامن داغشون سریعتر از اون چیزی که انتظار داری، از راه می رسن و بهار رو کنار می زنن!رنگهای صورتی و سبز کمرنگ تبدیل به قرمز و سبز پر رنگ می شن و همه چیز زیر آفتاب داغ می سوزه...
خیلی وقتا یاد جوونی می افتم!یاد جوونی ای که مثل بهاره...صورتی و زودگذر...ایام میانسالی خیلی زود مثل تابستون از راه می رسن و همه چیز پررنگتر می شه...دیگه رنگ و بو و لذت جوونی رو نداره...بعضی وقتا یه چیزایی هم سیاه می شه و کثیف ...
بعضی وقتا به پشت سرت که نگاه می کنی،با خودت می گی: کاش یه کارهایی رو زودتر انجام می دادی تا الان از نتیجه ش لذت می بردی...کاش یه کارهایی رو انجام نمی دادی و کمتر به خودت سخت می گرفتی...کاش بیشتر ره توشه برمی داشتی و کاش...
اما زندگی در جریانه!زندگی ای که چهار فصلش می یاد،می مونه و تموم می شه و می ره...مثل برق...مثل باد...
کجا بودی خانومی وبلاگتم که ترکونده بودی
همینجا بودم عزیزم...
مرسی از توصیف تابستون... زیبا بود...
راستی اگه در مورد اون قالب تغییری یا سوالی خواستی بگو... تعارف نکنیا...
مرسی عزیزم...اومدممممممممم!
نمی دونم چرا اینقدر سرعت گذشت روزها زیاد شده ... گاهی واقعا در عجب ام ... چشم بهم زدیم بهار اومد و رفت ... حالا هم ۵ روز از تیر رفت ...
می بینی؟گذر عمره دیگه!
ای بابا..ما که اینجا بهار هم نداریم!
اخی...
تابستون همه جا سوزانه مگر اینکه بری قطب. من دوسش ندارم اما بهار رو خیلی دوس دارم. نمیدونم شایدم بخاطر اینکه متولدشم. اما واقعا فروردین و اردیبهشت یه چیز دیگه ن
واقعا یه چیز دیگه ن!
قربون دست و پنجولت ممو که تفکرات ذهن زیباتو برای ما می نویسن تا بخونیم و لذت ببریم...
منم تابستونو دوست ندارم.
قربون تو عزیز دلم...
میگم یعنی من میانسالم الان؟؟؟اخه من از الان میگم کاش یه کارهایی رو زودتر انجام میدادم
نه عزیزم...منظورم جوونی بود که خیلی زود می گذره!مهم اینه که اون کارو انجام دادی...دیر و زودش خیلی مهم نیست...
وای من از تابستون اصلا خوشم نمیاد
منم...
درست شد... برات فرستادم یه نگاه بنداز
مرسی عزیزم...دیدمممممممممممم!
سلام خوبببببببببی دوستم
اوممممممممممم تابستون عصرای بلندش رو دوست دارم که وقت دارم کلی کارای دوست داشتنی انجام بدم.ولی از روزاش فاکتور گرفته شود
منم روزای بلند رو خیلی دوست دارم...عصرهای پر از خنکی و هندونه رو!
خب من هم خردادوجزبهارنمی دونم.بهاریعنی اردیبهشت وفروردین...
منم...
من خودم از تابستون خیلی بدم میاد. . . عشقم پاییز و زمستونه. . . ولیعاشقتم من ممویی جونم با این تعریف کردنت و اون نگاه تیزبینت
قربون تو اودیسه جونی...
خیلی وقتها که کم هم نیستن همش تو ذهنم میچرخه که انگار کل سال واقعیتش یه فصله ! تابستون !
و پاییز و زمستون و بهار ! رویاییه شیرین و داستانی!
که مثل یه دست نرم رو گونه ات سر میخوره و میره ! و باز یهو خودت رو وسط تابستونی داغ به دور از رویا پیدا میکنی ...
و اینجاست که قدم هات رو تند و تندتر میکنی ... به آسمون نیم نگاهی هم نمیندازی ... از کنار آدم های خیابون با خشم رد میشی و پشت درها و پنجره های بسته تو صدای هن هن نفس هات زیر باد کولر و تو عمق لیوان خالی از آب تو دستت گم میشی ...
وای آواز جان....عجب توصیفی...چقدر لذت بردم!
یه حالی شدم با این نوشته ات ممو... یه لحظه یاد خودم افتادم و اینکه کم کم داره 26 سالگی هم تموم میشه... مث بهار.... کلا خیلی بردیم تو فکر ممو
عزیزم...26 که چیزی نیست...!!تازه اول جوونیه!
من خیلی بهار رو دوست دارم
ولی الان تبریز دقیقاً شبها و روزهاش به شدت بهاریه
در ضمن مرسی عزیزم بابت اینکه اسم نویسنده کتابها رو گفتی
خواهش می کنم عزیزم...
من عاشقه بهارم حیف که روزا خیلی زود میگذره
تابستونووووووووو فقط میوه هاشو دوست دارم گرماشو دوست ندارم
چی شده ممو؟؟چرا این همه عصبانی هستی؟؟؟اینجا کسی فوضولی کرده؟؟؟
یکی که تا تو نظرات منم می خونه و سو استفاده می کنه...نمی شناسیش زهرا جونم!خیلی کرموئه!
هیچ وقت تابستون فصل مورد علاقه م نبوده از بس که گرمه و نفسگیر... از بهار هم فقط اوایل فروردینشو دوست دارم که هوا هنوز خنکه اما عوضش تا دلت بخواد عاشق پاییز خنک و زمستون سردم... عشق میکنم از اینکه برم زیر برف قدم بزنم یا حتی اونم نه... بایستم پشت پنجره و بارش زیباش رو نگاه کنم... حال میکنم وقتی هوا خنک و سرد و ابریه زیر پتو بخزم و گوش بدم به صدای شرشر بارون... تابستون رو فقط به عشق رسیدن پاییزه که تحمل میکنم
منم همینطور...از عرق ریختن و هی دوش گرفتن خوشم نم یاد...
وای خدا چی شده چرا ناراحتی بازم مزاحم های نتی؟
منم دارم غصه نخور همه داریم
عزیزم خودتو ناراحت نکنی ها عزیزم بوس بوس
دقیقا موافقم هرچیو دوست داری می نویسی یه بارم تو کلبه خودم نوشتم اینجا خونته هرچی که دلت بخواد مینویسی والا به کسی چه
یکی 24 ساعته همه چیز اینجا رو می جوره و هی حسادت می کنه!من نمی دونم آدم چقدر باید بخیل باشه!!
چقدر این پستت زیبا بود عالی بود عالی
خیلی به دلم نشست نازنین
عزیزمی...
لایک ×1000 به پست سننه ! والا به قرآن . بعضیا چه فضولن !
واقعا!!
ای جان من!
دلم هوای تازه میخواهد
بوی علف و پونه و شب بو
بوی باران بوی خاک
بوی چوب سوخته در میان کشتزارهای شمال
بوی یک مشت سادگی
بوی یک مشت اشتیاق
دلم هوای تازه میخواهد...
آخی...دلت گرفته؟
خب رمزیش کن راحت یه مدت ببینه نمیتونه بخونه میره رده کارش
آخه چیز خاصی نمی نویسم که بخوام رمزیش کنم!من موندم از همینم بعضیا سو استفاده می کنن!به زندگی منم کار دارن!