برنده لوح تقدیر در جشنواره وبلاگهای برتر بانوان سال 88-برنده لوح تقدیر و رتبه 22 در جشنواره وبلاگهای برتر بانوان سال 89 و برگزیده به عنوان وبلاگ برتر در سال 92 وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ نازنین مهرماهی من... - عطــــــــــــربرنــــــــــــج
X
تبلیغات
زولا

نازنین مهرماهی من...

شنبه 8 آذر 1393 کی 08:27
دخترکم...

دخترک شیطان و بازیگوش من!

این روزها به شدت خسته ام.به شدت!

شدت که می گویم،یعنی اینکه ساعت 10 شب که می شود،نای حرف زدن هم ندارم چه برسد به آنکه بخواهم کاری بکنم.

صبحها فقط کافیست نیم ساعت دیرتر از خواب بیدار شوم تا تو همه جا را به طرفه العینی به هم بریزی و درب داغان کنی.

از صبح که از خواب بر می خیزم یا باید در آشپزخانه مشغول پخت و پز باشم یا دستمال به سراغ لکه هایی بروم که انگشتان کوچک تو آن را ساخته اند...

عزیز دلمی...فرشته کوچکم!اما مادر خیلی وقتها خسته می شود از این کار مداوم بی مرخصی...

از این همه خم و راست شدنها و بدو بدو کردنها...

به خدا که سخت است...

تو هم که دریغ نداری ماشاالله!

از کنترل تلویزیون گرفته تا درب کشوهای عسلی اتاق خواب،همه را از بیخ درب داغان کرده ای...

نمی دانم این رژها و لاکهای بی زبانم را از دست تو کجا پنهان کنم که دیگر سروقتشان نروی و انگشتت را توی لوله ماتیک نزنی و به صورتت نکشی!

این دفترچه یادداشتهای بدبخت من از دست تو یک روز خوش ندارند!از بس جر واجرشان کرده ای...

تمام موهای عروسکهایت را کنده ای! آن یکی که دیگر نمی تواند آواز بخواند،از بس شکمش را به در و دیوار کوبیده ای...

کمد لباسهایت را مدام به هم می ریزی...گوشی موبایل من بازیچه تو شده و من نمی توانم حتی یک سر به گروه دوستان و فامیلها و هنریها بزنم مبادا تو از دستم بگیری اش و زمینش بکوبی و آنوقت دیگر روشن نشود!

کابنتها که از دستت در امان نیستند! ظرف و ظروفهایم همیشه خدا وسط آشپزخانه در دریایی از اسببا بازیهایت غلت می خورند.یک لیوان چای خوش از گلویم پایین نمی رود،بعضی وقتها!

خانه مادربزگت انقدر بالا و پایین می پری و همه جا را به هم می ریزی که ساعت 9 شب نشده،غش می کنی روی تخت!

آن شاران طفلک!از دست تو آسایش ندارد...یا موهایش را می کشی یا شیشه شیرش را در دهانت می کنی و اسباب بازیهایش را به یغما می بری!مسافرت که بودیم،طفلک مشغول سوپ خوردن بود که تو توی سرش زدی!آنوقت گریه های او بود و قربان صدقه های ما!مگر بند می آمد اشکهایش؟آنقدر معصوم و مظلوم اشک می ریخت که دلمان از صدتا کباب هم برشته تر شده بود برایش.تا یک ساعت لب بر می چید! به او بر خورده خوب.حق داشت.وقتی داری با لذت غذا می خوری،یکی بیاید و توی سرت بکوبد،کوفتت می شود دیگر!

می گویند این سن،سن آزمون و آزمون و خطاست! نتیجه ای در بر نیست تا یک سال دیگر!

حال خدا می داند توی شیطان!توی بامزه که وقتی لی لی حوضک را یادت می دهم،به دقیقه نکشیده تقلیدش می کنی و یاد می گیری اش،و قتی برایت اتل متل می خوانم،روی پاهای کوچکت می زنی،یا وقتی آهنگ غمگین برایت می گذارم،در آغوش من می پری و گریه می کنی،چطور تا یکسال دیگر می خواهی خانه را نابود کنی؟

هر وقت از دستت به ستوه می آیم و خرابکاریهایت اذیتم می کند،دست به شکر بر می دارم...شکر می کنم که دخترکی سالم دارم که جز شیطتنهای طبیعیش که اقتضای سن اوست و باید باشد،مشکل دیگری ندارد...

صدهزار مرتبه شکر که تو را دارم و عاشقانه دوستت دارم...حتی اگر خانه ای را به نابودی بکشانی...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo