من اصن از کارم راضی نیستم! از مدیر و اون زنیکه که کار منو می دزده راضی نیستم!
از آدمای اطرافم هم راضی نیستم! از دونه اینا و خاله اینا و نینا اینا راضی نیستم! از سی سی اینا راضی نیستم!می خوام سر به تن لی لی خانوم نباشه با اجازه تون!
از مراسم ختمی که برا بابا بزرگی نازنینم گرفتیم و اون همه حرف و حدیث مسخره و مزخرف اعصاب زن ، درس شد راضی نیستم! ازین فامیلای دونه اینا که اینقده خودخواه و بیخود و بی معرفتن راضی نیستم!
از آدمای دورو راضی نیستم! از آدمای منافع طلب فرصت طلب راضی نیستم!
آخیش یه کم سبک شدم!!!!
پی نوشت با عقش: اما از ابویی راضیم!!! قلبونش برم من!!
از من چی؟:(
از تو که بعله دوسم! ازت راضیم! منظورم ازین پست به این شرکت وامونده عقب افتاده بود بهار جونم نه تو جیگمل!به خودت نگیر! دیشب این همه خوش گذش دوسم!!!!! چرا باید ناراضی باشم؟؟!!
اهم..اهم..
با این همه اعصبانیت اجازه کامنت گذاشتن هست؟
خواهش می کنم!! بفرمایین داخل عزیزم! این حرفا چیه؟؟
خب عزیزم
منم از همه اینا که گفتی راضی نیستم
مخصوصا از کارم
شما؟؟ مث خودمی!
تو که از همه چی ناراضی هستی.... خدا پدر بزرگت رو بیامرزه...
راستش اگه یه کم دیرتر می یام یکی به خاطر جام که عوض شده و راحت نمی تونم بیام تو وبلاگاتون.. و یکی هم من از گوگل ریدر آپ شما رو می خونم.. اونم یه کم دیرتر صفحه رو نشون می ده...
یه چیزی بگم ؟ من نمی دونم دونه کی می باشد؟ می شه توضیح بدی؟
راستی خانومی من که تو همه پستات کامنت گذاشتم...
فهیمه جونم! دونه مامانمه! می شه لینکتو بزاری؟
به به خانم عصبانی.. چه عجب از اون طفلک راضیی
خوبه که از یکی راضی هستی....
چه عجب از یکی راضی هستی تو؟معلومه خیلی عصبانی هستی ها
وختی همه رو نروت طناب بزنن! همین می شه دیگه!
عزیزم چند بار برات کامنت نوشتم اما هنگ میکرد
خدا پدربزرگت رو بیامرزه و به شما هم صبر بده تا دوری این عزیز رو راحت تر تحمل کنید
نمی دونم چرا تو این مراسما حرف و حدیث درمیاد غم آدم کم نیست باید حرص هم بخوره
آره به خدا! تا همین الانم وختی یادم می افته می خوام همه شونو از دم تیغ بگذرونم! ممنونم عزیزم!
ممو جان چرا از همه چیز ناراحتی خانمی . می دونم که پدر بزرگت رو خیلی دوست داشتی و الان خیلی ناراحتی ولی خانمی یک کم صبور باش . همینکه همسریت کنارته و ازش راصی خدا رو شکر . در مورد حرف و حدیث هم نگو که دیوانه میشم .
آره! همین دیگه!
خوکشله حرص نخور دیگه. با همون آخری که ازش راضی ای خوش باش
وایی ممو خدا منو بکشه.


تازشم بقیه نوشته هات کو؟؟
دیر اومدم
خدا رحمت کنه بابابزگ نازنینتو
الان توی وبلاگ هنگامه خوندم. همچین با هول اومدم که نزدیک بود بخورم زمین
انشاله خداوند مهربون ایشون رو در مجاورت رحمت خودش قرار بده.
انقد هم به ابو گیر نده
عیبی نداره عزیزم! حالا که اومدی!